"اصلاحات"
مرد، زنده با انقلاب!
وبلاگ
شبح
آقای حجاريان شعار معروف
تروتسکی که میگفت: "انقلاب مرد، زنده
باد انقلاب" را تغيير داده است و اين
روزها با شعار "اصلاحات مرد، زنده
باد اصلاحات" به ميدان آمده است. خلاصهی
حرف حجاريان اين است وقتی "اصلاحات"
به طور کامل شکست بخورد مردم به دو سوی
گرايش پيدا میکنند يکی عرفانگرایی، وانداليسم،
لومپنيسم، مواد مخدر و مافيا و ديگری گرايش
به سمت نيروی خارجی و رهايی توسط بيگانهگان
که مصداق عينیاش در اين روزها آرزوی رهايی
و بسط دموکراسی در کشور توسط آمريکاست.
بعد سعی میکند اين دوگرايش را نفی کند
و جوانان را اميدوار کند که مجددا به "اصلاحات"
بيانديشند و برای تحقق اهداف آن حتا اگر
هفتصد سال طول بکشد حرکت کنند.
چيزی را که حجاريان میخواهد با مهارت پنهان
کند و حرفی از آن به ميان نياورد اين است
که آيا چيزی که او "اصلاحات"
مینامد در جهت مبارزات چند صد سالهی مردم
ايران برای دستيابی به آزادی و دموکراسی
و عدالت اجتماعی است يا حرکتی عوام فريبانه
برای نجات نظام ضد اصلاحات (به معنای گفته
شده است.) به عبارت ديگر حجاريان میخواهد
حزب مشارکت و جريان دوم خرداد را در ادامهی
جنبش مردم ايران بعد از کودتای سیدو و
استقرار ديکتاتوری و نابودی جريان دمکراسیطلب
سالهای بيست تا سیدو برشمارد در حالی
که اين تحريف تاريخ است. در واقع ماجرا
از اين قرار است که مردم ايران از ميانهی
حکومت قاجار همپا با ساير خلقهای جهان
برای بسط دموکراسی در کشور جنبش خود را
آغاز کردند و با فراز و نشيبهای فراوان
به مشروطه و قانون اساسی و حکومت پارلمانتاريستی
دستيافتند تا اين که بعد از کودتای سال
سی دو اين جنبش توسط سرمايهداری جهانی
به رهبری آمريکا سرکوب شد. اما از آنجا
که در دل نظام سرمايهداری تضادی بنيادی
وجود دارد که از يک سوی گريزی از بسط اصلاحات
و دموکراسی در جهان ندارد و سوی ديگر استقرار
نظامهای دموکراتيک حجم "ارزش اضافه"
را به دليل افزايش دستمزدها و جريان خروج
آن را از کشورهای پيرامون به مرکز کاهش
میدهد و امکان خروج اين کشورها را از نظام
سرمايهداری را به شدت افزايش میدهد. به
همين دليل سرمايهداری جهانی مجبور است
بين "هزينه و فايده"ی باقیماندن
اين نظامها در شکلهای عقبمانده و شکلگيری
نظامهای پيشرفته يکی را انتخاب کند. در
سال سیدو از آنجا که جنبش دمکراسیخواهی
داشت کشور را به خروج از بلوک سرمايهداری
رقابتی به سوی سرمايهداری دولتی و يا حتا
خروج کامل از نظامسرمايهداری میکشاند؛
سرمايهداری جهانی با توافق سرمايهداری
دولتی، که آن روزگار رهبریاش به دست استالين
بود، کودتای بيست و هشت مرداد را به انجام
رساند و به کمک قئودالها و نمايندهگان
روحانیشان مجددا ديکتاتوری سلطنتی را حاکم
کرد و با تعطيلی احزاب و سرکوب جنبش مردم
گامی به عقب برداشت. اما جنبش مردم از يک
سو و خواست سرمايهداری برای بسط دموکراسی
و نابودی اشکال فئودالی انباشت ثروت از
سوی ديگر موجب شد تا اختلاف آمريکا و شاه
بالا بگيرد که سرانجام به "اتقلاب
سفيد" منجر شد. انقلابی که شعارش گامی
اصلاحطلبانه بود و جنش مردم از يک سو و
جريان واپسگرای متکی به فئوداليسم و بورژوازی
سنتی از سوی ديگر به مقابله با آن برخواست.
سرکوب مردم و آن جريان واپسگرا به اتفاقات
بعد از سال چهل و دو شکل دارد.پس از سرکوب،
جنبش مردم به صورت تشکيل سازمانهای چريکی
از يک سوی و جريانات تئوريک خارج کشور از
سوی ديگر ادامه پيدا کرد و جريان سنتی و
واپسگرا نيز به شکل تشکلهای خاص خودش
در بازار و در روستاها و طبقات متوسط شهری
ادامه پيدا کرد. با ادامهی رشد سرمايه
در ايران و نفوذ جريانات واپسگرا در حکومت
شاه اين حکومت مجددا توان پاسخگويی به
سرمايهداری جهانی و بورژوازی پيشرفتهی
داخل را نداشت به همين دليل از سوی غرب
و آمريکا برای انجام "اصلاحات"
مورد فشار قرار گرفت. اما جنبش مردم که
هرگز رژيم شاه را نپذيرفته بود و آن را
حاصل کودتا میدانست "اصلاحی"
کمتر از انقلاب را نپذيرفت و نفی رژيم سلطنتی
و استقرار جمهوری را کمترين مطالبهی خود
قرار داد. در وقايعه انقلاب بين تصميمگيرندهگان
سرمايهداری جهانی اختلاف افتاد. گروهی
دفاع از رژيم شاه را عاملی برای خروج ايران
از بلوک سرمايهداری میدانستند و گروه
ديگر به حمايت از شاه و سرکوب جنبش مردم
پافشاری میکردند و از آنجا که آمريکا پس
از شکست موحشاش در ويتنام هنوز گيج و منگ
بود و آلترناتيو مناسبی در ايران نداشت
تا جایگزين شاه کند بين بد، سقوط رژيم
شاه و استقرار نظامی ليبرال دموکرات و بدتر،
خروج ايران از بلوک سرمايهداری؛ در گودلوپ
بد را انتخاب کرد و به سقط انقلاب و پيروزی
زود هنگاماش با چند شرط موافقت کرد. کليت
اين موافقتها اين بودند، ارتش و نظام اداری
دستنخورده باقی بماند، روحانيت در سياست
دخالت نکند، آيتالله خمينی به قم برود
و بدون صدمه خوردن نظام سرمايهداری و بدون
عقبگرد به مناسبات فئودالی ليبرالها قدرت
را در دست بگيرند و پايان انقلاب را اعلام
کنند و روحانيت مانند کليسا در غرب در خدمتت
مدرنيزاسيون قرار بگيرد و به فساد اداری
و عقبماندهگی سياسی زمان شاه خاتمه داده
شود. در واقع اگر اين اتفاقات میافتاد
و نظام اسلامی طرفدار غرب و مدرن بر سر
کار میآمد، آمريکا و جهان سرمايهداری
نتنها بازندهی ماجرا نبود بلکه پيروزی
بزرگی هم بدست میآورند زيرا آن حکومت میتوانست
در تکميل خط سبز بلوک غرب پيرامون بلوک
رقيب (شوروی آن روزگار) موفقيت جديدی بهدست
آورد و به جای رژيم شاه که هرگز در بين
مردم منطقه نتوانسته بود جای پای باز کند
رژيم اسلامی وابسته به خودی داشت که میتوانست
در سرکوب رژيمهای مرتدی مانند عراق و افعانستان
در کنار پاکستان و عربستان و ساير حکومتهای
مرتجع طرفدار غرب نقش موثر و رهبریکنندهی
را ايفا کند اما خواب خوش غرب به دليل راديکاليزم
جنبش مردم ايران تعبير کابوسگونهيی پيدا
کرد. هيئت حاکمهی ليبرالی که بر سر کار
آمد نه توان پاسخگويی به مطالبات مردم
را داشت و نه توان سرکوب آنان را، جنبش
چپ از طرفداران بلوک رقيب تا جريانات مستقل
رشد روزافزونی پيدا کردند خطر جداسازی کردستان
و مرکزی برای راديکاليسم شدن آن منطقه بالا
گرفت به همين دليل سرمايهداری جهانی به
بناپارتيسم تن داد و اتفاقات بعدی رخ داد.
از اينجا بود که آقای حجاريان و دوستاناش
که امروز دم از بناپارتسيم میزنند برای
سرکوب پتانسيل راديکال مردم به ميدان آمدند
و رهبری جريانات ايران از آمريکا به انگليس
سپرده شد. سرمايهداری غرب پذيرفت که از
خير مدرنيزاسيون و "اصلاحات"
در ايران بگذرد و موقتا ايران بحرانزده
را در حالت نه شکست و نه پيروزی نگهداد
و به نام مبارزه با آمريکا جنبش ضدآمريکايی
مردم ايران را سرکوب شود. اگر در زمان شاه
وقتی "گلسرخی"ها اعدام میشدند
در غرب راهپيمايی میشد و حکومتهای غربی
که از شاه حمايت میکردند تحت فشار قرار
میگرفتند حالا دههاهزار گلسرخی اعدام
میشدند و صدهاهزار جوان ضد آمريکايی در
جبهههای جنگ کشته میشدند و آمريکا و غرب
خود را در کنار آنان قلمداد میکردنند!
تا اين که تمام، به خيال سردمداران غربی،
پتانسيل انقلابی مردم که در انقلاب بهمن
آزاد شده بود سرکوب شد. در اينجا بود که
پس از پايان جنگ، که به طور مشخص با فشار
آمريکا صورت گرفت، زيرا داشت به پتانسيل
جديدی برای رهايی مردم هر دو کشور ايران
و عراق منجر میشد، آقای رفسنجانی مجددا
با شعار پايان انقلاب به ميدان آمد. او
پايان بحران را اعلام کرد و خواست با تشکيل
نيروی نظامی اونيفرمدار به سرکوب جنبش
مردم بپردازد و پايان حرکتهايی مانند بسيج
را اعلام کرد. و تلاش خود را برای نزديکی
به آمريکا آغاز کرد. اما باز جنبش مردم
در شهرهای مختلف از مشهد تا اراک و شهرهای
ديگر او را غافلگير کرد و مجددا مجبور
شدند نيروهای بناپارتی خود را به ميدان
بياورند. با شکاف بين جناح موسوم به راست
که در واقع شکاف بين همان بورژوازی سنتی
و مدرن از يکسو و عدم توانايی سرکوب مردم
توسط نيروهای اونيفرومدار از سوی ديگر
بود. نيروهای در حاشيه قرار گرفتهی حکومت
که بخشی از راديکاليسم انقلاب را هنوز در
خود داشت به ميدان آمد و خيال داشت رهبری
بورژوازی مدرن را به عهده بگيرد. آقای خاتمی
که توانست برای مدتی مردم و بخشی عظيمی
از روشنفکران را فريب دهد در واقع میخواست
پروژهی ناتمام آقای رفسنجانی را به اتمام
برساند و ايران را به سمت حکومت اسلامی
مدرن طرفدار آمريکا و غرب هدايت کند. غرب
نيز انصافا تمام همت خود را در اين کار
گذاشت و از او حمايت بسياری به عمل آورد.
اما اين جريان از چند سو تهديد میشد. اول
از سوی همان بورژوازی سنتی و واپسگرايی
که در سقوط دولت مصدق شريک آمريکا بود و
بعدا در اصلاحات "شاه و مردم"
مقابل شاه و آمريکا قرار گرفت. دوم از سوی
بقايای راديکاليسم انقلاب بهمن که هنوز
دستيابی به مطالبات خود را در چارچوب جمهوری
اسلامی محقق يافته میدانست و به اين اميد
به خاتمی پيوسته بود. (به عبارت دقيقتر
لايههايی از طبقهی متوسط) و سوم از سوی
مردم. اين جناح در تمام اين عرصهها شکست
خورد و به تعبير حجاريان "مرد".
خاتمی نه توان پاسخگويی به مطالبات مردم
را داشت و نه توان سرکوب آنان را، نه میتوانست
سنتیها را سرکوب کند و مدرنيزاسيون مورد
نظر غرب را پياده کند و نه میتوانست در
کنار مردم مطالبات آنان را که حداقل آن
حکومتی دموکرات و سوسيال دموکراتيک است
را برآورده کند.
و اما اکنون. غرب اکنون همان مشکلی را دارد
که بيست و پنج سال پيش داشت. از سويی ادغام
نشدن ايران در جامعه جهانی زيانهای بسياری
برایاش به همراه دارد و از سوی ديگر هر
گامی که به سوی دموکراتيزه کردن ايران بردارد
خطر رشد راديکاليزم و بيرونرفت ايران را
از نظام سرمايهداری در پی خواهد داشت.
به روی کار آوردن نظام سلطنتی در ايران
برای غرب گامی به قهقرا است و برایاش دو
مشکل اساسی ايجاد میکند يکی آن که آن نظام
توان سرکوب مردم را ندارد که اگر داشت "پدر"
خيلی بهتر از "پسر" میتوانست
اين کار را بکند و از سوی ديگر اصولا شکل
سلطنتی برای نظام سرمايهداری شکل عقبماندهيی
است و برایاش هزينهی زيادی دارد. اين
که راه برونرفت غرب در مقابل مردم ايران
چيست بیشک در دستور کار تئوريسنهایشان
قرار دارد و نياز نيست ما روی آن وقت بگذاريم
اما مردم ايران يک راه بيشتر ندارند و
آن راه قطع اميد کامل از "اصلاحات"
مورد نظر غرب چه در درون حکومت فعلی و چه
در بيرون آن است. مردم ايران بايد حول
شعارها و مطالبات خود متشکل شوند و ارادهی
خود را بر جهان سرمايهداری تحميل کنند
و فريب جريانات رنگوارنگ سنتی و غربی را
نخورند. اين راه دشوار است و هزينهی زيادی
دارد راهی که مردم ايران بايد بپيمايند
و از بناپارتيسم، ارتجاع و سرمايهداری
راه خود را جدا کند. اين راه يک نام بيشتر
ندارد: انقلاب.