«
مرتضی کيوان» ستاره بود
وبلاگ سياهکل

يک عکس بی نظير- از
چپ به راست: مرتضی کيوان، احمد شاملو، نيما
يوشيج، زهری، سياوش کسرائی
بعد از تشکيل حزب توده
ايران در سال 1320 ، اکثريت جوانان مشتاق
آزادی و عدالت اجتماعی جلب شعارهای فريبنده
ی اين حزب شدند. جوانانی که بعدها موثرترين
تاثيرات را به مسائل سياسی، اجتماعی و فرهنگی
ايران گذاشتند.
علی رغم فداکاريهای که
اعضای جوان و کادرهای بدنه حزب توده تا
پيش از کودتای ننگين 28 مرداد 1332 از خود
نشان دادند، رهبريت اين حزب عملا وابسته
و منحرف بود که همين امر فجايع زيادی را
رقم زد.
مرتضی کيوان، يکی ازجوانان
پر احساس ، آزاده و سلحشور آن دوران بود
که بر سر اعتقاداتش، جان خويش را فدا نمود
و طلايه دار انسانيت و آزادی شد، همان عناصری
که نه در وجود سرسپردگان رژيم منحوس پهلوی
وجود داشت و نه در رهبران خائن حزب توده.
با اين مقدمه کوتاه، سعی
می کنيم که صفحات کوتاه ولی پر بار زندگی
« مرتضی کيوان» را با هم ورق بزنيم. اين
بيوگرافی جالب در وبلاگ «سياهکل» درج شده
است
در سال 1300 شمسی ستاره
درخشان تاريخ سياست درخشيدن خود را آغاز
کرد. آغازی که پايان نداشت. آری «مرتضی
کيوان» ستاره ای بود در دل آسمان و در ميان
هزارها ستاره ديگر.
کيوان دريک خانواده متوسط
مذهبی متولد شد. پدرش با اجاره دادن دکان
سقط فروشی اش در اصفهان زندگی می گذاراند
وازاين طريق امرار معاش می کرد. پدر بزرگش
حاج ملا عباسعلی کيوان قزوينی مردی فاضل
و از شيوخ بنام صوفيه بود. در مجالس وعظ
او جمعيت زيادی شرکت داشتند. وی کتابهای
متعددی در مباحث تصوف داشت. بعدها از دراويش
جدا شد کتابی بر رد آنها نوشت. کيوان در
مورد پدرش زياد نمی دانست زمانيکه تنها
16 بهار از زندگی اش گذشته بود، پدرش را
از دست داد؛ ولی همه کتابهای پدربزرگش را
خوانده بود و همين کتابها زمينه ای بود
برای صحبت کردن او. کيوان از پدرش هيچ چيز
نداشت تا او را بيشتر بشناسد ولی مادرش
از پدر کيوان به عنوان شوهری آزاده و مهربان
صحبت می کرد و همواره نام او را به عنوان
شريک زندگی گرامی می داشت.
کيوان دفتر خاطراتی برای
خود داشت که در قطعه ای به نام «حساب زندگی»،
از درد و رنجی که بعد از مرگ پدر و آرزوهای
دست نيافتنی پدر برای تحصيل فرزندش سخن
می گويد. کيوان بر خلاف رضايت خانواده به
تحصيل ادامه داد البته تا آنجا که سرنوشت
اجازه داده است.
کيوان در کودکی زندگی
سخت و پرفراز و نشيبی داشته است. هنگاميکه
درسش را تمام کرد، سرپرستی خانواده را عهده
دار شد و به استخدام وزارت راه در آمد؛
پس از يک دوره تخصصی راهسازی مامور خدمت
در همدان شد و همراه مادر و خواهرش زندگی
جديدی را در همدان آغاز کردند. زندگی در
همدان و سرمای سخت و طاقت فرسای آن رنج
های بسياری را برای اين خانواده کوچک به
بار آورد ولی کيوان کسی نبود که در زير
بار مشکلات کمر خم کند و در مقابل هر کس
و ناکسی سر تعظيم فرود آورد وی فقط در مقابل
مقام انسان و انسانيت تعظيم می کرد و همچون
پروانه ای به دور مادر و خواهرش می گشت
و از جان برای آنها مايه می گذاشت. سرمای
سخت همدان باعث بيمار شدن يگانه خواهرش،
فاطی، شد و رماتيسم قلبی که هنوز هم از
آن رنج می برد، بر درد و رنج اين خانواده
کوچک افزود.
کيوان در همه نوشته ها
و يادداشتهايی که از خود به يادگار گذاشته
است از انسان دوستی و انسان بودن سخن می
گويد. اينها همه از روح حساس و آزاده و
هنرستای او حکايت می کند. او روح انسان
را در يک خط چنين توصيف می کند: « برای
وصف آن کافی است بنويسيم از آسمان بزرگتر
و از آينه شفاف تر و حساس تر است». سقوط
اخلاقی و آلودگی های اجتماعی روحش را به
تنگ می آورد.
کيوان در قطعه ای به نام
«اجتماع»، ا ز تفاوت آنچه که در مدرسه آموخته
بود و آنچه در اجتماع خود به عينه می بيند
سخن می گويد و با فرياد از اجتماع به نام
لجن زار کثيفی ياد می کند که در همه جای
آن درويی و دروغ و ناپاکی وجود دارد و همه
چه کوچک و چه بزرگ، چه ضعيف و چه قوی در
آن می لولند و غوطه می خورند و بدتر از
همه نام زندگی بر آن می نهند. اينها همه
از روح حساس و آزادی طلب او حکايت دارد.
کيوان علاقه زيادی به
شعر و ادب داشت و چه بسا در اين راه شاعر
بنامی شد. وی در سرودن اشعارش از سبک شعرای
کهن تقليد می کرده است. اشعار وی هم همانند
نثرها و قطعات ادبيش و فراتر از آن همانند
روح انسان گونه اش سرشار از مهر و دوستی
و گاه شکوه از بخت بد و گاه ستايش صفات
عالی انسانی است؛ در يکی از اشعارش روح
انسانيت را اينگونه جلوه داده است:
« در آن موقع که باشد سبز و خرم
فضای دره و دشت و بيابان
سراسر دلکش و زيباست ليکن
نه چون مردن به راه دوستداران»
وی در رباعی ديگرش در
ستايش «عزت نفس» می گويد:
« من عزت نفس
را به مستی ندهم
عقل و خردم به دست پستی ندهم
در باغ بسی نشئه و مستی باشد
من مستی اين به نرخ هستی ندهم»
کيوان عاشق کتاب بود ولی
تنگدستی اش او را از عشق بزرگش محروم می
کرد. همانگونه که خود می گويد ثلث سرمايه
ماهانه اش را صرف خريد کتاب می کرده و طبق
تاريخ خريد هر کتاب هفته ای نبوده که کتاب
نخريده باشد.
يادداشتهای کيوان در سالهای
اول جوانيش همه با رمانتيسم خاصی به تحرير
درآمده است و نشان از آن دارد که وی با
روحی پرتلاطم و ناآرام و همچنين خجول و
معصوم همچنان در تلاش و تکاپو بوده است.
وی مدام در تلاش بوده تا خود را از قيد
اسارت های اجتماع تنگ نظر برهاند و خواهيم
ديد که چگونه سرانجام به اين مرحله دست
می يابد و پس از يک دوران شکفتگی به آن
چنان غنا و تعالی روحی می رسد که در پايان
کار که خود آغازی ديگر است مرگ را مغلوب
می کند.
کيوان باريک انديش، محقق
و بلند پرواز بود عاشق نوشتن و تجربه کردن.
وی در همدان با حميدی شيرازی، نصرالله فلسفی،
پرويز خانلری و حسينقلی مستعان مکاتبه می
کرده است. در سراسر زندگی «مرتضی کيوان»
، اين بزرگمرد تاريخ سياست، نمی توان لحظه
ای را يافت که وی از مطالعه غافل شده باشد.
شمار کتاب هايی که در زمينه های مختلف سياسی،
اجتماعی، فلسفی، هنری، شعر وادب و ... خوانده
بسيار است. و به جرات می توان گفت که کيوان
واقعا « ز گهواره تا گور دانش جست».
کيوان در يکی از يادداشتهايش
خود را جوانی احساساتی و عاشق زيبايی می
نامد و زيبايی را در طبيعت، زن، نقاشی و
هر چه باشد می بيند؛ اما شعر خوب را بر
همه آنها ترجيح می دهد. خود را دوست پرست
و رفيق باز معرفی می کند و در مورد دوست
خويش از جان و مال و فداکاری دريغ ندارد
و هيچ کس را ز خود نمی رنجاند. وی زن را
فقط به خاطر شعر دوست می داشت چراکه وجود
او را سرلوحه احساسات و دفتر زندگی می داند.
زندگی را فقط به خاطر احساسات دوست دارد
و به مبادی آن جز به ديده احساس نمی نگرد.
حسرت، ناکامی، اميد و آرزو چهار عامل موثر
سمجی هستند که دست از گريبان او بر نمی
داشتند. دروازه دلش با کليد محبت باز می
شد و به فرمان احساسات از هيچ کار سخت روی
گردان نبود. پيوسته خواهان زندگی انقلابی
و پر حادثه بود. آری اينگونه بود که کيوان
«ستاره» شد.
آخرين نامه مرتضی در سال
1333 پس از يک دوره مبارزه شديد و مداوم
برای رهايی بشر از زير بار ظلم و ستم به
هنگام شهادتش نوشته شده که بازهم ازاين
روح لطيف حکايت دارد.
کيوان فعاليت های سياسی اش را از سال 1321
آغاز کرده است و همين آغاز سرشت وی را با
سياست و عشق در هم آميخت. يادداشتهای سالهای
1322 و 1323 وی که همه رنگ سياست دارند
به نامهای «خيام و سنگلج»، «خاموشی ايران»،
«تبعيد» و غيره است؛ گرايش فکری کيوان در
همه اين يادداشتها « رهايی و اعتلای بشر»
می باشد.
زمانيکه وی به حزب توده
ايران می پيوندد زندگی اش رنگ ديگری می
گيرد؛ کيوان در حزب خود را پيدا می کند.
حزب، بشر دوستی، دفاع از حقوق زحمتکشان،
انسانيت، دوست داشتن وفا و ... را تبليغ
می کرد و کيوان خود تجلی و سرمنشا همه اينها
بود. کيوان در همه کار و هر احساس به آرمانش
صميميت داشت و در پی بهروزی خود و ديگران
گام برمی داشت. گام هايی پولادين و محکم
و با اراده. کيوان در آن زمان بيشتر با
سايه، سياوش کسرايی، نادرپور، شاملو، محجوب،
ناصرمجد و پاک سرشت محشور بود. رابطه اينان
هرگز در حزب به وجود نيامده بود؛ ولی همشان
شيوه فکری يکديگر را تاييد می کردند: آزادانديشی،
انسان دوستی و علاقه به شعر و هنر آنها
را به هم پيوند می داد.
کيوان در نامه ای به فريدون
رهنما از قرن خويش به عنوان قرن خوشبخت
ياد می کند و بهترين آموزگار چگونه دوست
داشتن يکديگر را قرن خويش می داند و در
همان نامه با شادی اعلام می کند: شعارچنين
است: « برای واژگونی بساط پوسيده امروزی
و برقراری دموکراسی توده ای »
**********
کيوان در همه آن سالها با پوری سلطانی(پوراندخت)
دوست بوده و به گفته کيوان پوری يکی از
دوستان و همرهان مصمم وی بوده است. در سال
سوم، آشنايی شان تکامل می يابد و يک روز
در خيابان ناصرخسرو با يک پاکت نقل عهد
و پيمانشان ثبت می شود و در ارديبهشت ماه
سال 1333 با هم نامزد می شوند و کيوان در
مقابل عشق پاک خود به پوری هميشه می نوشته:
« او بزرگترين عشق من است و من خوب می فهمم
بزرگترين عشق يعنی چه!»
کيوان در خانه ای مخفی
زندگی می کرد و پوری همراه مرتضی وارد همان
خانه می شود. آنها بايد از چند نفر از کسانيکه
در خانه شان پنهان بودند نگهداری می کردند.
چند ماهی پس از 30 تير 1330 کيوان کوپل
می شود و مامور صيانت از سه تن افسرانی
که غيابا در بيدادگاه رژيم محکوم به اعدام
شده بودند. « سروان مختاری، محقق و مهدی
اکتشافی». کيوان از 30 تير به بعد فقط سری
به اداره می زده و تقريبا تمام وقتش را
برای حزب کار می کرد.
« مرتضی کيوان» با نامهای
مستعار« دلپاک، آويده، آبنوس، بيزار، پگاه
و غيره» مطلب می نوشته است. وی هميشه دوست
داشته است برای دوستانش کتاب چاپ کند. به
سياه مشق سايه و مرواريد جان اشتين بک مقدمه
نوشت. برای بيشتر روزنامه ها و مجلات آن
زمان مثل کبوتر صلح، مصلحت،پيک صلح و روزنامه
هايی چون به سوی آينده، شهباز، هفته نامه
سوگند و چند روزنامه ديگر مطلب می نوشت.
در سالهای 1320 تا 1322 قطعات ادبی و اشعارش
را در نشريه گلهای رنگارنگ چاپ می کرد.
وی به نهضت زنان اعتقاد داشت و به همين
دليل مدتها سردبيری مجله «بانو» را بر عهده
داشت. زمانيکه با پوری ازدواج کرد از وی
خواست مقالات « فاطمه سياح» را جمع آوری
کند. 27 خرداد 1333 با پوری ازدواج کرد.
مرتضی در مرداد ماه آن
سال بسيار گرفتار بود. عباسی را که نام
مستعارش «جوادی» بود گرفته بودند و همه
نگران بودند. دوم شهريور ماه بود. مرتضی
صبح از خانه بيرون می رود؛ هنگام بازگشت
مادر کيوان از خريد، پوری متوجه رنگ پريده
او می شود و بعد متوجه می شود سربازها روی
پشت بام مشترک آنها و همسايه جمع شده اند
ولی بيشتر حواسشان به خانه همسايه است.
از اين فرصت استفاده می کند و مختاری را
فراری می دهد. بعد اتاقشان را از اسناد
و مدارک پاک می کند و همه آنها را در پستويی
می ريزد. وقتی مرتضی بازگشت جريان را برايش
گفت و قرار شد مرتضی کارت های حزبشان را
برای مخفی کردن نزد مادرش بسپارد. در همان
لحظه در می زنند و عده ای لباس شخصی وارد
خانه می شوند و خانه را می گردند. وقتی
کارت ها را پيدا می کنند و در آن پستو هم
شکسته می شود رفتارشان وحشيانه می شود.
آنها مرتضی را زير بار کتک ولی مرتضی حتی
يک آخ هم نمی گفت. او به آرمان و هدفش ايمان
و اعتقاد داشت. پوری به کمک او می شتابد.
او هم به عنوان يک زن شجاعانه ايستادگی
کرد و مرد و مردانه برای هدفشان که رهايی
و اعتلای بشر بود قطره ای اشک نريخت. همه
اين ضربات برای امضای صورت مجلس بود که
نظاميان پس از گشتن خانه از آن دو خواسته
بودند که آن را امضا کنند و هر دو اين کار
را نکردند. مرتضی را در جيپی انداختند؛
پوری و فاطی و اختر، دخترش، را که همسر
و دختر سروان مختاری بودند در جيپی ديگر.
آنها را پيش سرهنگ امجدی بردند و با التماس
های پوری اختر و دخترش را آزاد کردند.
سرهنگ امجدی مجددا از پوری خواست صورت مجلس
را امضا کند ولی باز پوری مخالفت کرد و
گفت شما چيزی از خانه ما پيدا نکريد و آن
دو اتاق متعلق به دو دانشجو است که ما از
وسايلشان بی خبريم.
در همان هنگام مرتضی را
آوردند. مرتضی نبود يک شبح بود؛ صورتی کبود
و خونين؛ باز هم از پوری خواستند که امضا
کند و اين بار پوری محکم و قاطع، همانطوری
که در زندگی ايستاده بود، ايستاد و گفت:
«امضا نمی کنم».
اين بر خشم آنها افزود
و آن ديدار آخرين ديدار آنها بود ديداری
که با عشق شروع شده بود و با تصميم ديگری
تمام شده بود. نگاهی که شايد هنوز هم پوری
آن را حس می کند.
فاطی و پوری به زندان
قصر تحويل داده شدند و مرتضی به قزل قلعه
و هر يک در سلولی جداگانه. کيوان در زندان
همچو مرد ايستاد. مثل سنگ خارا و حلاج وار
همه شکنجه ها را تحمل کرد. روی هر چيزی
که دم دستش بود ، ديوار حمام، ليوان مسی
و غيره با ناخن يا هر چيز ديگری حک می کرد:
درد و آزار و
شکنجه چند روزی بيش نيست راز دار خلق اگر
باشی هميشه زنده ای
سحر گاه 27 مهرماه 1333
او، که غير نظامی بود و چند تن از ياران
افسرش را از خواب بيدار کردند که وصيت نامه
خود را بنويسند. مرتضی چه داشت که بنويسد؟
حقوقش 400 تومان در ماه که 200 تومان قسط
می داد و حقوق دبيری پوری هم کمتر از 200
تومان بود؛ مرتضی مقروض بود و آنها هيچ
نداشتند. پس فقط نوشت: « کسانيکه از من
طلب دارند و من نتوانسته ام قرضشان را بدهم
مرا ببخشند». بنابراين کيوان استوار و با
سری سرافراز و با دستی محکم نامه اش را
آغاز کرد:
« به دنبال زندگی و سرنوشت
و سرانجام خود می روم. همه شما برای من
عزيز و مهربان بوديد و چقدر به من محبت
کرده ايد اما من نتوانستم، نتوانسته ام،
جبران کنم. اکنون که پاک و شريف می ميرم،
دلم خندان است که برای شما پسر، دوست و
شوهر و برادر نجيبی بودم، همين کافی است.
دوستانم زندگی ما را ادامه می دهند و رنگين
می سازند. همه را دوست دارم زيرا زندگی
پاک و نجيبانه و شرافتمندانه را می پرستيده
ام. زن عزيزم يادت باشد که «عمو تيغ تيغی»
تو راه را تا به آخر طی کرد. خواهرم درسش
را در دانشکده ادامه بدهد. مادرم به همان
صفای نيرو دهنده خود مشوق او خواهد بود.
کسانيکه از من طلب دارند و من نتوانستم
قرضشان را بدهم و دينم را ادا کنم مرا ببخشند.
پوری جان دلم می خواهد به فکر دل درد خود
باشی و اقدامی کنی که از اين درد کمتر رنج
ببری زيرا هميشه مرا ناراحت می کرد و رنج
می داد. زندگی را دوستتر بدار و آن را پاک
و خوب ادامه بده يقين داشته باش انسان نيروی
همه معنويت ها را در خود احساس می کند.
تمام شعرهای خوب و حساسی که خوانده ام و
با هم خوانده ايم در دل مانند غنچه ام نغمه
می زند و می تراود چقدرخوب بود شعرهايی
را که به من جان می بخشيد يکبار ديگر هم
با زبان خودم می خواندم اما اکنون شعر زندگی
را می خوانم که سرودش به همه ما لذت واقعی
را می بخشد. همه خانواده مان را دوست می
دارم و از هر کسی که به من مهر و لطف داشته
است چقدر تشکر دارم. خواهرم با هر که می
خواهی باش و با خود باش. بهترين شرط سلامت
نفس و عزت زندگی به خود احترام گذاشتن است.
در اين لحظات تمام عواطف حق شناسی ام نسبت
به مادرم و تو و پوری جانم در دل و ذهنم
متجلی است و با ياد شما و همه خوبان زندگی
را به صورت ديگر ادامه می دهم. بوسه های
بی شمار برای همه ياران زندگيم».
مرتضی کيوان
سه و نيم بعد از نيمه شب
دوشنبه 26 مهرماه 1333
و بدين ترتيب 27 مهرماه
1333 ((مرتضی کيوان)) اين ابر مرد پرقدرت،
اين آفتاب درخشان را از زندگی بريدند. او
جوانمردانه زيست و جوانمردانه از دنيا رفت.