مسائل نظری

 

 

 

 

 

 



 

حزب و آگاهی طبقاتی

 


جورج لوکاچ


آگاهی طبقاتی «اخلاق» پرولتارياست؛ وحدت نظريه و کردار او همان نقطه ئی است که در آن ضرورت اقتصادی پيکار رهايی بخش وی به نحوی ديالکتيکی به آزادی بدل می شود. اگر حزب را شکل تاريخی و حامل فعال آگاهی طبقاتی بدانيم، خواهيم ديد که در همان حال حامل اخلاق پرولتاريای رزمنده نيز هست. اين کارکرد که خاص اوست، بايد سياست وی را تعيين کند. سياست او ممکن است در مواردی با واقعيت تجربی روز هم آهنگ نباشد و شعارهايش نيز در چنين مواردی ممکن است پی گيری نشوند، اما نه فقط پيش روی ناگريز تاريخ، بلکه نيروی اخلاقی آگاهی طبقاتی و عمل درست و سازگار با طبقه نيز – در عرصه ی سياست عملی و واقعی سرانجام حاصل خود را به بار می آورد 1

نيروی حزب نيرويی اخلاقی است: اين نيرو از اعتماد توده های انقلابی خود انگيخته مايه می گيرد که زير فشار اوضاع اقتصادی به طغيان بر ميخيزند و احساس می کنند که حزب، تجسم مشهود و سازمان يافته ی آگاهی طبقاتی آنان و تحقق عينی ژرف ترين خواسته های شان است که چه بسا خودشان هنوز آگاهی کاملا روشنی به آنها ندارند حزب فقط هنگامی می تواند انقلاب را رهبری کند که در دل پيکارهای حاد، اعتماد توده ها را به دست آورده و نشان داده باشد که شايسته ی آن است. زيرا فقط در آن هنگام است توده ها به نحو خود انگيخته، با تمام توان و هر چه غريزی تر به سوی حزب، به سوی کسب آگاهی طبقاتی روی می آورند

فرصت طلبان با جدا کردن آن چه جدايی ناپذير است، راه اين شناخت، راه خودشناسی فعال پرولتاريا را بر خويش بسته اند. به همين سبب قهرمانان شان، به شيوه ئی به راستی خرده بورژوايی – آزادانديشانه به طعنه از « ايمان دينی» سخن می گويند که گويی پايه و اساس بلشويزم و مارکسيزم انقلابی است. اين اتهام، اقرار آشکار آنان به ناتوانی خودشان است. آنان بيهوده می کوشند تا بر شکاکيت کهنه و موريانه خورده ی خود، قبای زيبای « روش علمی» آرام و عينی بپوشانند

هر سخن و هر حرکتی ، در بهترين های شان نوميدی، و در بدترين های شان خلا درونی نهفته در پس اين شکاکيت را بيان می کند: جدايی کامل از پرولتاريا، از راه و رسالت او. آن چه را آنان ايمان می نامند و می کوشند با افزودن صفت «دينی» تحقيرش کنند، چيزی نيست مگر يقين به فروپاشی سرمايه داری و پيروزی نهايی انقلاب پرولتری. اين يقين ضامن « مادی» ندارد و فقط به گونه ئی روش شناختی، با روش ديالکتيکی تضمين شده است و حتی اين ضمانت نيز بايد با عمل، با خود انقلاب، با زيستن و مردن برای انقلاب محک بخورد و اثبات شود. کار مارکسيست خانه نشين که عينيت بررسی فاضلانه را می پروارند همانقدر نکوهيده است که باور به پيروزی انقلاب جهانی با ضمانت قوانين طبيعت

وحدت نظريه و کردار نه فقط در نظريه، بلکه برای کردار نيز وجود دارد. همانگونه که پرولتاريا در مقام طبقه فقط در جريان مبارزه و عمل می تواند آگاهی طبقاتی خويش را کسب و حفظ کند و خود را به سطح وظيفه ی تاريخی اش برکشد- وظيفه ئی که بطور عينی معين شده – حزب و فرد پيکارگر نيز فقط در صورتی می توانند به نظريه ی خود دست يابند که قادر باشند اين وحدت را به کردار خود بکشانند. آن به اصطلاح « ايمان دينی» چيزی بيش از اين يقين روش شناختی نيست که فرآيند تاريخی، بی اعتنا به شکست ها و عقب نشينی های گذرا، در اعمال ما و از ره گذر اعمال ما به ثمر می نشيند. فرصت طلبان در اين جا نيز با دو راهگی و معضل برخاسته از ناتوانی روبه رو می شوند؛ آنان می گويند: اگر کمونيست ها « شکست» را پيش بينی می کنند، بايد يا از هر عملی خودداری ورزند، يا بپذيرند که ماجراجويان ناصادق، سياست مداران فاجعه پرور و کودتاچی هستند فرصت طلبان که گرفتار تباهی فکری و اخلاقی شده اند، در واقع قادر نيستند خود و عمل شان را عنصری از کليت و فرآيند بدانند، و « شکست» را مقدمه ی ضروری پيروزی به شمار آورند

(1) از جزوه يونيوس: روزا لوکزامبورگ


· تاريخ و آگاهی طبقاتی: « جورج لوکاچ» ، ترجمه: محمد جعفر پوينده – تيتر از ماست