آخرين لبخند
Mandegar_iran@hotmail.com
پدر رفته بود زير تابوت رو گرفته بود . مردها بلند لاالااله ا… مي گفتن . زنها آروم گريه مي كردن . تابوت خيلي روان رو دستها مي رفت.
مادربزرگ مي گفت : « اگه يه تابوتي روون رو دستها پيش بره ، نشونه اينه كه اون آدم واقعاً از زندگي سير بوده . ولي اگه هي پيچ و تاب بخوره و روون جلو نره ، نشون از اين هس كه اون مرده هنوز از زندگي دست نشسته بوده . »
تابوت مادر بزرگ رو يادم اومد . سخت جلو مي رفت . خيلي سخت . يعني مادر بزرگ هنوز … !!!
من آخر صف زنها راه مي رفتم و به تابوت چشم دوخته بودم . ساده و تند بر روي دستها پيش مي رفت : به سوي قبر ، به سوي منزل هميشگي و به سوي خدا …
مردها جلو رفتن تا مرده رو تو قبر بذارن . زنها از بين مردها سرك مي كشيدن ، بعد جيغ بلندي مي كشيدن و خودشونو الكي رو زمين مي نداختن تا شوهرشون فوري بياد و بغلشون كنه . يكيشون كه تازه از بغل شوهرش بيرون اومده بود ، با چشمهاي خيس اومد طرفم وگفت : « عزيزم ! گريه كن دلت … »
يه پشت چشم براش نازك كردمو حساب كار اومد دستش . راسته شيكمش رو گرفت و رفت .
آفتاب پوستمو سوزونده بود و حسابي قرمز شده بودم . نسيم خنكي وزيد . ياد حرف اون روزش افتادم كه مي گفت : « دوست دارم هوا هميشه آفتابي باشه ، ولي يه باد شديد هم همراهش باشه . »
اون روز مورچه ها رو بين ناخن هاش مي گرفت . سرشونو جدا مي كرد و
مي گفت : « گيوتين كردمش . »
ملكه مورچه ها رو گير اورديم . داشتيم روش ماسه وخاك مي ريختيم كه يهو گفت :« فكر مي كني سنگسار كردن خيلي درد داره ؟»
نمي دونستم چي بايد بگم . نگاهش كردم . با عجله ماسه ها وخاكها رو كنار مي زد تا ملكه مورچه هارو بيرون بكشه . اما ملكه له شده بود .
چندتا مرد داشتن از دور مي يومدن طرفمون . فوري اشكهاشو پاك كرد و
گفت : « پاشو ، پاشو خوب نيست كسي تورو همراه من ببينه .»
گفتم : « به كسي چه مربوط !؟ »
گفت : « به خاطر خودت مي گم . »
ديدم همچين هم بي راه نمي گه. فوري رفتم رو يه صندلي همون نزديكي ها نشستم و كتابي از تو كيفم در اوردم .
مردها اومدن نشستن پيشش روي چمن ها . شيش دنگ حواسم پيش اون بود .
آروم سرش رو به طرفم گردوند . چشمهاش هنوز نمناك بود . با طرز غريب و درمونده اي نگاهم كرد . فهميدم كه دوست نداره اونجا باشم .
پاشدم از اون جا دور بشم كه يكي از مردها فرياد زد : « هي دختر ! چرا داري از رو كتاب مي خوني ، بيا اين جا تا عمليش رو يادت بديم !؟ »
وقتي دور شدم به اسم كتاب نگاه كردم . قرمز شدم .
نگاهش كه يادم اومد بغضم تركيد .
مادرم با نگاهش دنبالم گشت . از جايي كه نشسته بودم دستي براش تكون دادم كه يعني اينجام . مادرم سري تكون داد و دوباره به طرف مردي كه روضه مي خوند ، برگشت .
پا شدم كه برم نزديك قبر . ديگه داشتن فاتحه مي خوندن كه برن . مانتوم گير كرد به يه شاخه و يه كم پاره شد . گفتم :« حيف ! » اين مانتو رو خيلي دوست داشتم.
يه بار كه به خونش رفته بودم ، ديدم مثل هميشه نيست . يه شادي همراه با نگراني تو حركاتش بود . شستم خبردار شد كه خبريه .
گفت : « مي خوام يه نفر رو نشونت بدم . »
گفتم : « پس بگو چرا اين قدر شارژي !؟ » و بلند خنديدم .
مانتوي سبز رنگ قشنگي به دسته در اتاقش زده بود . تنم كردم و گفتم :
« بلا نگيرم ، بزن به تخته . چقدر بهم مي ياد ! »
لحظه اي بهم نگاه كرد و گفت : « تازه ديروز خريدمش .»
گفتم : « واسه خاطر همين يارو ؟ » با سر تاُييد كرد .
رفتيم سر قرار . هواي خيلي خوبي رو براي ديدار انتخاب كرده بودن . به آسمون نگاه كردم و گفتم : « عشق ! وجود نداره . اصلاً وجود نداره . هرچي هس هوس و هوس و هوس و هوس … »
لحظه اي مكث كردم و گفتم : « مثل آدم آهني ام . نه !؟ »
گفت : « چون تا حالا تجربه اي نداشتي كه اين طور حرف مي زني . مردهاي
فوق العاده زيادي تو زندگيم اومدن و رفتن . آدمهايي متفاوت . گاهي جالب و گاهي تنفرآميز . اما اين با همشون فرق داشت . وقتي كه دستشو گرفتم ، ديگه نتونستم به كسي ديگه دست بدم ، حتي به خاطر پول . همه علاقه و فكرم جذب اون شد و تازه فهميدم كه بعله… عاشق شدم .»
لبخند زد . آفتاب داشت غروب مي كرد . نگاهش كردم . گفتم : « چقدر خوشگل شدي … »
مادرم دست تكون داد . اشاره كرد كه داريم ميريم . تو راه مرتب اون نگاه غريب و معصومش تو نظرم مي يومد . هميشه مي گفت كه يه لبخندي هس واسه خاطر پول . اما يه لبخندي هس واسه خاطر عشق .
همه لبخندها و نگاههاش جاويد نبود . وقتي به عشقش فكر مي كرد و لبخند مي زد يه جور زوال و بي كسي تو چشمهاش مي شست كه غمناك بود و هيچ وقت از سرت نمي رفت .
توي اتوبوس زنها ديگه ونگ نمي زدن . چون شوهرهاشون تو يه اتوبوس ديگه بود .
يه نفر داشت آب پخش مي كرد . دستمو تكون دادم و برام آب اورد . قوپ اول رو كه خوردم،زن ( با صدايي كه مي خواست سوزناك باشه ) گفت : « بخور به ياد
تشنگي هاي تشنه هاي … »
لحنش خيلي مزخرف بود . نتونستم جلو خودمو بگيرم وآب با فشار زياد پخش شد روي زنها .
همشون چند تا دريوري بارم كردن و تا آخر مسير مدام مي گفتن :« اَه ، اه ! واش ، واش ! »
با نگراني به غروب آفتاب نگاه كرد و گفت : « پس چرا نيومد ؟ »
دوباره نگاهش كردم . چقدر زيبا بود . يكهو چهره اش شاد شد و فوراً پاشد .
گفت : « اونهاش . » گفتم:« ساعت نه همين جا منتظرتم . » سرشو با عجله تكون داد و دويد طرفش .
مثل پرنده اي بود كه از قفس آزاد شده و آغوش اون مرد آسمونش بود .
تنها نشستم و به مردمي كه از كنار هم مي گذشتن ، نگاه كردم.
ساعت هنوز نه نشده بود كه ديدم برگشت . گرفته وخسته به نظر مي رسيد. انتظار نداشت منتظرش وايساده باشم . منو كه ديد بغضش تركيد . اولين بار بود كه
مي ديدم اين طور مي لرزه وگريه مي كنه . براي اولين بار بغلش كردم . به نظرم خيلي شكننده اومد . شكننده تر از هرچيزي تو عالم .
آرومتر كه شد ، گفت : « بهش احساسمو گفتم . خوشحال شد . بعد بهش همه چيز رو گفتم . هزار جور هم قسم و آيه خوردم كه ديگه اين كارو ترك كردم و قبلش هم فقط به خاطر نياز … »
تو چشمهام نگاه كرد وگفت : « مي دوني واكنشش چي بود … ؟ هرچي دريوري دم دهنش اومد بارم كرد . »
صداي گريه هاش تو شلوغي و بوق ماشين ها گم شد . نمي دونستم براي آروم كردنش چي بايد بگم . احساس ناتواني مي كردم.
شروع به حرف زدن كرد . از وقتي بچه بود برام گفت ، از مادربزرگش ، خواهرش.
از خيلي دور ، از خيلي نزديك : « به خودم مي گفتم كه فقط پول پول پول . وقتي پولدار شدم ، ديگه دست از اين كار برمي دارم. اما لندهورا پول حسابي نمي دادن بهم كه . تازه بعضي وقتا بايد جونمو ورمي داشتم و فرار مي كردم . وحشي بودن ، رواني بودن . تا سه شماره بايد مثل سگ از خونشون مي زدي به چاك .
وقتي كه مريض شدم ، نمي دونستم واسه زندگيم دارم گريه مي كنم يا واسه چي !؟
خودمو دلداري دادم و گفتم بي خيال . ميرم پيش خدا و شكايتهامو مي برم پيش اون. بهش مي گم كه چه پس فطرتهايي رو آفريده . اون قدر گريه ميكنم تو بغلش تا اين دنياي كثيف با همه آدمهاش نابود بشه ، همچنان كه اونها منو نابودم كردن .
اما وقتي كه ديدمش ، گفتم واسه خاطر همين يه نفر هم كه شده گريه نمي كنم پيش خدا … »
كيفشو برداشت . لباسهاي توشو مرتب كرد . مانتوشو داد دستم . گفت :« ميرم يه جاي دور ، خيلي دور … »
گريه كردم . با مانتوش صورتمو پوشوندم .
گفت :« آخ ! آخ ! ادم اهني،داري گريه مي كني . دلت داره عشقو به ياد مياره .»
مانتوش توي دستام بود كه رفت … .
وقتي رسيدم ، داشتن مي بردنش . دستاشو گرفتم . مي لرزيدن . فقط به هم نگاه كرديم .
به مانتوش كه تنم بود نگاه كرد . لبخند زد ، چون دوباره ياد عشقش افتاد . هلش دادن جلو . دستاش رها شد از دستام .
جمعيت منتظر بود تا مفسد في الرضي رو از پا در بياره . بعضي از سنگساركننده ها رو شناختم . همون هايي بودن كه رو چمن ها باهاش …
اجازه ندادن اون نزديك وايسم . رفتم كمي دورتر .
بستنش و دستاشو باز كردن . مثل يه صليب شده بود .
يك ، دو ، سه . شروع شد . با كلي فرياد و دريوري و خنده .
شرط بندي مي كردن . هركي مي تونست بزنه به خال برنده بود . اولي ، دومي ، سومي ، چهارمي و… و بالاخره خورد به خال . خون پاشيده شد . غريو شادي .
يه خال ديگه ، خون ، غريو شادي . يه خال ديگه ، خون ، غريو شادي .
يه خال ديگه ، خون ، غريو شادي .
از دور منو ديد . گريه كرد . اشكها خونها رو شست .
چشمش تركيد ، خون ، غريو شادى …
http://www.javaan.net