جنايت
و مکافات
اعضاي يك خانواده، دخترشان
را در دادگاه خانوادگي، به مرگ محكوم كردند
و سپس با ريختن نفت بر سر و رويش، او را
به آتش كشيدند.
اين دختر كه سراپا در آتش سوخته بود، پس
از 16 روز تحمل درد، سرانجام در يكي از
بيمارستانهاي شيراز جان داد.
پيكر سوخته و مجروح راضيه را دو هفته پيش
به بيمارستان قطبالدين شيراز منتقل كرده
بودند و به علت سوختگي و عفونت شديد بدنش،
پزشكان اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
راضيه كه 27 سال داشت، در آخرين روزهاي
زندگياش ماجراي تلخ و غمناك خود را براي
خبرنگار ما شرح داد.
راضيه گفت: پدر و مادرم من را در پنج سالگي
به زن و شوهري كه بچهدار نميشدند، فروختند.
آنها نسبت به من مهربان بودند و در خانه
آنها آرامش داشتم. در كلاس پنجم ابتدايي
بودم كه هر دو در تصادف رانندگي كشته شدند
و مرا تنها گذاشتند. مجبور شدم به خانه
پدر و مادرم برگردم و با آنكه دختر نوجواني
بودم به فكر شوهر دادن من افتادند. در ميان
8 خواهر و برادري كه داشتم، انگار من بچه
يي اضافي بودم و ميخواستند از شرم خلاص
شوند.
آنقدر به دوست و آشنا و همسايه سفارش كردند
تا اينكه مردي را پيدا كردند. اين مرد كه
پنج بچه از زن اولش داشت به خواستگاري ام
آمد و پدرم با گرفتن 500 هزار تومان راضي
به اين ازدواج شد. از روزي كه به خانه اين
مرد پا گذاشتم، رنگ خوشبختي را نديدم. شوهرم
هم سن پدرم بود. ما در يكي از روستاهاي
نزديك شيراز زندگي ميكرديم. پيرمرد وقتي
براي كار از منزل بيرون ميرفت، بچههايش
با بيل و چوب به جانم ميافتادند و با فحش
و ناسزا كتكم ميزدند تا اينكه جانم به لبم
رسيد و با موافقت شوهرم از هم جدا شديم.
بعد از طلاق چه كردي؟
مجبور شدم به خانه پدرم برگردم. اما درد
و عذابم چند برابر شد. جرات بيرون رفتن
از خانه را نداشتم چون همه به من كه يك
زن بيوه بودم، به چشم يك گناهكار و هرزه
نگاه ميكردند. در منزل هم، پدر و مادرم
تحمل ديدنم را نداشتند. به من فحش ميدادند
و سركوفت ميزدند و ميگفتند: «اگر زن نجيبي
بودي در خانه شوهرت ميماندي.»
يك روز از بس كتكم زدند، تمام تن و صورتم
كبود و زخمي شد. ديگر تحمل ماندن در منزل
را نداشتم. همان روز چادرم را سرم كردم
و از خانه بيرون رفتم. با هزار تومان پولي
كه همراه داشتم، سوار اتوبوس شدم و از روستايمان
به شهر شيراز سفر كردم. در اين شهر، پس
از يك روز سرگرداني، مجبور شدم شبانه به
يك امامزاده پناه ببرم در حالي كه از شدت
خستگي و گرسنگي داشتم از پا ميافتادم. در
گوشهيي از امامزاده بودم كه زني با شنيدن
صداي گريههايم به طرف من آمد و وقتي سرگذشتم
را برايش تعريف كردم، من را به خانهاش برد.
چند روزي در خانه اين زن بودم تا اينكه
در يك آرايشگاه زنانه برايم كار پيدا كرد.
داشتم به آرامش ميرسيدم كه يك زن مشتري
از من براي برادرش خواستگاري كرد و من هم
براي نجات از سرگرداني و بيپناهي، حاضر
به ازدواج شدم.
شوهرم كه بيكار بود، معتاد از آب درآمد.
كارش اين بود كه در خانه بنشيند و مواد
مصرف كند. تصميم گرفتم از او جدا بشوم اما
پدرم پيغام فرستاد «اگر طلاق بگيري ترا
ميكشم». از بس در خانه شوهرم آزار و اذيت
ديدم، جانم به لب رسيد. به دادگاه رفتم
و قاضي هم حق به من داد و حكم طلاق را صادر
كرد. پس از طلاق يك آرايشگاه كرايه كردم
و به كار مشغول شدم. خانوادهام مرتبا مرا
تهديد ميكردند و ميگفتند ترا ميكشيم. تا
اينكه يك روز مادرم به ديدن من آمد و گفت،
دلمان برايت تنگ شده و پدرت ميخواهد ترا
ببيند. من هم فرداي آن روز خوشحال از اينكه
مرا پذيرفتهاند به خانه رفتم. پدرم با ديدن
من با خوشحالي گفت: «بيا دختر جان، بيا
تا صورتت را ببوسم» اما همين كه نزديكش
رسيدم به گردنم چنگ انداخت. او ميخواست
مرا خفه كند اما هرطور بود، خودم را نجات
دادم و پا به فرار گذاشتم. پدر و مادرم
مرا در حياط دوباره گير انداختند و يك ظرف
نفت روي من خالي كردند. پدرم كبريت روشني
را روي من انداخت و سر تاپايم آتش گرفت،
هيچ كس به نجاتم نميآمد.
آنها مرا در حمام انداختند و در را به رويم
قفل كردند. با هر سختي بود شيرآب را باز
كردم و آتش خاموش شد. دقايقي بعد به خيال
اينكه مردهام، به سراغم آمدند و زماني كه
ديدند هنوز زندهام، پدرم با چوب چند ضربه
محكم به سرم كوبيد و خون در حمام جاري شد
اما ديگر صدايم در نميآمد. بعد مرا به طرف
حياط كشيدند، مادرم يك قوطي نفت در دستش
بود و دنبال كبريت ميگشت كه من با تمام
توان به سمت پلههاي پشت بام دويدم و با
فرياد از همسايهها كمك خواستم. يكي از همسايهها
به پشتبام آمد و مرا پايين برد، چادري دورم
گرفت و مرا در حمام خانهاش مخفي كرد. پس
از دقايقي ماموران پاسگاه و اورژانس به
آنجا آمدند و من را به بيمارستان منتقل
كردند. ديگر نميدانم پدر و مادرم دستگير
شدهاند يا نه.
19 مهر 1382 – روزنامه اعتماد.