درس هائی از تجارب انقلاب چین

 

به مناسبت قیام بهمن 1357

پیشگفتار

 

در طی قرن اخير مکررند، فرصت هائی که رهبران جنبش کارگری از دست داده اند: انقلاب دوم چين 27- 1925، پيروزی فاشيزم در ايتاليا و آلمان، انقلاب اسپانيا 1936، امواج انقلاب که پس از جنگ جهانی دوم هم در اروپا و هم در بسياری از کشورهای مستعمره (يونان، اندونزی، شيلی، ايران و غیره) همه به شکست انجاميد. اين ها تجربياتی هستند که بايد از آن بياموزيم تا دوباره "به همين سرنوشت دچار نشويم". اهميت اين درس آموزی در چيست؟ آيا به اين علت است که عده ای "آشفته فکر" می خواهند تقصير شکست انقلابات را صرفاً به گردن مخالفين خود بگذارند؟ يا آن که عده ای قصد به راه انداختن جنجال بر سر مسائل گذشته دارند؟ اهميت اين درس آموزی فقط از اين نظر نيست که کمينترن پس از مرگ لنين مسئول تاريخی اين شکست ها بوده، و اهميت آن فقط از اين نظر نيست که هنوز در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره احزابی هستند که با همان تئوری های اشتباه به مبارزات طبقاتی لطمه های شديد وارد می آورند. از همه اين ها مهم تر، اهميت آن در اين است که گرايش هائی در توجيه سياست های انحرافی زير پوشش "مارکسيزم لنينيزم" و با تکيه به اعتبار انقلاب اکتبر و لنين، چنان اغتشاشی در تئوری انقلابی و در دست آوردهای تجربيات انقلابی مبارزه طبقاتی در سطح جهانی بوجود آورده اند که:

 

اولاً، حتا در کشورهائی که احزاب کمونيست آن، با ريشه و منشاء نظرات کمينترن پس از مرگ لنين، قطع رابطه کردند و توانستند انقلاب را تا کسب قدرت سياسی به پيروزی رهبری کنند (انقلاب سوم چين، انقلاب ويتنام)، از آن جا که اين انقطاع بطور تجربی، قدم به قدم و تحت فشار شرايط عينی صورت گرفت، اين احزاب نتوانسته اند چکيده درس های اساسی انقلاب خود را به روشنی عرضه کنند و اين انقطاع را آگاهانه گسترش دهند. در نتيجه، از يک سو، نتوانسته اند آن نقشی را که بالفعل می توانستند و می بايست در ايجاد رهبری های انقلابی در سطح جهانی ايفا کنند به عهده بگيرند (مقايسه کنيد نقش رهبری حزب کمونيست چين يا ويتنام را در کمک آگاهانه به ساختن رهبری انقلابی در سطح جهان با نقش حزب بلشويک پس از پيروزی انقلاب اکتبر و بنيان گذاری بين الملل کمونيست). و از سوی ديگر، اگرچه قدم اول انقلاب سوسياليستی، يعنی کسب قدرت سياسی در سطح ملی، را با موفقيت برداشته اند، ولی راه را برای انحطاط جدی انقلاب باز گذاشته اند.

 

و ثانياً، تحريف و تخريب دستاوردهای تجربيات مبارزه طبقاتی چنان اثر عميقی گذاشته که حتا گرايش هائی نيز امروزه بر سر مسائل گرهی جلوی راه جنبش، در عمل شروع به انقطاع از رهبری های سنتی گذشته کرده اند، هنوز چنان در چارچوب تئوريک گذشته گرفتار مانده اند که چنانچه اين چهارچوب به موقع شکسته نشود و آن ها موفق به تعميم درس های لازم از تجربه خود و آموزش از تجربيات گذشته مبارزات در سطح جهانی نشوند، اين خطر وجود دارد که اين ها نيز به تدريج از پيشگام راه انقلاب به مانع اين راه تبديل شوند.

 

آموختن تجربيات گذشته و به کار گرفتن اين آموزش راه را برای پيروزی انقلاب آتی ايران هموار می کند.

 

مازیار رازی

بهمن 1384

 

************

 

دليل شکست انقلاب دوم چين (27- 1925)- مازیار رازیصفحه 2

 

طبقه کارگر و انقلاب دوم چين- اليزابت ميل وارد (ترجمه سارا قاضی)- صفحه 4

 

درسی از پيروزی انقلاب سوم چين (1949) - مازیار رازی- صفحه 19

 

************

 

دليل شکست انقلاب دوم چين (27- 1925)

 

نظير بسياری از ديگر کشورهای تحت سلطه امپرياليزم، چين در اين دوره، دارای توده دهقانی بسيار فقير و طبقه حاکم بسيار کوچکی که مستقيماً از همکاری با امپرياليست ها نيرو می گرفت، بود. آمار 1927 نشان می دهد که 55 درصد از دهقانان بی زمين بودند، 20 درصد زمين شان آن قدر کوچک بود که کفاف معاش نمی کرد. دهقانان مزارعه کار از 40 تا 70 درصد محصول را به خانواده مالک به عنوان اجاره می پرداختند. سربازان امپرياليستی (اروپائی، ژاپنی و امريکائی) برای حفظ اوضاع در بنادر وشهرهای مهم چين مستقر بودند. قسمت اعظم راه آهن و کشتيرانی چين و نيمی از بزرگترين صنعت کشور، صنايع پنبه، متعلق به سرمايه ی خارجی بود. "سران جنگی" با دريافت اسلحه و پول از امپرياليست ها طغيان های دهقانی را سرکوب می کردند. رشد صنايع در دوره ی جنگ جهانی اول موجب رشد سريع طبقه کارگر نيز شد. در سال 1922، چندين اعتصاب که 150 هزار کارگر را در بر می گرفت به وقوع پيوست، حال آن که در سال 1918 جمع کل کارگران اعتصابی از 10 هزار نفر بيشتر نبود. در اول ماه مه 1925 نخستين کنفرانس سرتاسری کارگری با شرکت نمايندگان 570 هزار کارگر از تمام شهرهای مهم چين برگزار شد. در تاريخ 30 مه سربازان انگليسی تظاهرکنندگان شانگ های را به آتش گلوله بستند و 13 دانشجو کشته شد. فوراً در شهر اعتصاب عمومی اعلام شد که تمام شهر را فلج کرد و به زودی در سراسر چين گسترد. قريب 135 اعتصاب با شرکت 400 هزار کارگر رخ داد. حدود يک ماه بعد، در 23 ژوئن، سربازان انگليسی و فرانسوی 52 تظاهرکننده را با گلوله به قتل رساندند. دوباره اعتصاب عمومی با شرکت 250 هزار کارگر رخ داد. تحريم کالاهای انگليسی شروع شد. آزادی بيان و مطبوعات، حق انتخابات نمايندگان چينی در حکومت مستعمرات، مزد و شرايط کار بهتر و تقليل اجاره ها طلب می شد. اتحاديه های دهقانی در ايالت کوان تون به همکاری با کارگران اعتصاب کننده (برای کنترل بندرها به منظور اعمال تحريم کالاهای انگليسی) پرداختند.

 

در اين شرايط، حزب کمونيست چين در عرض چند ماه، بين ژانويه تا مه 1925 از 1000 عضو به 4000 عضو رشد کرد. سازمان جوانان حزب 9000 نفر عضو داشت. ولی نفوذ حزب بسيار وسيع تر از تعداد آن بود و شرايط انقلابی، راه را برای رشد سريع تر آن باز کرده بود. ولی سياست غلط حزب که از طرف رهبری کمينترن و برخلاف قضاوت خود رهبری حزب کمونيست چين بر آن تحميل شد، اين انقلاب را به شکست و حزب کمونيست چين را برای مدتی به انهدام کشاند. بنابه "تئوری جديد"، کشورهای مستعمره دوشبه مستعمره در اين دوره از مرحله "انقلاب دمکراتيک" می گذشتند: نه انقلاب دمکراتيک از نوع سابق، بلکه انقلاب دمکراتيک از نوعی نوين، انقلاب دمکراتيک ضدامپرياليستی. و در اين مرحله از انقلاب، ياوران اصلی پرولتاريا عبارت بودند از دهقانان، خرده بورژوازی شهری و بورژوازی ملی. در مبارزه عليه امپرياليزم "بلوک اين چهار قطعه" تنها راه پيشرفت پرولتاريا تشخيص داده شد. ولی اين نسخه جديد تئوری منشويکی حتا از خود منشويک ها هم قدم فراتر گذاشت. حتا منشويک ها هم از تئوری شان اين نتيجه را نمی گرفتند که پس در چنين دوره ای حزب سوسيال دمکرات می بايد خود را در حزب بورژوازی ليبرال حل کند. نسخه ی جديد انقلاب مرحله ای به حزب کمونيست چين، عليرغم مخالفت خود رهبری حزب، دستور داد که وارد گومين تانگ (حزب ليبرال بورژوا) شود. گومين تانگ تبلور زنده ی بلوک چهار طبقه تشخيص داده شد. در ژانويه ی 1926 رئيس چهار دهمين کنگره حزب بلشويک شوروی پيش بينی کرد که گومين تانگ "ارگان سلطه ی امپرياليست ها در آسيا را منهدم خواهد ساخت". بورودين، نماينده اصلی کمينترن در چين به کمونيست ها می گفت "چه کمونيست باشيد چه گومين تانگی همگی بايد از ژنرال چيانگ اطاعت کنيد." چيانگ کای چک که قبلاً از رشد سريع کمونيست ها هراسان شده بود، از موقعيت جديد کمال استفاده را کرد. در اواخر مارس 1926 کليه اعضای حزب، کمونيست شده بود. از موقعيت جديد کمال استفاده را کرد. در اواخر مارس 1926 کليه اعضای حزب کمونيست را از موقعيت های رهبری در ارتش و دستگاه سازمانی گومين تانگ بر کنار کرد. کميته اعتصاب هنگ کنگ را منحل و اعضای آن را دستگير ساخت. با اين وصف رهبری کمينترن چنان رفتار می کرد که انگار هيچ اتفاقی نيفتاده است. به جای تصحيح اشتباه گذشته، کمک به ساختن مستقل حزب کمونيست چين و بدست گرفتن رهبری مستقل مبارزات توده ای، کمينترن، گومين تانگ را به عنوان "حزب سمپات" بين الملل به رسميت شناخت.

 

اکنون چيانگ کای چک در بهترين موقعيت بود که با استفاده از جنبش توده ای و خنثی شدن نفوذ حزب کمونيست و تحت لفافه انقلاب ملی ضدامپرياليستی حکومت گومين تانگ را در سراسر چين بسط دهد. تا نوامبر 1926 سربازان چيانگ کنترل قسمت اعظم چين مرکزی را بدست آورده بودند. کارگران چين خيلی زودتر از آن چه تصور می رفت طعم واقعی اين "کنترل ضد امپرياليستی" را چشيدند. مبارزه طبقاتی در اين دوره "انقلاب ضدامپرياليستی" ممنوع اعلام شد. در 29 ژوئيه حکومت نظامی در کانتون اعلام شد و هرگونه "اختلال کارگری" در طی لشکرکشی ممنوع شد. در 9 اوت اعلام شد که کارگران حق ندارند هيچ گونه اسلحه ای حمل کنند، حق تجمع يا تظاهرات نيز ندارند. در 10 اکتبر حکومت کومين تانگ ختم اعتصاب هنگ کنگ را اعلام داشت و به تحريم کالاهای انگليسی نيز پايان داد، حال آن که هيچ يک از مطالبات کارگران برآورده نشده بود. در روستاها ملاکين شروع به حمله به اتحاديه های دهقانی و کشتار رهبران دهقانان کردند.

با تمام اين اوصاف حزب کمونيست چين از جدا شدن از کومين تانگ بازداشته می شد. بورودين چنين استدلال می کرد که با در نظر گرفتن ترکيب مخلوط طبقاتی آن، کومين تانگ فعلاً نمی تواند دست به مالکيت خصوصی بزند و دهقانان فعلاً بايد صبر کنند. کميته مرکزی حزب کمونيست چين از بورودين خواست که قسمتی از اسلحه های شوروی را که قرار بود به چيانگ کای چک تحويل داده شود به اتحاديه های دهقانی بدهند، ولی بورودين اين تقاضا را نپذيرفت. به عقيده ی او چنين کاری موجب "سوءظن" کومين تانگ و منجر به مقاومت دهقانان عليه کومين تانگ می شد! در اکتبر 1926 رهبری کمينترن به حزب کمونيست چين تلگراف زد که جلوی جنبش دهقانی را بگيرد که مبادا ژنرال هائی را که در رهبری لشکرکشی شمال بودند آزرده خاطر کند. تا فوريه 1927 ارتش چيانگ آشکارا مشغول انهدام سازمان های توده ای بود. در شهرها يکی پس از ديگری سازمان دهنده های اتحاديه های کارگری به قتل می رسيدند و محل اتحاديه ها به اشغال سربازهای چيانگ در می آمد. در 21 مارس 1927 حزب کمونيست چين قيام پيروزمندانه ای را در شانگهای، مهم ترين شهر صنعتی چين، رهبری کرد. 500 الی 800 هزار کارگر در اين قيام شرکت داشتند. اما، حزب کمونيست چين 50 هزار کارگر را در استقبال از ورودچيانگ کای چک به شهر بسيج کرد. جواب چيانگ کای چک به اين نمايش نيروی حزب کمونيست چين بسيار ساده و قابل پيش بينی بود. در 12 آوريل 1927 سربازان کومين تانگ کليه مراکز اتحاديه های کارگری، مراکز کمونيست ها، مراکز کميـته های اعتصاب و دفاتر روزنامه ها را اشغال کردند. ساکنين و مدافعين اين مراکز همگی اعدام شدند. از ماه ها قبل حزب کمونيست چين به کارگران شانگهای آموخته بود که از کومين تانگ حمايت کنند. اکنون خيلی دير شده بود. با اين وصف 100 هزار کارگر دست به اعتصاب زدند. اما، کارگران غيرمسلح در تظاهرات خود با مسلسل های سربازان چيانگ کای چک روبرو شدند. سپس هرگونه مقاومت علنی خوابيد.

 

عليرغم اين شکست مهيب، کمينترن دست از سياست خود برنداشت. فقط اعتراف کرد که اکنون دوره ی جديدی از انقلاب چين فرا رسيده است. دوره ای که متأسفانه! "بورژوازی ملی" به جناح ارتجاع پيوسته، و بنابر اين متحد اصلی جناح "چپ" کمونين تانک درووهان است. در طی بهار 1927 جنبش دهقانی در سراس ناحيه مرکزی چين بسط پيدا کرد. دهقانان زمين های مالکين، انبارهای احتکار شده غذا و کالاها را تصاحب کردند و شروع به سازمان دادن توليد، ساختن مدارس، و غيره کردند. در عکس العمل به اين جنبش، مالکين با استفاده از جناح های پشتيبان چيانگ کای چک در ارتش به دهقانان حمله بردند. دهقانان، اکنون به جناح "چپ" کومين تانگ که حزب کمونيست هم در اتحاد با آن بود روی آوردند، ولی پايه ی اين اتحاد اين بود که زمين های ژنرال های "چپ"، سياست مداران "خلقی"، مأمورين دولتی و مالکين "کوچک" که با حکومت ووهان مخالف نبودند دست نخورد. دهقانان به اين توافق رضايت ندادند و همان متحدين: ژنرال های "چپ" و غيره به هراس افتاده، يکی پس از ديگری به جناح مخالف دهقانان پيوستند و خود شروع به سرکوبی دهقانان کردند. در ضمن، حزب کمونيست چين را هم از کومين تانگ اخراج کردند (15 ژوئه 1927). "متأسفانه" رکن ديگر متحدين طبقه کارگر "خرده بورژوازی شهری مدافع مالکيت خصوصی" و "سرمايه کوچک" نيز به انقلاب پشت کرد. هزاران هزار رهبر جنبش دهقانی در روستاهای مرکزی چين اعدام شدند. سخت ترين ضربات بر انقلاب چين وارد آمده بود. بالاخره اين ضربه نهائی کمينترن را از خواب بيدار کرد. کميته اجرائی بين المللی کمونيست در 14 ژوئيه اعلام داشت: "نقش حکومت ووهان به پايان رسيده است، در حال تبديل به يک نيروی ضدانقلابی است. "با يک چرخش 180 درجه، کمينترنی که در عرض دو سال شرايط انقلابی، جلوی حزب کمونيست چين را در هرگونه فعاليت مستقل انقلابی گرفته بود، اکنون به حزب کمونيست چين دستور می داد که توده ها را برای قيام آماده کند. ولی اين چرخش خيلی دير بود. جنبش توده ای شکست سختی خورده بود و اين قيام های پراکنده، در شرايطی که موقع عقب نشينی مرتب و به انضباط و تجديد قوا برای فرصت های آينده بود، صرفاً نيروی بيشتری از انقلابيون را تلف کرد.

 

آن چه رهبران کمينترن در سال های 27- 1925 می بايد انجام می دادند همان موضعی بود که کمينترن در سال های 22- 1919، داشت (رجوع شود به تزهای کنگره های دوم و چهارم کمينترن در اين رابطه). به جای تحميل تئوری "انقلاب دمکراتيک" و ائتلاف طبقه کارگر با "بورژوازی ملی، دهقانان و خرده بورژوازی شهری"، حزب کمونيست چين می بايد استقلال خود را، صرف نظر از هرگونه توافق عملی با هر جناح کومين تانگ، کاملاً حفظ می کرد. کارگران و دهقانان را مستقل از کومين تانگ سازمان می داد و روحيه اعتماد به کومين تانگ و استقبال از "ارتش ملی انقلابی" را به آنان نمی آموخت. و آن ها را در مبارزه مستقل خودشان، به کسب قدرت و حل مسأله ملی، کوتاه کردن دست امپرياليست ها از چين تصاحب و تقسيم زمين های عمده مالکين (با کمک اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی) رهبری می نمود.

 

شکست انقلاب دوم چين نخستين تاوانی بود که انقلاب مستعمراتی برای احيای "تئوری" انقلاب مرحله ای پرداخت. ولی متأسفانه آخرين نبود و تا به امروز نيز به اشکال مختلف چه در سطح تئوری و چه در سطح عملکرد (اندونزی، شيلی، يونان، ايران) اين مرحله بندی ها مکرراً خود را نشان داده اند و در تمام موارد انقلابات را به شکست کشانده اند.

 

مازیار رازی- مهر 1361

************

طبقه کارگر و انقلاب دوم چين

 

داستان آخرين باری که طبقه کارگر قدرت را بدست گرفت

 

اليزابت ميل وارد

انتشارات Workers Liberty

ترجمه: سارا قاضی

 

تا قبل از سال 1989، جنبش کارگری چين 60 سالی بود که سرکوب شده بود. اما در طول دهه 1920 مبارزات قهرمانانه ای داشت که درس هايی غنی برای امروز به جای گذاشت. برای شروع نگاهی می اندازيم به چگونگی شکل گرفتن طبقه کارگر در چين و آميختنش با بورژوازی ملی و دليل شکست آن، در نوشتار اليزابت ميل. تاريخ انقلاب دوم چين می بايد از آنجا بررسی شود که نشان می دهد که اين کشور، با داشتن 2000 سال تاريخ امپراطوری بسته اش، در آغاز قرن بيستم در چه وضعيتی قرار داشت.

 

در آغاز قرن بيستم چين از نظر سياسی و اقتصادی رابطه بسيار ناچيزی با کشورهای غربی داشت. درصد بسيار بالايی از جمعيت کشور را دهقانان آن تشکيل می دادندـ در دهه 1920 هنوز 90% مردم در دهات بسر می بردند و تنها 6% جمعيت کشور ساکن شهرهای بزرگ با بيش از 50 هزار نفر جمعيت بودند. جمعيت پرولتاريای شهری بسيار قليل بود و آنها عمدتاً در "شنگايی" با 300 هزار کارگر که 20% نيروی کار را تشکيل می دادند، تمرکز يافته بود و اين حالی بود که پرولتاريای چين در کل کشور تنها 5% جمعيت را در برمی گرفت. پرولتاريای شهری همچنين در "کاتون" و هنگ کنگ 200 هزار نفر و در "ووهان" و اطراف آن به 100 نفر می رسيد. حدود نيمی از اين نيروی پرولتری (44%) برای شرکت های خارجی که در اين شهرها سرمايه گذاری کرده بودند، کار می کردند.

 

تا سال 1912 کشور تحت سلطه امپراطور و شبکه ای از خدمه شيطانی اش قرار داشت. اضافه بر اين و صرف نظر از صنايع جديد با سرمايه های خارجی، مثل توليد و توزيع کالا کاملاً سانتراليزه شده بود و از نيروی کار عمومی گسترده ای یهره می جست (بخصوص در زمينه آبياری و کشاورزی) و پخش مواد غذايی در دوران قحطی. صنايع دستی بيشتر به دست دهقانان ساخته شده و کمتر با استفاده از ماشين آلات صنعتی صورت می گرفت. دخالت خارجی با آوردن کالاهای ماشينی و ارزان، تعادل اقتصادی کشور را بهم زده و سازماندهی مرکزی آن را نيز از بين برد.

 

صنايع عمدتاً در تصاحب خارجيان و تحت سياست "امتيازاتی" آنها بود و اين امر باعث می شد که آنها بر شهرهای بزرگ و بندری قدرت داشته  باشند. درست مانند آن که سر سلاح را به طرف مغز اين کشور کج کرده و  آن را مجبور به تبادلات تجاری کنند..قوانين ماليات بر کالاهايی که از طرف اين شرکت های خارجی بر چين تحميل می شد، مانع آن می گرديد که کشور بتواند زيربنای صنعتی خود را پايه ريزی کند.

 

چين را هرج و مرج در برگرفته و اختلاف طبقاتی کاملاً مشخص بود. مايحتاج اوليه و ضروری مردم تأمين نمی شد و خداوندگان جنگ های محلی با استفاده  از نيروی عظيم پليس و ارتش، دهقانان را به وضع فجيعی استثمار می کردند. در آن زمان، "سون پات سن" در جنوب چين حکومت می کرد و اين خداوندگان جنگ های محلی در مناطق مختلف شمال و شهرهای کليدی ای همچون «شنگهای» تحت کنترل کامل خارجيان قرار داشتند.

 

چين با دستور متفقين بالاجبار وارد جنگ جهانی اول شد. متفقين از اين طريق می توانستند جلوی امتيازات و کشتيرانی آلمان را در آبهای چين بگيرند. کوشش متفقين برای واگذاری اين امتيازات به ژاپن ـ که اين "حق" را از طريق قرارداد ورسای بدست آورده بود ـ در پايان جنگ جرقه اعتراضات گسترده ای را در سال 1919 زد که به "جنبش 9 مه" معروف است. "چن توـ شيو" که يکی از استادان دانشگاه پکينگ بود، عامل ايجاد تظاهرات 5000 نفری دانشجويان گرديد. اين حرکت گسترش يافته و  100 هزار نفر را از 16 استان جلب خود نمود. در نتيجه آن دولت چين از امضای قرارداد تحميلی ورسای خودداری کرد. جنبش 4 ماه مه نشان داد که ناسيوناليزم تنها خاص افراد تحصيلکرده ای همچون "چن" و "سون" نبود، بلکه ابعاد وسيعی از توده مردم را دربرمی گرفت.

 

اضافه بر موج ضدامپرياليستی حاکم، روشنفکران از ميلتاريزم خداوندگان جنگ های محلی بشدت تنفر داشتند. اين خداوندگان جنگ های محلی از نظر مالی وابسته به قدرت های خارجی بودند و از امتيازات پليس خارجی بهره مند می گشتند و از آنها به عنوان پناهگاه در مقابل مبارزات هموطنان خود استفاده می کردند.

 

قدرت های امپرياليستی در چين هرج و مرج ايجاد نموده و مردم را از هم جدا کرده و خواهان حفظ اين وضعيت بودند. قدرت های امپرياليستی مختلف هر کدام خدايان جنگ های محلی خود را حمايت کرده و از آنها برای حمله به "سون يات سن" استفاده نمودند. "سون" با برنامه دموکراتيک خود به آمريکا برای کسب حمايت روی آورد، ولی آمريکا همچون ساير قدرت های امپرياليستی، چين را تنها برای بازارش می خواست. يک چين متحد خصوصاً با برنامه دموکراتيک و ضدامپرياليستی و ضد ميلتاريستی"سون" نهايتاً سبب بيرون راندن قدرت های خارجی می شد و اين به معنی پس گرفتن سرزمين هايی مانند هنگ کنگ از قدرت های بزرگ بود.

 

دموکراسی مدل غربی "سون" تحت اين شرايط شکست خورد و او حتی به عقايد خود نيز پشت کرد و به سازماندهی مجدد نيروهای ملی (يعنی ايجاد ديکتاتوری) پرداخت و از تنها يک حامی در جهان برخوردار بود: روسيه. دولت لنين که  به هيچ وجه قصد استثمار چين را نداشت. حاضر شد حتی سرزمين هايی را که روسيه در زمان تزار از چين گرفته بود، به چين بازگرداند، با وجود اين که "سون يات سن" خود طرفدار کمونيزم برای چين نبود، ولی مايل بود که با شوروی به  توافقاتی برسد.

 

بورژواهای ناسيوناليست

 

در نتيجه هرج و مرج اقتصادی، سياسی و اجتماعی موجود در چين (آن زمان)، تمايلی برای ايجاد تغيير پديد آمد. جنبش های موجود در اپوزيسيون، با کمک روسيه و "بين الملل کمونيستی" به دو جريان عمده تقسيم شدند: يکی جريان ناسيوناليستی و ديگری کمونيستی. جريان ناسيوناليستی به رهبری "سون يات ـسن" و سپس "چيانگ کای شک" خواهان اتحاد مجدد کل کشور و پايان دادن به سلطه قدرت های امپرياليستی بر چين و احيای زيربنای سياسی غربی در چين بود.

 

در اواخر دهه 1920، همه اين خواسته ها از بين رفته و تنها آرزوی اتحاد نظامی  سراسری در چين باقی مانده و دموکراسی مورد نظر از پا در آمده و همچون طعمه ای به دامان فساد و تباهی در افتاده بود.

 

تجارت ترياک (که به وسيله بريتانيا در قرن نوزدهم بر چين تحميل شده بود) شيره تمام ثروت کشور را (که نقره بود) دوشيد و چين مجبور شد که وام های سنگين، برای تجارتی که در اصل خواهان آن نبود، از غرب طلب نمايد

 

زندگی اکثريت دهقان کشور به سختی می گذشت؛ آمار سال 1927 نشان داد که نيمی از دهقانان چين در آن زمان، محل زندگی خود را با خانواده دهقانان ديگر شريکی استفاده می کردند و يا اگر محل را در اختيار خود داشتند، بيش از نيمی از محصولشان بابت پرداخت کرايه محل می رفت و يا اين کارگران کشاورزی بودند که ساعات نامنظم و کارهای بی ثبات داشتند. اما عليرغم همه اينها، ملاکين تحت کنترل دولت قرار داشتند. شورش های دوره ای دهقانان که به بررسی دولت از اوضاع انجاميد، از سوء استفاده بی حد ملاکين جلوگيری کرده و با مرکزيت بخشيدن به پخش مواد غذايی از قحطی دوره ای مواد غذايی جلوگيری به عمل می آورد.

 

هيچ کس اما اين قدرت را نداشت که از استثمار کارگران چينی در کارخانجاتی که صاحبان خارجی داشت، جلوگيری نمايد و سودی که از اين کارخانجات حاصل می شد نيز مستقيماً از چين خارج می گرديد و هيچ استفاده ای برای مردم آن کشور نداشت. بين سال های 1851 تا 1855، اختلاف بين ميزان صادرات و واردات اين کشور به 175 ميليون پوند می رسيد و چين برای خريد آهن و فولاد از اروپا بالاجبار می بايست وام می گرفت و در سال 1894، ژاپن کوشيد تا چين را به خاک خود ملحق کند، اما روسيه جلوی اين حرکت را گرفت. با اين وجود، يک "قرارداد" بندری که در آن "غرامت"ی برابر 5/34 ميليون پوند به ژاپن می بايستی پرداخت می گرديد، بسته شدـ به اين منظور بانک های انگليسی و ديگر کشورهای اروپا وامی برابر 48 ميليون پوند به چين دادند تا بتواند اين غرامت را بپردازد! بازپرداخت اين وام قرار بود از طريق مالياتی که از دهقانان گرفته می شد، تأمين گردد. اين ماليات ها بار زندگی را بر دوش اين مردم هر چه سنگين تر می کرد.

 

برای بنادر غربی، چين يک بازار تجارت بود و وجود امپراطوری حاکم آن منوط به موقعيت نظام سرمايه داری در غرب بود. اقتص&