به مناسبت هشتادو هفتمین سالگرد انقلاب کبيراکتبر

تروتسکی در انقلاب اکتبر
آيزاک دويچر
ترجمه ی: محمد وزير
(از کتاب "پيامبر مسلح"- فصل نهم)
قسمت اول


« تروتسکی» در چهارم مه وارد « پتروگراد» شد. از عمر انقلاب در آن وقت ده هفته گذشته بود؛ و در طی اين مدت حوداث چنان بسرعت از پی يکديگر آمدند که پايتخت حتی برای مردی که خيابانها و مردم آن را پس از 1905 عميقا در خاطره اش درج کرده بود چون تصويری رويايی می نمود (1). انقلاب از همان جايی آغاز شده بود که در سال 1905 پايان گرفته بود؛ ليکن تازه ترين نقطه ی حرکتش را ديرگاهی پشت سر گذارده بود. تزار و وزيران او زندانيان دولت بودند، اما در نظر اکثر رعايای پيشين مانند اشباحی از گذشته ی دور جلوه می کردند. شکوهمنديهای ديرينه، وحشتها، و تمامی زرق و برق سلطنت گويی با برف زمستان پيش ناپديد شده بود.

« لنين» ، که درست يک ماه پيش از ورود « تروتسکی» بازگشته بود، روسيه ای را که در برابر خود ديد به عنوان آزادترين سرزمين جهان توصيف کرد (2). البته اين آزادی فقط در مورد آزادی ابزار عقيده صدق می کرد؛ ليکن مردم از اين آزادی چنان بوفور استفاده می کردند که گويی اميدوار بودند که، چون شيوه ی کهن زندگی آنان را به لبه ی پرتگاه رانده بود، با کمک آن مباحثات داغ راه و رسم تازه ای برای زندگی کشف کنند. اين جستجوی شديد برای يافتن اصول تازه، شکلهای تازه، و محتوای تازه ای از زندگی اجتماعی، جستجويی که توده ی ستمديده و سرکوب شده با متانتی گيرا در آن شرکت می کردند، فضای اخلاقی پتروگرد را در بهار سال 1917 مشخص می ساخت. هيچ مرجعيتی و هيچ حقيقتی مسلم انگاشته نمی شد. تنها اين عقيده ی مبهم حاکم بود که نيکو آن چيزی است که انقلاب را پيش ببرد و در خدمت جبران ظلمهايی باشد که بر ستمديدگان رفته است. سرشت اجتماعی قيام حتی در چهره ظاهری شهر نمايان بود. خيابانها و ميدانهای مرکز خوشنمای شهر مدام پر از کارگران و سربازان ساکن نواحی فقير نشين حومه ی شهر می شد. در کارخانه ها و سرباز خانه ها بيرون شهر نيز شب و روز جلسه تشکيل می گرديد. پرچم سرخ، که تا چندی پيش درفش ممنوع طغيان بشمار می آمد، بر ساختمانهای نئوکلاسيک خيابان کنار رودخانه ی « نوا» در اهتزار بود. سلطه ی کارگران و سربازان بر انقلاب را در هر صحنه و رويدادی که در خيابان اتفاق می افتاد می شد احساس کرد. از راه رسيده و نو آمده فقط کافی بود نگاهی به پايتخت بيفکند تا ببيند که چقدر ناجور است که شاهزاده « لووف» هنوز نخست وزير انقلاب باشد.

« تروتسکی» خانواده و دارايی اندک خود را بشتاب تمام در ميهمانخانه ای جای داد و به موسسه « اسمولنی» (3) شتافت، که شورای « پتروگراد» در آن جلسه داشت (4). هماکنون کميته ی اجرايی، يعنی جانشين همان کميته ای که خود در سال 1905 رياستش را داشت، اجلاسی برگذار کرده بود. مردی که اينک رياست را برعهده داشت « چخيدره » بود، يکی از همکاران سابق تروتسکی که وی بتازگی در « نوويی مير» ( جهان نو) او را مورد حمله قرار داده بود. « چخيدزه» برای تهنيت به « تروتسکی» از جا برخاست، اما استقبال سرد بود (5). يک لحظه سراسيمگی دست داد. « منشويکها» و « انقلابيان اجتماعی»، که اکثريت داشتند، نمی دانستند که تازه وارد آيا دوست يا دشمن آنها است – چنين می نمود که دوستی ديرينه به دشمنی مبدل شده است. اعضای بلشويک هيات اجرايی اشاره کردند که رهبر شورای 1905 بايد در کميته اجرايی شورای کنونی کرسيی داشته باشد. « منشويکها» و « انقلابيان اجتماعی» درگوشی با يکديگر به مشورت پرداختند. تصميم گرفته شد که «تروتسکی» به عنوان عضو وابسته پذيرفته شود بی آنکه حق رای داشته باشد. او چيزی بيش از اين نمی خواست: مساله برايش داشتن حق رای نبود؛ مهم برای وی فقط اين بود که بر کرسی اصلی انقلاب شنوندگانی بيابد.

با وجود اين، استقبال سردی که از وی شد سبب آزردگيش کرديد. « آنگليکا بالابانوف»، منشی جنبش « تسيمروالت»، می نويسد که وی حتی بدگمان بود که رهبران حزب با قاطعيت کافی خواستار رهاييش از بازداشت بريتانيا بوده باشند، زيرا چندان رغبتی به همکاری او نداشتند: " هم منشويکها و هم بلشويکها به ديده ی عداوت و بدبينی به وی می نگريستند... گاه بدين سبب که از او به عنوان رقيب بيمناک بودند..." (6) . درست يا نادرست، واقعيت اين بود که بين ماههای فوريه و مه صف بنديهای سياسی مشخص شده بود؛ احزاب و گروهها خطوط کارشان را ترسيم کرده و موضع خود را روشن ساخته بودند؛ رهبران در نقشهای خود جا افتاده و مواضع خويش را اشغال کرده بودند. در سال 1905 « تروتسکی» نخستين مهاجری بود که بازگشته بود. اينک وی آخرين نفر بود. و برای مردی با بلندپروازيها و کفايتهای او جای خالی شايسته ای وجود نداشت.

در آن لحظه اوضاع چنان بود که همه ی احزاب، جز بلشويکها، دليلی داشتند بر اينکه از هر نفوذ تازه و محاسبه ناپذير بيمناک باشند. نظامی که از قيام فوريه برآمده بود، برای نخستين بار تعدل لرزان خويش را از دست داده بود، و می کوشيد که با هر ترکيب و تدبير ظريفی آن تعادل را بازيابد. نخستين حکومت شاهزاده « لووف» پابرجا نماند. در آن حکومت فقط مالکان و قشر بالای طبقه ی متوسط نمايندگی داشتند؛ محافظه کاران به رهبری « گوچگوف» نماينده ی مالکان، و حزب دموکرات مشروطه ( کادتها) به رهبری «ميليوکوف» نماينده ی بورژوازی بزرگ بودند. منشويکها و انقلابيان اجتماعی، که بر شورا تسلط داشتند، حمايت خود را از حکومت دريغ نورزيدند اما در آن شرکت نکردند. ليکن حکومت بدون حمايت شورا، يعنی قدرت راستينی که انقلاب آفريده بود، يک روز هم نمی توانست بپايد. اينک مرحله ای فرا رسيده بود که احزاب معتدل سوسياليستی در شورا نمی توانستند از حکومت پشتيبانی کنند. بی آنکه بدان بپيوندند.

احزابی که نخستين حکومت شاهزاده « لووف» را تشکيل داده بودند می کوشيدند که انقلاب را به سقوط تزار « نيکلای دوم» محدود کنند و ، در صورت امکان، سلطنت را نجات بخشند؛ آنان درصدد بودند که جنگ را ادامه دهند و انضباط اجتماعی و نظامی را، که ادامه ی جنگ بی آن ممکن نبود، دوباره برقرار سازند (7). بر عکس، کارگران و سربازانی که از شوراها پيروی می کردند به « عميق کردن» انقلاب و « صلحی دموکراتيک بی الحاق خاک ديگران و غرامت» اميد بسته بودند. سوسياليستهای معتدل می کوشيدند که خط مشيها و خواستهای متعارض را با يکديگر آشتی دهند. از اين رو ناگزير در چنبر تضادهای آشکار می افتادند. بر آن شدند که حکومت را در ادامه ی جنگ ياری دهند و در عين حال تسکين دهنده ی اشتياق مردم به صلح باشند. به هواداران خود می گفتند که حکومت هدفهای چپاولگرانه ی جنگ تزار – سيادت روسيه بر « بالکان»، تسخير « گاليتسيا» و « قسطنطنيه» – را رها کرده است و می کوشد به صلحی دادگرانه و دموکراتيک دست يابد (8). شاهزاده « لووف» می کوشيد که دستگاه اداری به ميراث رسيده از حکومت تزاری را بکار اندازد، حال آنکه کارگران و سربازان شوراها را مديران واقعی می دانستند. منشويکها و انقلابيان اجتماعی اميدوار بودند که نظام تازه ی حکومتی بتواند هم دستگاه اداری کهن را در برگيرد هم شوراها را. حکومت از هيچ چيز فروگذار نمی کرد تا در ارتش انقلابی و خسته از جنگ، که در آن سربازان از افسران اطاعت نمی کردند و فقط گوش به فرمان کميته هايی بودند که خود برمی گزيدند، انضباط را دوباره برقرار سازد. سوسياليستهای معتدل تعهد کردند که حکومت را در برقراری انضباط ياری دهند؛ با وجود اين، سربازان را فرا می خواندند که از حقوق تازه بدست آمده ی خود، که در فرمان شماره ی يک معروف شورا بيان شده بود، در برابر ژنرالها و افسرهای تزاری دفاع کنند. حکومت می خواست به طبقه ی مالک زمين اطمينان خاطر بدهد، حال آنکه دهقانان به صدای بلند خواستار تقسيم اراضی مالکان بودند. منشويکها و انقلابيان اجتماعی می کوشيدند حل اين مساله حياتی را تا تشکيل مجلس موسسان بتعويق اندازند، مجلس موسسانی که به نوبه ی خود تا زمانی نامعلوم بتعويق افتاده بود (9).

گريزی نبود که اين بنای بلند استوار، که از کلی بافی و توهم ساخته شده بود، روزی بر سر سازندگانش فرو ريزد. نخستين تکان در ماه آوريل آنرا بلرزه افکند. « گوچکوف»، که نتوانسته بود انضباط نظامی را دوباره برقرار سازد، از وزارت جنگ کناره گرفت. اندکی پس از آن، « ميليوکوف» نيز از وزارت خارجه کنار رفت. وی در يادداشتی به هم پيمانان غربی روسيه اعلام داشته بود که حکومت جديد همان هدفهای جنگی تزار را وفادارانه تعقيب خواهد کرد. اين اظهار نظر در ميان توده ی مردم چنان توفان خشمی بر انگيخت که نخستين حکومت شاهزاده لووف نتوانست به کار ادامه دهد.

منطق بی رحم انقلاب بتدريج خود را نشان داد. انقلاب، در اثنای دو ماه، نخستين حکومت خود و احزابی را که در پشت سر آن قرار داشتند بی اعتبار و ناتوان کرد. خيلی وقت پيش نبود که « دومرگ» (10)، رئيس جهمور فرانسه، در واپسين روزهای رژيم تزاری، برای ديداری رسمی به پتروگراد آمده بود و به رهبران کادتها اندرز داده بود که اختلاف خود با تزار را باحوصله رفع کنند. « به محض شنيدن واژه حوصله، ميليوکوف و ماکلاکوف (11) از کوره در رفتند؛ ميليوکوف گفت: " حوصله ديگر بس است! حوصله ی ما کاملا سر رفته است! باری، اگر زود دست بکار نشويم، توده ی مردم ديگر حرفهای ما را نخواهند شنيد .... (12)" اين کلمات به صورت يکی از ترجيع بندهای محبوب انقلاب درآمد؛ و اينک به خود ميليوکوف بر می گشت. اکثر سوسياليستهای معتدل شورا قصد نداشتند وی را برکنار سازند. اما وقتی که وی علنا به حکومت و کشور قول داد که هدفهای تزاری را تعقيب خواهد کرد، منشويکها و انقلابيان اجتماعی از کوره در رفتند: « حوصله ديگر بس است ! حوصله ی ما کاملا سر رفته است! باری ، اگر زود دست بکار نشويم، توده ی مردم ديگر حرفهای ما را نخواهند شنيد.» توده ها براستی گوش به حرف آنها نمی دادند اگر آنان تمامی امور حکومت را به دست رهبران آن طبقاتی می سپردند که انقلاب فوريه را به خدمت گرفته اما آن را بوجود نياورده بود.

بدين ترتيب نخستين ائتلاف ميان کادتها و سوسياليستهای ميانه رو صورت پذيرفت. هنگامی که تروسکی در جلسه ی هيات اجرايی شورا ظاهر شد، ياران جديد سرگرم توزيع مقامهای تازه ی حکومتی بودند. قرار شد « ده وزير سرمايه دار و شش وزير سوسياليست در کار باشند». کادتها يارانی با سابقه تر بودند؛ و بدين ترتيب برنامه ی حکومت جديد در اساس تفاوتی با برنامه ی حکومت گذشته نداشت. شش وزير سوسياليست فقط توانستند آن را رقيق کنند تا برای شوراها کمی گواراتر شود. « کرنسکی»، که با حزب انقلابيان اجتماعی ارتباط داشت، در مقام وزرات جنگ جای « گوچکوف» را گرفت. « تسرتلی» (13)، مهمترين رهبر منشويک آنزمان، که نماينده ای بود که حبس با کار شاق را در پشت سر داشت، وزير پست و تلگراف شد. « چرنوف» (14) ، رهبر انقلابيان اجتماعی که در کنفرانس « تسيمروالت» شرکت کرده بود، به وزارت کشاورزی گمارده شد. « اسکلوبليف»، شاگرد و دستيار سابق تحريريه ی تروتسکی، وزير کار شد.


در پنجم ماه مه، روز پس از ورود تروتسکی، وزيران سوسياليست به شورا مراجعه کردند و خواستار حمايت از کابينه ائتلافی از سوی آن شدند. هنگامی که تروتسکی وارد گرديد، استقبالی پر و صدا از او بعمل آمد، و « اسکوبليف» او را به عنوان « آموزگار گرامی و محبوب» مخاطب قرار داد. جلسه از تروتسکی خواست تا عقيده اش را درباره ی حادثه روز بگويد. وی « در اين نخستين قدمی که می بايست در برابر توده ای ناشناس و زير نگاههای ... «خائنان اجتماعی» بردارد آشکارا عصبی بود» (15). با احتياط دست بکار شد. سخن را با ستايش از عظمت انقلاب آغاز کرد، و به توصيف تاثيری پرداخت که انقلاب در جهان بر جای نهاده بود، و از اين راه به طور غير مستقيم معلوم ساخت که برای حادثه ی روز اهميتی بسيار ناچيز قائل است. گفت اگر شنوندگان حاضر در جلسه، مانند او به هنگامی که در خارجه بود، تاثيرهايی را ببينند که انقلاب بر جهان نهاده است و مورد داوری قرار دهند، آنگاه در خواهند يافت که روسيه « دوران تازه ای را گشوده است، دورانی سرشار از خون و آهن، و نبردی که ديگر نه يک ملت عليه ملتی ديگر، بلکه طبقات رنج کشيده و ستمديده عليه حاکمان خود پيش می برند» (16). اين کلمات در گوش وزيران سوسياليست، که کمر به ادامه ی جنگ و فرونشاندن عناصر خروشان انقلاب بسته بودند، آهنگی ناخوشايند داشتند. تروتسکی ادامه داد: « نمی توانم کتمان کنم که من با بسياری از آنچه در اينجا می گذرد موافق نيستم. من شرکت در حکومت را خطرناک می دانم ... حکومت ائتلافی، ما را از دوگانگی قدرت موجود نجات نخواهد داد؛ بلکه دوگانگی قدرت را فقط به درون خود وزارتخانه ها خواهد کشاند.» و اين درست همان چيزی بود که بلشويکها هم می گفتند- آنان نيز روی موضوع تقسيم قدرت بين حکومت و شورا انگشت می گذاشتند. تروتسکی، که گويی نمی خواست دوستان قديميش را برنجاند، سپس لحنی آشتی جويانه تر گرفت: « انقلاب از يک وزارتخانه ائتلافی نابود نخواهد شد. ليکن ما بايد سه فرمان را در نظر داشته باشيم: به بورژوازی بدين باشيم؛ بر رهبران خود نظارت کنيم؛ و به نيروی انقلابی خود متکی باشيم ...» او با اول شخص جمع سخن گفت- « ما بايد»، « نيروی ما» - چنانکه گويی با رفيقان سابق خود هويتی مشترک دارد. ليکن سخنرانی او از حيث محتوا آشتی ناپذير بود: « به عقيده من گام بعدی ما بايد عبارت از اين باشد که تمامی قدرت را به شوراها بازگذاريم. فقط قدرتی واحد می تواند روسيه را نجات دهد». اين باز شبيه شعار لنين بود. وی سخنرانی طولانی و درخشان خود را با اين خطاب پايان داد: « زنده باد انقلاب روسيه به عنوان پيشدرآمد انقلاب جهانی»، و جمعيت، هر چند نه از انديشه های او بلکه از صداقت و بلاغتی که در بيان آنها بکار برده بود، به خلجان آمد (17).

سپس وزيران يکی پس از ديگری برای پاسخگويی از جای برخاستند. « چرنوف» قول داد که سوسياليستها نفوذ خود را در حکومت محسوس خواهند کرد، اما برای اين منظور به حمايت صميمانه و يکپارچه ی شورا نياز دارند. « تسرنلی» از خطرهايی سخن گفت که شوراها، در صورتی که قدرت را با بورژوازيی تقسيم نکنند، با آنها رو به رو خواهند شد. « اسکوبليف»، به «آموزگار گرامی» خود هشدار داد که در گرماگرم يک انقلاب « عقل سر به همان اندازه ضرور است که قلبی گرم». شورا به وزارتخانه ی تازه ابراز اعتماد کرد. فقط اقليت چپ تندرو به اعتراض پرداخت.

گروهی سياسی که به تروتسکی به عنوان رهبر خود درود فرستاد « سازمان بين المللی ناحيه ای» که به اختصار « مژرايونکا» (18) خوانده می شد. وی اين گروه را پس از بنيادگذاری در سال 1913 از خارجه رهبری می کرد و در انتشارات آن شرکت داشت. گروه سودای آن نداشت که حزبی خاص خود تشکيل دهد. اتحادی گذرا از کسانی بود که نه بلشويک بودند نه منشويک، و بر مخالفت خود با جنگ، شاهزاده لووف ، و « ميهن پرستان اجتماعی» پای می فشردند. نفوذ اين گروه فقط به چند ناحيه ی کارگری پتروگراد محدود بود؛ و حتی در آنجا نيز در اثر رشد سريع بلشويزم تحت الشعاع قرار گرفتند. ولی مردانی به اين گروه تعلق داشتند که در گذشته، به عنوان بلشويک يا منشويک، نقش مهمی ايفا کرده بودند و در آن زمان نيز می بايست خودی نشان دهند. اکثر آنها- «لونارچارسکی»، «ريازانوف»، «مانوئيلسکی»، «پوکروفسکی»، «يوفه»، «اوريتسکی»، «ولودارسکی»،- برای روزنامه های تروتسکی مقاله نوشته بودند. برخی ديگر، مانند کاراخان(19) و يورنيف (20)، بعد ها ديپلماتهای سرشناس شوروی شدند. آنها روی هم رفته گروهی درخشان از زبدگان سياسی بودند، اما سازمانشان ناتوانتر و کوچکتر از آن بود که بتواند زمينه ای برای يک عمل مستقل فراهم آورد. هنگامی که تروتسکی از خارجه رسيد، گروه سرگرم بررسی آينده ی خود بود و به پيوستن به بلشويکها و ديگر گروههای چپ می انديشيد. در جلسات عمومی مدام از سخنرانان پرسيده می شد که تمايزشان با بلشويکها براستی در چيست و چرا با آنان متحد نمی شوند؟ برای اين پرسش، البته، پاسخی قانع کننده وجود نداشت. جدايی آنان از بلشويکها در نتيجه ی نزاعهای طولانی و پيچيده در داخل حزب قديم صورت پذيرفت؛ تفاوتها، مربوط به گذشته بود نه زمان حال (21).


ادامه دارد...

 

پاورقی:


(1) تروتسکی، زندگی من، جلد دوم، ص 7.

(2) Lenin , Sochinenya, vol, xxiv, p. 4.

(3) Smolny

(4) از اينجا به بعد واژه ی « شورا» دلالت دارد بر « شورای پتروگراد»، مگر آنکه غير از اين تصريح شود.

(5) ل. تروتسکی، زندگی من، ماخذ ياد شده؛ N. sukhanov, Zapiski o Revolutsii, vol, iii, pp. 440-1

(6) A. Balabanoff, My Life as a Rebel, p. 176

(7) P . Miliukov, Istorya Russkoi Revolutsii, vol I, pp. 54-76 and passim.

(8) سر جرج بيوکنن، سفير بريتانيا در روسيه، در کتاب My Mission to Russia ، جلد دوم، ص 108، نوشته است: « ميليوکوف ... عقيده داشت که تصرف قسطنطنيه موضوعی است که برای روسيه اهميت حياتی دارد».

(9) ل. تروتسکی، تاريخ انقلاب روسيه، جلد اول، فصلهای ششم تا سيزدهم.

(10) Deumergue

(11) Maklakov

(12)M. Paleologue, La Russia des Tsars pendant la Grande Guerre, vol iii, p . 188.

(13) Tsertelli

(14) Chernov

(15) N. Sukhanov, op,cit, vol. iii , pp. 440-2.

(16) L. Trotsky , Sochinenya, vol. Iii, book I, pp. 45-46.

(17) Sukhanov

(18) Mezhrayonka

(19) Karakhan

(20) Yureniev

(21) Sukhanov, op, cit, vol. iv, p. 365, p.365, Trotsky , Schinenya , vol. iii, book I , p. 47.



هر گونه انتشار مجدد اين مقاله با اسم و آدرس سايت« اتحاديه جوانان سوسياليست انقلابی ايران» بلا مانع است.

بازتکثير اينترنتی: « اتحاديه جوانان سوسياليست انقلابی ايران»


 


Back