احزاب و سازما نهای جنبش کمونيستی ايران در سالهای 1339 تا 1349

در اواخر دهه 1330 همزمان با دوره رياست جمهوری « جان اف کندی» در آمريکا، تغيير و تحولاتی در اقتصاد و سياست داخلی ايران در شرف وقوع بود و قرار بود با اصلاحات ارضی، ايران به طور کامل در مدار سرمايه جهانی قرار گيرد. خفقان و فشار سال های پس از 1332 تا حدودی برداشته شد و جبهه ملی ايران ( متشکل از همکاران سابق و هواداران مصدق) مجددا فعاليت خود را پس از حدود هفت سال از سر گرفت تا در انتخابات مجلس شورای ملی ( دوره بيستم) شرکت کند. کميته مرکزی حزب توده خواستار همکاری با جبهه ملی شد ولی جبهه ملی ناديده گرفت. برخی از عناصر باقی مانده حزب توده ( که غالبا به رهبری حزب انتقاد داشتند) زمينه را برای فعاليت سياسی از طريق ميتينگ ها و تظاهرات و امکانات تبليغی که پيش آمده بود مناسب ديدند و مجددا ( البته کاملا مخفی) به تحرک افتادند. اين فعاليت، زير پوشش جبهه ملی، زمينه ايجاد هسته هايی متشکل از جوانان را فراهم ساخت که بعدها يعنی در دهه چهل خود را- چنانکه خواهد آمد – در گروهها و جريانات متعددی سازماندهی کردند. سه سال فعاليت سياسی علنی احزاب ملی و روحانيون ، اصلاحات ارضی و ديگر رفم های شاه که " انقلاب سفيد" ناميده شد و سرانجام شروع سرکوب مجدد پس از شوروش 15 خرداد 1342 از يک طرف، و عدم حضور حزب توده در اين تحولات چند ساله و حمايت شوروی ( رجوع شود به تاريخ ايران اثر ايوانف- انتشارات حزب توده) و حزب توده از اصلاحات شاه و شکست رفرميسم احزاب ملی از طرف ديگر، موجب شد که انديشه سياسی مبارزين جوان در ايران و منجمله آنها که تحت تاثير افکار کمونيستی بودند، با رفرميزم مرزبندی کند و اعمال قهر را برای نيل به اهداف سياسی، و مقدم بر همه واژگونی رژيم حاکم و خروج از دايره وابستگی سياسی و اقتصادی به غرب و به خصوص آمريکا، در دستور بگذارد. بذر مبارزه مسلحانه چريکی بدين نحو در ايران پاشيده شد و طی 7 – 8 سال يعنی تا آغاز دهه 1350 دهها گروه سياسی معتقد به اعمال قهر و سازماندهی مخفی به وجود آمدند. بدون شک افکاری که در سطح جهان و خاورميانه وجود داشت در اتخاذ اين مشی تاثير می گذارد، منجمله جنگ ويتنام، مبارزه و نظرات و شعارهای چين کمونيست عليه شوروی، پيروزی مبارزه مسلحانه در کوبا و گسترش جنبش مسلحانه در کوه و يا در شهرها در آمريکای لاتين و بالاخره مبارزه مسلحانه روزمره در فلسطين و مناطق مرزی کشورهای عرب عليه اسرائيل پس از جنگ ژوئن 1967. عامل اساسی که در اتخاذ اين مشی و ظهور جنبش نوين کمونيستی تاثير داشت، عبارت بود از عامل داخلی يعنی تغيير زيربنای جامعه، تضعيف مناسبات ماقبل سرمايه داری و تسلط مناسبات سرمايه داری، گسترش صنعت و رشد سريع طبقه کارگر پس از انقلاب سفيد سال 1341. همچنين است افزايش تعداد روشنفکران و خواستهای آنان که با خفقان حاکم سازگاری نداشت و ناچار آنها را برای تحقق خواست هاشان به فعاليت مخفی يا قهر می کشاند. ( رجوع به مدافعات مجاهدين محسن و مهدی رضايی – انتشارات جبهه ملی ايران در خاورميانه، 1351 و نيز رساله « ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» اثر امير پرويز پويان – همان انتشارات 1353) اغلب گروه هايی که در اين دروه يعنی تا آخر دهه 1340 تشکيل شدند بلافاصله پس از شروع عمليات خود يا حتی قبل از آن، از طرف رژيم کشف و سرکوب شدند. از اين گروه های کمونيستی تنها سازمان چريکهای فدايی خلق ايران توانست به فعاليت خود در سالهای 50 ادامه دهد. همزمان با تشکيل هسته های اوليه گروههای چپ، گروههای متعدد مذهبی که عليرغم اختلافشان با يکديگر همه به مبارزه مسلحانه جهت براندازی رژيم اعتقاد داشتند، شکل گرفتند. مثلا بقايای « جمعيت فدائيان اسلام» ( که از تشکيل دهندگان هيئت های موتلفه) حسنعلی منصور نخست وزير وقت را ترور کردند ( اول بهمن 1343) و دليل آن بردن لايحه مصونيت قضايی مستشاران نظامی آمريکايی در ايران به مجلس شورای ملی اعلام شد ( هيئت های موتلفه بسيار به آيت الله خمينی نزديک بودند) و با « حزب ملل اسلامی» که در حال تدارک مبارزه مسلحانه دستگير و محاکمه شدند و يا سازمان مجاهدين خلق ايران که توانست در دهه 1350 نيز فعاليت خود ادامه دهد. ظهور و فعاليت اين گروههای غير کمونيستی و گروههای کوچک تر از آنها با فعاليت آينده گروه های کمونيستی رابطه ای نزديک دارد.

نکته ديگری که در مورد گروه های کمونيستی که در دهه 1340 به وجود آمدند و اغلب پايان يافتند بايد گفت اينست که اساس آنها در محيط روشنفکری و در بين عناصر آگاه جامعه ايران آن هم تا شعاع بسيار محدودی تاثير داشتند. در زير از مهم ترين اين گروهها نام می بريم:


1- گروه « ساکا» ( سازمان انقلابی کمونيست های ايران) به رهبری « حميد ستارزاده» و « باقر امامی» که نزديک به 200 نفر در رابطه با آن دستگير شدند.

2- گروه « جريان» ( يا پروسه مارکسيست – لنينيست ايران) که افراد سرشناس آن « پرويز بابايی»، « عاقلی زاده» و « حسين سرشار» بودند.

3- گروه پرويز نيکخواه، احمد منصوری و پورکاشانی که متهم به دست داشتن در حادثه ترور شاه در 21 فروردين1344 شدند.

4- گروه « کورش لاشايی و پارسانژاد» ( وابسته به سازمان انقلابی حزب توده ايران).

5- « سازمان رهايی بخش ايران» که « سيروس نهاوندی» و « محمود جلاير» از فعالين آن بودند. ( « سيروس نهاوندی» عامل ساواک بود يا بعدا شد و ضربات سختی به اين گروه وارد آورد).

6- گروه « بهمن قشقايی» و « برادران کشکولی» که با سازمان انقلابی حزب توده در ارتباط بودند و با تشويق و( گويا) بر اساس برنامه آن سازمان، جنگ قشقايی با رژيم ( سال های 1343 و 44) در گرفت.

7- گروه « تربت حيدريه» : « دکتر دامغانی»، « بهروز راد».

8- گروه « فلسطين»: « شکرالله پانژاد»، « حسين رياحی»، « بطحايی» و ... که در زمستان 1348، 54 نفر از آنها دستگير شدند.

9- « ستاره سرخ» : « علی رضا شکوهی»، « مهديزاده»، « حسن عزتی».

اين گروه های عمدتا روشنفکری چپ که تحت تاثير انقلاب چين و يا تجربه کوبا بودند و تعداد اعضا و همکاران شان در مورادی به دهها و در مواردی به چند صد نفر هم می رسيد همگی در نطفه سرکوب شدند. برخی از افراد مهم آنها پس از دستگيری و زندان، تسليم رژيم شده و به خدمت آن در آمدند، مانند « پرويز نيکخواه». ولی اکثريت آنان مقاومت کرده جان خود را بر سر اعتقاد خود گذاشتند و يا به زندانهای درازمدت محکوم يا زير شکنجه کشته شدند مانند « مهندس حسن نيکداوودی» ( 22 خرداد 1349). ساواک در برخی از اين گروه ها از ابتدای امر عامل نفوذی داشت و از اين گروهها حتی به عنوان دام استفاده می کرد تا فعالين کمونيست را هر چه بيشتر دستگير کند ( ر.ک. سازمان مجاهدين خلق ايران (م.ل)، سازماندهی و تاکتيک ها، ص 116، تابستان 1353).


قسمتی از مقاله « تراب حق شناس» که اولين بار در مجله « نقطه» شماره 7 ارديبهشت 1376 درج شد.




Back