هرگز به یک آفتاب پرست اعتماد نکنید!
یک خرده بورژوا را شاید تنها بتوان با آفتاب پرستهایی مقایسه کرد که به طور مداوم رنگ به رنگ می شوند!
این موجود دوگانه، چون همواره چیزی برای از دست دادن دارد ناگزیردرخلال جنبش های اجتماعی علیه مناسبات اقتصادی بورژوایی تلاش می کند درحاشیه باقی بماند و چشم به تناسب قوا میان طرفین جنگ بدوزد تا به محض چرخش نقطه ی برتری، خود را به پیروز میدان نزدیکتر کند!
او به طرزغریبی نسبت به بالا دست خویش متملق است! در حالی که در ازای هر صدقه ای که از بالا به سویش پرتاب می شود با حق شناسی مضحکی دم تکان می دهد، در برابر طبقات فرودست بینی چین می دهد و توقع خاکساریی همتای چاپلوسی خود، از آنان دارد.
بنابر همین خصلت است که خورده بورژوا علاقه نفرت انگیزی دارد تا همچون مقلدی احمق، پیوسته ادا و اطوار یک بورژوا را تقلید کند. همانند او بنشیند، بلند شود، بخورد، بیاشامد و حتی خود را تخلیه کند! البته در ابعاد حقیرتر چرا که هر چه باشد او در تقسیم بندی طبقات اجتماعی جامعه در رده ی پایین تری قرار گرفته است و موجودی جیبش اجازه بلند پروازیهای آن چنانی را نمی دهد.
اما هراندازه که یک خرده بورژوا در توهم اتصال به طبقه ی بورژوا غرق گشته باشد، باز به این نکته به خوبی واقف است که هر آن، اجل ریزش به لایه های پایین تر اجتماع تهدیدش می کند. در واقع رسم روزگار مناسبات سرمایه داری چیزی جز میل به انحصار قوی تر و ویرانی اقتصادی یک شبه برای ضعیف تر نیست. در نتیجه همواره جمعیت بیشتری خرده بورژوا نسبت به آن بورژوایی که در میدان رقابت مغلوب حریف قدرتر می گردد، از گردونه ی طبقه خویش به طبقات فرودست پرتاب می شوند. و این موضوع یعنی دغدغه ی سقوط، عمده ترین دلیل حضور بیرنگ او در حاشیه ی جنبش های توده ای است.
البته ناگفته نماند که گستره ی وسیعی از خورده بورژواها در جوامع سرمایه داری وجود دارد، درست همانگونه که سایر طبقات حاضر نیز در درون خود، طیف بندی شده اند و هر دسته بنا بر موقعیت خویش، داشته ها و ناداشته هایش وارد مبارزه برای بقا با سایر طبقات می گردد، یک خرده بورژوا نیز بنابر مختصاتی که در آن قرار گرفته است، موضع خویش را در این جدال پیاپی تعیین می کند. او هر اندازه به طبقات فرودست اجتماع نزدیکتر باشد، نسبت به جنبش های اجتماعی، فعال تر عمل می کند.
اما هرگز نباید به یک خرده بورژوا اعتماد کرد! در اواستعداد خیانت بسیار ریشه داراست، زیرا در حالی که کارگران و توده های تحت ستم تنها زنجیرهای خود را برای از دست دادن دارند، خرده بورژوا همواره چیزی برای از دست دادن دارد!
داستانک زیر نمایشی است ازاین دست برخوردهای دوگانه که به نظرم هر مکان و زمانی در آن می گنجد. خرده بورژوایی با ژست روشنفکری، سعی دارد در برخورد با دوست سابق اش، به هر نحو ممکن برای تغییر مواضع پیشین خود آبرو بخرد.
***********************************
الف و ب از بچه های سیاسی دانشگاهشان بودند وهر دو به استبداد حاکمیت معترض! نشریه ای راه انداخته بودند، به هر مناسبتی حرکتی راه می انداختند و با انتشار اطلاعیه ای خواسته هایشان را اعلام می کردند. الف در همان بند اول، می نوشت: ما خواهان برقراری دمکراسی و رعایت حقوق شهروندان جامعه بر پایه ی اعلامیه جهانی حقوق بشر هستیم، در حالی که ب در جمله ای کوتاه تر، رعایت حقوق انسانی افراد را مطالبه می کرد.
ب تمایل داشت روی پلاکاردها بنویسند: آزادی و برابری اما الف بی آن که به صراحت بگوید نسبت به کلمه ی دوم آلرژی داشت!
الف پیشنهاد می داد که از فلان گرایش سیاسی برای سخنرانی در مورد موضوع بهمان، در جمع دانشجویان استفاده کنند و ب معترض بود که چرا این گرایش ها و موضوعاتشان همواره تکرار مکراتند! چرا نمی شود یکی را دعوت کنند که از واقعیت های اجتماع و خواسته های توده ها بگوید نه از ویار روشنفکران طبقات متوسط!
اما با وجود همه این اختلاف ها، الف و ب خود اعتقاد داشتند که نقاط توافقی بسیاری دارند.
چون هر دو از ارتجاع حکومت، سرکوب گری و اختناق اش به تنگ آمده بودند، در نتیجه می توانستند در یک دانشگاه کوچک، پشت کوههای سر به فلک کشیده و در میان بیابانهایی که کیلومترها از شهر دور افتاده بودند، کار مشترک سیاسی کنند!
آخرین تماس الف و ب برمی گردد به یک سال پیش. بلافاصله پس از اتمام دانشکده ارتباط آنها قطع شده بود و امروز به طور اتفاقی بازیکدیگر را ملاقات کرده اند.
آنها بلافاصله از احوال یکدیگر می پرسند. الف میل به ادامه ی تحصیل دارد اما ب حتی در آزمون نام نویسی هم نکرده است. الف را پدرش تامین می کند اما ب خود سرپرست خانواده اش است و یک سال تمام به دنبال پیدا کردن کار، بی حاصل، هر دری را زده است.
ب: راستی! از سیاست چه خبر؟ این روزها چه می کنی؟
الف: فعلا که حال و هوای انتخابات رییس دولت، مارا هم گرفته است!
ب با تعجب: مگر می خواهی رای بدهی؟
ب می پرسد و شوکه می شود وقتی جواب مثبت الف را می شنود. یادش می افتد به بحث و جدلهای سابقشان بر سر مبارزه با استبداد و تحریم انتخاباتهای چند دوره ی پیش که چگونه الف با آن شور بی پایان سعی داشت همه را متفاعد کند که دیگر امیدی به این سیستم حکومتی نیست و چپ و راست اش هر دو از یک آبشخور می نوشند.
ب تنها می پرسد: آخر برای چه؟
آن وقت الف شروع می کند به بافتن چرندیاتی که ب امروزمی داند از همان ابتدا بی آن که کسی به فکرالف تزریقشان کند، وجود داشته اند و اینک هم بسیار آگاهانه به سمت شرکت در نمایش انتخابات جهت گیری کرده اند.
الف از وطن می گوید، از حس چرندی به نام میهن پرستی وهم بستگی ملی در برابر دشمنان خارجی. از دشمنانی فرضی مثال می زند که چنگ و دندان برای دریدن این وطن عزیز تیز کرده اند و منتظر نشسته اند تا تکلیف این انتخابات مشخص شود.
الف رفتار گذشته اش را ضرورت روند اصلاح طلبی و تحریم انتخابات را انفعال سیاسی و به ضرر همه ی ایرانیان می داند. او به ب از دروازه هایی می گوید که جهان سرمایه داری به روی حکومت باز کرده است و اطمینان می دهد که به زودی کشور آنچنان رشد می کند که به قدرت نخست منطقه ی جغرافیایی شان تبدیل می شود.
الف می گوید: با عدم شرکت در انتخابات، جبهه دمکراسی خواهی را ضعیف تر می کنیم!
و ب...
ب هیچ اعتقادی به مام میهن ندارد. برای او وطن آنجاست که بتواند شکم خود و خانواده اش را سیر کند نه مرزهایی که در آن میلیونها نفر امثال ب در منجلاب فقر دست و پا می زنند و امیدی برای زندگی فردای خود ندارند. ب، به خوبی می داند که آن دروازه های کذایی، رو به جهنم باز می شوند و برای او و هم طبقه ای هایش چیزی جز فلاکت به ارمغان نمی آورند. وسرانجام آن دمکراسی پوشالی که ب نیازی نمی بیند به الف یادآوری کند که شرکت در شکلک یک انتخابات، با کاندیداهایی که مهر تایید حکومت را بر پیشانی دارند، با آن همه روزنه های تقلب و دغل کاری و مضحک تر از آن، رسوایی حکم جناب رییس حکومت، دیگر برای آن مترسکی که الف می پرستد هیچ آبرویی باقی نمی گذارد.
الف بی وقفه چرندیات می بافد و ب با خود می گوید:
در جنبش های توده ای، هرگز نباید به یک خورده بورژوا اعتماد کرد!
رزا جوان
28 خرداد 1384
http://www.javaan.net