به
مناسبت هشتادو هفتمین سالگرد انقلاب
کبيراکتبر
تروتسکی
در انقلاب اکتبر
آيزاک دويچر
ترجمه ی:
محمد وزير
(از
کتاب "پيامبر مسلح"- فصل نهم)
قسمت دوم
در هفتم مه بلشويکها و « سازمان بين ناحيه
ای» مجلس خوشامد خاصی برای تروتسکی ترتيب
دادند؛ و در دهم يکديگر را ملاقات کردند
تا درباره ی همبستگی مورد نظر به شور بپردازند.
لنين همراه زينويف و کامنف امد، و در اينجا
تروتسکی او را برای نخستين بار پس از ديدار
تسيمروالت، که چندان دوستانه نبود، ديد.
ما از اين گردهمايی فقط يادداشتهای پراکنده
اما آگاهی بخش داريم که لنين برای شخص خود
برداشته بود. تروتسکی آنچه در مجلس استقبال
از خويش گفته بود تکرار کرد؛ گفت که موضع
پيشين خود را ترک گفته و ديگر از وحدت ميان
بلشويکها و منشويکها جانبداری نمی کند.
تنها آن کسانی که کاملا از ميهن پرستی اجتماعی
گسسته اند اکنون بايد زير پرچم يک بين الملل
جديد متحد شوند. سپس آشکارا پرسيد آيا لنين
هنوز هم عقيده دارد که انقلاب روسيه صرفا
دارای سرشتی بورژوايی است و نتيجه ی آن
« يک ديکتاتوری دموکراتيک کارگران و دهقانان»
خواهد بود ونه ديکتاتوری پرولتاريا؟ (1)
چنين می نمايد که او از تغيير جهت بنيادينی
که لنين در حزب بلشويک ايجاد کرده بود بدقت
خبر نداشت. لنين ماه پيش از ورود تروتسکی
را، به جر و بحثی دامنه دار با جناح راست
حزب، که به وسيله ی کامنف رهبری می شد،
گذرانده بود؛ و حزب را بر آن داشته بود
که عقيده ی « کهنه ی بلشويکی» درباره ی
چشم انداز های انقلاب را رها کند. می توان
پذيرفت که اين مطلب در همان مکان و زمان
برای تروتسکی توضيح داده شده بود. اگر نه
هيچ کس ديگر، دست کم شوهر خواهرش کامنف
بايست به او گفتهبوده باشد که لنين از طرف
مخالفان بلشويک خود، و البته خود کامنف،
سرزنش شده است که نظريه ی «انقلاب مدوام»
را از سر تا ته پذيرفته، و بلشويسم را به
سود تروتسکيسم رها کرده است.
در حقيقت، راههای لنين
و تروتسکی، که مدتها جدا از يکديگر بود،
اينک به هم رسيده بود. هر يک از اين دو
به نتيجه هايی رسيده بود که ديگری بسيار
پيشتر بدانها دسته يافته و مدتی دراز با
آنها بشدت کلنجار رفته بود. ولی هيچ يک
از آن دو تن، ديدگاه ديگری را آگاهانه اتخاذ
نکرده بود. انديشهای آنها، که از نقطه های
شروع گوناگون حرکت می کرد و از راههای گوناگون
می گذشت، در آن نقطه به يکديگر می رسيد.
ديديم که حوادث جنگ تروتسکی را بتدريج به
اين يقين کشاند که گسستن در جنبش کارگری
درمان پذير نيست؛ آری نادرست و حتی زيانبخش
است که انسان بخواهد در صدد درمان آن برآيد؛
و وظيفه ی انترناسيوناليستهای انقلابی اين
است که احزاب تازه ای بنياد نهند.
لنين مدتها پيش از جنگ به اين نتيجه رسيده
بود، ليکن فقط در مورد حزب روسيه. جنگ او
را برانگيخته بود که آن نظريه را تعميم
دهد و در مورد جنبش بين المللی کارگری بکار
بندد. در استدالالها و واکنشهای غريزی لنين،
تجربه ی او از روسيه عامل اول بود، هر چند
که اين عامل به تنهايی تاثيری تعيين کننده
بر طراز فکر او نداشت. بر عکس او، تروتسکی
از کليت بين المللی به راهی می رسيد که
می بايست در روسيه در پيش گرفته شود. نتيجه
گيريهای آنان از راهی که صورت پذيرفته باشد،
پيامدهای عملی آنها يکسان بود.
آنها در ارزيابی آينده
نيز رويکردهای متفاوتی داشتند که البته
به نتايجی همانند می رسيدند در سال 1905
تا 1906 تروتسکی ترکيب انقلابهای ضد فئودالی
و ضد سرمايه داری در روسيه را پيش بينی
کرده و قيام روسيه را به منزله ی پيشدرآمدی
بر انقلاب بين المللی سوسياليستی توصيف
کرده بود. در آن زمان لنين ابا داشت که
روسيه را پيشاهنگ سوسياليسم اشتراکی بداند.
خصلت و امکانات آينده ی انقلاب را از مرحله
ی تحول تاريخی روسيه و از ساختار اجتماعی
آن استنتاج می کرد، ساختاری که دهقانان
فردگرا در آن بزرگترين عنصر را تشکيل می
دادند. اما در طی جنگ به اين محاسبه آغاز
کرد که انقلاب سوسياليستی در کشورهای پيشرفته
ی اروپايی روی خواهد داد، و انقلاب روسيه
را از اين چشم انداز بين المللی می نگريست.
تعيين کننده برای او اين نبود که روسيه
برای سوسياليزم پخته نيست، بلکه اين بود
که روسيه بخشی از اروپايی را تشکيل می داد
که برای سوسياليسم پخته شده بود. در نتيجه،
ديگر دليلی نمی ديد که انقلاب روسيه خود
را به هدفهای به اصطلاح بورژوايی محدود
کند. از اين گذشته، تجربه ی رژيم فوريه
به او ثابت کرد که در هم شکستن قدرت ما
لکان ، بدون به زير آوردن طبقه ی سرمايه
دار و مصادره ی دارای آن، امکان پذير نخواهد
بود؛ و همين به معنای « ديکتاتوری پرولتاريا»
بود (2).
با آنکه اختلافهای کهن
ميان لنين و تروتسکی از بين رفته بود، موضع
آن دو مرد بسيار متفاوت بود. لنين رهبر
رسمی حزبی بزرگ بود، که، اگر چه در شوراها
در اقليت بود، به صورت رزمگاه تمامی پرولتاريای
مخالف با رژيم فوريه در آمده بود. تروتسکی
و دوستانش اخترانی از ژنرالهای درخشان،
ولی بدون ارتش بودند. تروتسکی، به عنوان
فرد، می توانست سخنانش را از کرسيهای انقلاب
به گوشها برساند؛ اما اکنون فقط حزبی انبوه
و با انضباط می توانست کلمات را به کردارهايی
پايدار مبدل سازد. هريک از دو طرف به آن
طرف ديگر، هر چند به درجه ای متفاوت، نيازمند
بود. برای لنين هيچ چيز سزاوارتر از اين
نبود که بتواند اين گروه مبلغ، برانگيزاننده،
کاردان و سخنور صاحب قريحه، به رهبری تروتسکی
را «ستاد کل» حزب خويش جای دهد، ليکن لنين
به حزبی که آفريده بود می باليد و از مزايای
آن بخوبی آگاه بود. وی بر اين نکته پای
می فشرد که تروتسکی و دوستانش بايد به حزب
او بپيوندند. پس از پيوستن آنان به حزب،
وی حاضر بود که از روی ميل همه ی حقوق دموکراتيک
را برای آنان قائل گردد، ميدان نفوذ بدانان
بدهد، و، چنانکه از اسناد بر می آيد، بگذارد
که آنان در مسائل مهم او را در رای گيری
در اقليت بگذارند. اما حاضر نبود حزب خود
را رها سازد و آن را با گروههای کوچکتر
ديگر در حزبی تازه ادغام کند. برای چنين
کاری، يا می بايست چيزهايی را به خود بباوراند
يا به نخوت ديگران خراجی بيهوده بپردازد.
وی در ديدار دهم ماه مه
از تروتسکی و دوستانش خواست که بی درنگ
به حزب بلشويک وارد شوند. بدانان مقامهايی
در سازمانهای رهبری و هيات تحريريه ی «
پراودا» پيشنهاد کرد؛ (3) و هيچ شرطی برايشان
قائل نشد. از تروتسکی نخواست که چيزی از
گذشته ی خود را محکوم کند؛ حتی يادی هم
از جر وبحثهای سابق نکرد. خودش همه ی اين
چيزها را از ذهنش بيرون ريخته بود و انتظار
داشت که تروتسکی نيز چنين کند. بسيار مشتاق
بود که با هر کسی که موجب پيشبرد آرمان
مشترک شود دست اتحاد بدهد. در آنزمان حتی
اميدوار بود که با مارتوف، که از منشويکها
کنار کشيده، به برنامه ی تسيمروالت وفادر
مانده، و با حکومت ائتلافی به مخالفت برخاسته
بود، نيز کنار آيد (4). تروتسکی می بايست
از غروری بس بيشتر از آنچه داشت رها شود
تا بتواند پيشنهادهای لنين را در جا بپذيرد.
وی می بايست ايرادهای پاره ای از همکارانش
را نيز در نظر گيرد که از فقدان دموکراسی
در حزب لنين و « روشهای فرقه گرايانه» کميته
ها و انجمنهای بلشويک سخن می گفتند. تروتسکی،
که از مدتها پيش همين ايرادها را به حزب
لنين گرفته بود، اينک برای اين نگرانيها
اهميت چندانی قائل نبود. در پاسخی که به
لنين داد به تغييری اشاره کرد که بتازگی
در حزب بلشويک روی داده بود، حزبی که، به
گفته او، « نگرشی انترناسيوناليستی» يافته
و «بلشويک زدايی» شده بود. پس وی، از حيث
سياسی، کاملا با لنين همداستان شده بود؛
و اکثر پيشنهادهای فنی لنين برای همکاری
مستقيم را نيز پذيرفت. درست به همين سبب
که حزب بلشويک چنان آشکار و در جهت چنين
مزيتی تغيير کرده بود، نمی بايست از او
و دوستانش خواست که خود را بلشويک بنامند:«
من نمی توانم خود را بلشويک بخوانم. پافشاری
روی برچسبهای گذشته کاری دلخواه نيست» (5).
آنان می بايست در درون يک حزب تازه، با
نامی تازه، و در کنگره ای مشترک از سازمانهای
آنها متحد گردند. تروتسکی خوب می دانست
که بلشويکها درچنين کنگره ای در هر حا ل
اکثريت مطلق خواهند داشت؛ پس تمامی اختلاف
بر سر « برچسب» بود. اما اين امر بسيار
کم اهميت تر از آن بود که چسبيدن او و همکارانش
را به انزوای سياسی خود توجيه کند. ليکن
موضوع برای آن لحظه به تعويق افتاد.
در آن روزها هنگامی که
از لنين سوال شد که، به رغم تفاهم کامل،
چه چيز هنوز ميان او و تروتسکی جدايی می
افکند، پاسخ داد: « نمی دانيد؟ خودخواهی،
خودخواهی، خودخواهی» (6). خود را بلشويک
ناميدن، برای تروتسکی اين معنی را می داد
که خود را به طور ضمنی تسليم لنين، نه لنين
کنونی بلکه لنين گذشته، کند؛ و او از اين
موضوع واهمه داشت. اما تسليم تا حدی اجتناب
ناپذير بود، زيرا اين لنين گذشته، يعنی
همان مهاجر، بود که استاد معمار حزبی شده
بود که به صورت حزب انقلاب درآمد. از سوی
ديگر، برنامه ی کنونی حزب حاوی فرايافتهايی
بود که بيشتر با نام و عقايد تروتسکی پيوند
داشتند تا لنين. تروتسکی از اين بابت نه
تحسينی بدست آورد نه تاييدی. اين نکته بايستی
باعث آزردگی خاطر تروتسکی شده باشد، هر
چند لنين، چنانکه تقريبا مطمئن هستيم، به
اين امر پی نبرد؛ و بدين سبب عملا نمی توانست
قدرشناسی خود را، به هر شکلی که امکان داشت،
ابزار کند، ولو آنکه برای اين کار آمادگی
می داشت. يک حزب انقلابی، در گرماگرم انقلاب،
وقت ندارد که درباره ی حق التاليف انديشه
های سياسی مو را از ماست بکشد. لنين در
طی سال تروتسکی را بی چون و چرا می ستود
و می گفت که پس از گسستن تروتسکی از منشويکها
ديگر بلشويکی بهتر از او وجود ندارد (7).
تروتسکی به نوبه ی خود دارای شعور سياسيی
بسيار بالاتر از آن بود که پی نبرد که در
آن زمان پافشاری بر اين امر که او از بينش
برتری برخوردار است کار مسخره ای است. برای
او نيز سياست عمل انقلاب بسيار مهمتر از
پيش بينيهای نظری قديمی بود. درنگ او صرفا
آخرين زبانه ی مخالفت وی با لنين بود.
در آن لحظه وی يک همکار
آزاد سياسی باقی ماند. پس از جستجوی نقطه
های اتصا ل و ارتباط، به دفتر هيا ت تحريريه
ی مجله ی گورکی به نام «نوواياژيزن» ( زندگی
نو) (8) رفت. مدتها بود گورکی و او يکديگر
را می شناختند و می ستودند. تفاوتهای سن،
طبع، و شيوه ی انديشه مانع از دوستی صميمانه
می شد؛ ليکن آنها گمگاه با يکديگر همکاری
کرده بودند، خاصه هنگامی که گورکی از لنين
فاصله گرفت. در آن زمان گورکی در حد واسط
ميان بلشويکها و منشويکها قرار داشت؛ و
در روزنامه ی بزرگ خود هر دو را سرزنش می
کرد و اخلاق انقلابی را بدانان اندرز می
داد. وی اميدوار بود که تروتسکی را در کنار
خود ببيند، و عقيده داشت که تروتسکی، مانند
خود او، خواهد کوشيد که دو برادر متخاصم
را در اردوگاه سوسياليستی آشتی دهد. نخستين
اظهار نظرهای تروتسکی در پتروگراد باعث
نگرانی خاطر او شد، و همکارانش در گوش يکديگر
نجوا می کردند که « تروتسکی حتی بدتر از
لنين است». با وجود اين، گورکی ميان هيات
تحريريه ی خود و تروتسکی ديداری ترتيب داد.
بی درنگ معلوم شد که دو طرف دو چيز متفاوت
می خواهند. از اين گذشته، نفوذ گورکی صرفا
جنبه ی ادبی داشت. روزنامه ی او، به رغم
همه ی شايستگيهای روزنامه نگارانه اش، پيوندهايی
جدی با گروههای صاحب انديشه و سازمانهايی
نداشت که در انقلاب کار در دست آنها بود.
رمان نويس بزرگ در سياست مارکسيستی به نحوی
کودکانه ساده انديش بود. اما وی، با عدم
فروتنی خاص خود آموختگان نامدار، حالت يک
سروش سياسی به خود می گرفت. هيچ چيز ناسازتز
از اين نبود که تروتسکی با گورکی همداستان
گردد، چه رسد به اينکه او را به عنوان راهنمای
سياسی برگزيند. تروتسکی در جستجوی چهارچوب
استوار سازمانی و لنگرگاهی مطمئن در واقعيتهای
انقلاب بود؛ و از اين بابت گورکی نمی توانست
چيزی به وی عرضه کند. تبادل عقيده به طرزی
بسياری نارضايتبخش گذشت، و تروتسکی گفت
و گو را با اين جمله ختم کرد که چاره ای
جز همراهی با لنين ندارد (9).
در همان اثنا وی وپريود
(به پيش) (10)، مجله ی سازمان بين ناحيه
ای، را بنياد نهاد. وپريود، به رغم داشتن
چندين همکار درخشان، کامياب نشد. در آن
زمان فقط آن نشريه هايی رواج وسيعی می يافتند
که پشتوانه ی ما لی نيرومندی داشتند يا
آنکه می توانستند بر حمايت سخاوتمندانه
ی سازمانی پر شاخ و برگ تکيه کنند. پريود
چنين چيزی نداشت. به عنوان نشريه ی هفتگی
کارش را آغاز کرد؛ اما نامنظم انتشارمی
يافت؛ پيش از آنکه سازمان بين ناحيه ای
به حزب بلشويک بپيوندد، روی هم رفته فقط
شانزده شماره از آن منتشر گرديد.
تماس تروتسکی با زندگی
سياسی در پايتخت بيشتر به وسيله ی گفتار
بود تا نوشتار. وی اغلب با لوناچارسکی،
در مجامع بی شمار سخنرانی می کرد. در همان
دو يا سه هفته ی پس از ورود هم او و هم
لونارچارسکی به عنوان زبردست ترين مبلغان
سخنور چپ شوراها محبوبيتی عظيم بدست آوردند
(11). پايگاه دريايی کرونشتات، در نزديکی
پايتخت، کرسی دلخواه خطابه های او بود؛
کرونشتات برای سرنوشت بعدی سياسی او اهميتی
فوق العاده يافت. نيروی دريايی در حا ل
طغيان کامل بود. آن پايگاه نوعی جمهوری
سرخ بود که به هيچ قدرتی گردن نمی نهاد.
ملوانان در برابر کوششهايی که برای به انضباط
کشيدنشان می شد به سختی مقاومت می کردند.
وزارتخانه ی مربوط کميسرهايی تعيين کرد،
که برخی از آنها به دليل داشتن رابطه با
رژيم گذشته و حتی با دار و دسته ی «صد نفر
سياه» بی آبرو شدند. ملوانان از آمدن آنها
به کشتی جلوگيری کردند و تنی چند از آنان
را کتک زدند. تروتسکی به ملوانان اندرز
داد که آرام بگيرند و از انتقامجويی بپرهيزند؛
ليکن وی در عين حال بيشترين سعی را می کرد
تا شور انقلابی آنان را برانگيزد.
در اواخر ماه مه وزيران
سوسياليست از ملوانان به شورا شکايت بردند،
و تروتسکی دفاع از آنان را بر عهده گرفت.
وی خودسريهای آنان را سرزنش کرد، ليکن گوشزد
کرد که می شد از اين خلافها پرهيز کرد اگر
حکومت کميسرهای بی آبرو و منفور بدانجا
نمی فرستاد. گفت: وزيران سوسياليست ما امتناع
دارند از اينکه عليه « صد نفر سياه» مبارزه
کنند. در عوض، به ملوانان و سربازان کرونشتات
اعلان جنگ می دهند. اما اگر ارتجاع پيروز
شود و يک ژنرالی ضد انقلاب بکوشد که حلقه
ی ريسمان دار به گردن انقلاب افکند، آنگاه
«صد نفر سياه» شما برای همه ی ما ريسمان
به موم خواهند کشيد، حال آنکه ملوانان کرونشتات
به همراه ما خواهند رزميد و خواهند مرد
(12). بعدها، هنگامی که ملوانان کرونشتات
براستی از حکومت کرنسکی در برابر کورنيلوف
(13) ژنرال شورشی دفاع کردند، اين جمله
اغلب بر سر زبانها بود. تروتسکی برای ملوانان
بيانيه ی آتشينی نيز نوشت که آنان در آن
تمامی کشور را عليه وزارت جنگ مخاطب قرار
داده بودند- اين نخستين ناکامی کرنسکی پس
از انتصاب به وزارت جنگ بود. از آن پس ملوانان
پيرو وفادر تروتسکی شدند، از او حفاظت می
کردند، تقريبا او را می پرستيدند، و از
وی، خواه به عمل می راندشان يا به آرامش
می خواندشان، فرمان می بردند (14).
در آن روزها وی ستاد خود را به «سيرک مدرن»
برد، که در آن تقريبا هر شب در برابر جمعيتی
عظيم سخنرانی می کرد. آمفی تئاتر چنان از
جمعيت انباشته می شد که تروتسکی اغلب از
روی شانه های مردم به پشت تريبون برده می
شد، و از آن تريبون می توانست چشمهای هيجان
زده ی دو دختر ازدواج اول خود را ببيند،
که برای شنيدن سخنرانيش می آمدند. وی با
همان منطق برنده ی خاص خود درباره ی مسائل
روز و هدفهای انقلاب سخن می گفت؛ ليکن او
روح جمعيت، حس شديد عدالت خواهی آن، آرزويش
برای آنکه چيزها را در قالبهای دقيق و روشن
ببيند، دلهره هايش و انتظارهای بزرگش را
نيز به خود جذب می کرد. بعدها بياد می آورد
که چگونه فقط با ديدن انبوه جمعيت استدلالها
و کلماتی که قبلا در نظر داشت بگويد، واپس
می رفتند و سخنان ديگری، بر آمده از ناخودآگاهش،
جای آنها را می گرفتند که برای خودش نا
منتظر اما برای تودهها ضروری بود. سپس به
سخنان خود چنان گوش می داد که گويی به سخنان
بيگانه ای، و می کوشيد که با هجوم متلاطم
انديشه ها و جمله های خود همگامی کند و
بيمناک بود از اينکه چون خوابگردی ناگهان
بيدار گردد و به زير افتد. در اينجا سياست
او ديگر نتيجه ی تامل خودش يا چکيده ی مباحثه
در محفلهای کوچک سياستگران حرفه ای نبود.
به طور عاطفی با توده ی گرم نا روشن انسانی
برابر خود در می آميخت، و به صورت ميانجی
آن در می آمد. چنان با «سيرک مدرن» اين
همانی يافته بود که پس از بازگشت به کاخ
توريد (15) يا موسسه اسمولنی، محل اجلاس
شورا، مخا لفانش در پاسخ به ايرادها و حمله
های او فرياد می زدند: « اينجا سيرک مدرن
شما نيست». يا «جای اين حرفها در سيرک مدرن
است» (16).
پاورقی:
1. Leninskii Sbornik,
vol,iv, pp. 300-3.
2. Lenin, Sochinenya, vol. xxiv, pp. 214-16,
274-5, and passim
3. حتی مدتی پيشتر، به کميته ی مرکزی بلشويک
پينهاد کرده بود که از تروتسکی دعوت کند
تا سردبيری روزنامه ی عمومی حزب را بر عهده
گيرد. Krasnaya Letopis no. 3, 1923
4. لوناچارسکی (( Revolutsionnye Siluety
p. 69. می نويسد: « در ماه مه و ژوئن 1917
لنين خواستار اتحادی با مارتوف شد». خود
لوناچارسکی حتی مدتها بعد اميدوار بود که
مارتوف رهبر جناح چپ حزب بلشويک شود و اين
اميد خود را در کتابش، که در سال 1923 انتشار
يافت، بيان کرد. همان کتاب، ص 70.
5. Leninskill, vol. iv, loc.cit
6. Balabanoff, op. cit., pp.175-6
7. Trotsky, The Stalin School of falsification
p. 105
8. Novaya Zhizn
9. تروتسکی تاريخ انقلاب روسيه، جلد اول،
ص 486، 478.
10. Vperyod
11. Sukhanov, op., vol. iv, pp. 164-7
12. Trotsky, Schinenya, vol. iii, book
I, pp. 52 ff
13. Kornilov
14. F. F. Raskolnikov, Kronstadt I Piter
v 1917 p. 77
15. Taurid
16. تروتسکی، زندگی من، جلد دوم، ص 15،
16؛ جان ريد، ده روزی که جهان را تکان داد
، ص 17.