کاسترو
در قاب

درباره
فيلم فرمانده
«اليور استون» ادعا مي
كند كه دنبال دردسر نمي گردد، اما دردسر
ساختن دقيقا همان كاري است كه يك بار ديگر
با ساخت فيلم جديدش، مستندي پرشور درباره
«فيدل كاسترو»، انجام داده است. او قاطعانه
مي گويد: «از مباحثه متنفرم. معتقدم كه
فيلم ها بايد چيزي بگويند، معنايي بدهند،
اما هرگز به دنبال جر و بحث كردن نيستم
باور كنيد.» اما آيا مي توانيم حرف او را
باور كنيم؟ «استون» اين بار هم اعصاب آمريكايي
ها را به بازي گرفته است. همچنان كه در
فيلم هاي قبلي اش، تاريخ آنها (نيكسون و
جي اف كي) سياست خارجي شان (سالوادور، جوخه،
متولد چهارم ژوئيه)، فرهنگ خشونت آنها (قاتلين
بالفطره) و حرص و طمعشان (وال استريت) را
زير سئوال برده بود. او اهل كشمكش است،
آن هم در سطحي وسيع و حتي هنگامي كه فيلم
كوچكي مي سازد. فيلم آخرش، «فرمانده» مستندي
ملموس درباره زندگي «فيدل كاسترو» رهبر
كوباست. «استون» به هاوانا رفت و سه روز
را با «كاسترو» به بحث در مورد سياست، سينما
و مفهوم زندگي كردن پرداخت.
فيلم براي پخش سينمايي اش در انگلستان به
سرعت آماده شد، در حالي كه امروز حتي در
تلويزيون آمريكا هم اجازه پخش نيافته است.
«استون» كه در پنجاه و هفت سالگي كمي خسته
و فرسوده به نظر مي رسد با تاسف مي گويد:
«اچ بي او قطعا تصميم داشت در ماه مه فيلم
را پخش كند. آنها از فيلم خيلي راضي بودند.
اما در همان آقاي كاسترو طي يك جنجال بين
المللي با مطبوعات جهاني و دولت آمريكا
درگير شد، 75 مخالف و معترض سياسي را به
زندان انداخت، سه نفر رباينده هواپيما را
اعدام كرد و مورد انتقاد و نكوهش بسياري
از مردم قرار گرفت. «اچ بي او» از پخش فيلم
منصرف شد و كار را براي مدت نامعلومي به
تعويق انداخت. به عقيده من عكس العمل آنها
به نوعي يك برخورد سياسي بود كه تحت نفوذ
كوبايي هايي كه در آمريكا از قدرت زيادي
برخوردارند انجام شد. و ما به ناچار در
اين دام گرفتار شديم.»
مشكل مي توان تصور كرد كه چنين مستندي چگونه
مي توانست غيرسياسي باشد. «استون» از «كاسترو»
در مورد انتخابات، آزادي و حقوق بشر در
كوبا سئوال مي كند سئوالاتي كه به شدت با
اتفاقات جهاني اخير در ارتباط است. «كاسترو»
به خوبي پاسخ هايش را تشريح كرد و «استون»
به هيچ وجه مانع كارش نمي شود. اما ديدگاه
«استون» در مورد گفته هاي «كاسترو» چيست؟
او اعتقاد دارد مردم كوبا بسيار راحت تر
از مردم كشورهايي از قبيل «هندوراس»، «برزيل»،
«سالوادور»، «مكزيك» و «نيكاراگوئه» زندگي
مي كنند: «در كوبا بچه ها آب آشاميدني ناسالم
نمي نوشند. آنها به مدرسه مي روند و با
اين حال منظورم اين نيست كه بگويم كوبايي
ها دليلي براي نارضايتي ندارند. من سئوالاتم
را از جاسوس ها مي پرسيدم. درست است: من
از اين وضعيت متنفرم. همه ما متنفريم. اما
اگر بخواهيم صادق باشيم، مي پذيريم كه جاسوس
ها همه جا هستند، مثلا در برزيل يا هندوراس
و اگر يكي از آنها دنبال شما باشد قطعا
جوخه مرگ در انتظار تان خواهد بود.
به هر حال به گفته او «فرمانده» هرگز اثري
ژورناليستي نيست. او به دنبال فضايي بسيار
مفهوم گرايانه بوده است در پاسخ به انتقاداتي
كه نسبت به لغو محروميت كاسترو انجام مي
گرفت. استون يك بار ديگر به هاوانا سفر
كرد تا درباره حوادث اخير با او گفت وگو
كند و حاصل اين سفر، موضوع مستند ديگري
خواهد بود. اما هدف از ساخت فرمانده پرداختن
به انسانيت نهفته در وراي شخصيت يك سياستمدار
بوده است و در نهايت فيلم او انباشته از
لحظات پرشوري است كه اغلب با تضادهايي در
جزييات همراه است. ما كاسترو را در حال
ورزش كردن مي بينيم. او را مي بينيم كه
در دفتر كارش قدم مي زند و گام هايش را
مي شمرد. درست مثل يك زنداني و طي فيلم
درمي يابيم كه از طرفداران «سوفيا لورن»
و «بريژيت باردو» بوده و هنوز هم به «چارلي
چاپلين» عشق مي ورزد. جدايي از ضديتش با
هر چيز آمريكايي، اين انقلابي ضد اتحاد،
كتاني مارك «نايكي» مي پوشد و دوربين روي
صورت او، بدنش و دست هايش كه به طور غير
منتظره اي ظريف هستند مكث مي كند.
يك حس ال گريكو مانند در مورد او وجود دارد
«دن كيشوت» را در ذهن تداعي مي كند و مانند
او از فكر نبود با دشمنان خيالي اش بيرون
نمي آ يد. بعد از گذشت چهل سال از موضع
اش دست نكشيده و اعتقادات انقلابي اش را
حفظ كرده است. او به اين مسئله باور دارد
كه «اگر يك چهارم اينچ از خاكت را به آمريكايي
ها واگذار كني، بازنده اي چون آنها از همان
نقطه نفوذ مي كنند. اول يك «مك دونالد»
راه مي اندازند و بعد ديگر نمي تواني جلوي
پيشروي آنها را بگيري.» «دن كيشوت» يك مثال
گوياست. چون به نظر مي رسد درباره «استون»
هم با گرفتاري هاي مداومي كه براي خودش
راه مي اندازد، برخي جنبه هاي ايده آليستي
صادق هستند. آيا او هرگز خودش را در چنين
قالبي تصور كرده است؟
«من؟» استون در حالي كه وحشتزده به نظر
مي رسد مي گويد: «خداي من. اين آرزوي من
است. اصلا خودم را مثل دن كيشوت نمي بينم.
اين يك تيپ اسپانيايي است . من بيشتر خودم
را شبيه شخصيت هاي داستان هاي آمريكايي
مي بينم.» و در پاسخ به اين سئوال كه «كدام
شخصيت؟» مدتي طولاني فكر مي كند و دست آخر
مي گويد: «اليور استون» براي اين كه از
داستان اليور استون سر در بياوري، بايد
نكاتي را درباره گذشته اش و به ويژه تجربه
هايش از خدمت نظامي در ويتنام بداني. استون،
زخمي، سرخورده و دلسرد از ويتنام خارج شد
بلكه بتواند احساساتش را به زبان سينما
بيان كند. او بارها به خاطر كشمكش ها و
موضوعات نگران كننده اي كه به تصوير مي
كشد، مورد سرزنش قرار گرفته است. منتقدان
آثارش از او تحت عنوان يك نظريه پرداز از
توهم گراي توطئه و يا فردي پر افاده كه
به دنبال تحريك افكار عمومي است ياد مي
كنند و با اين حال قضاوت هايي از اين دست
هرگز پيچيدگي و نيروي احساسي نهفته در آثار
او را تحت الشعاع قرار نداده است. «جوخه»
دقيق ترين و شفاف ترين موضع گيري هاليوود
را نسبت به قضيه ويتنام به تصوير مي كشد.
و در نيكسون با رئيس جمهوري كه مورد افترا
قرار گرفته به زانو در آمده همدردي مي كند.
هنگامي كه استون در سال 1970 ايده هاي خود
را بر پرده سينما به تصوير كشيد، اغلب فيلمسازان
آمريكايي به اين باور رسيدند كه مهم ترين
وظيفه شان طرح پرسش هاي بنيادي درباره كشورشان
است و به اين ترتيب از آن زمان تا به حال
هيچ پرسشي بنيادي تر از مقوله جنگ به ذهنشان
نرسيده است. استون عقيده اش را اين گونه
بيان مي كند: «وقتي شما جنگ را مي بينيد،
وقتي مي بينيد كه چه بر سر مردم مي آيد
و با تمدن هاي بشري چه مي كنند، آن وقت
چاره اي نداريد جز آنكه جنگ را وخيم ترين
مقوله بشري بر روي زمين بناميد.» «اغلب
راه اندازان اصلي جنگ (ديك چني و جورج بوش)
هرگز در ارتش خدمت نكرده اند. اين موضوع
واقعا نگران كننده است. آنهايي كه در جنگ
شركت كرده اند مي دانند كه شليك كردن كار
ساده اي نيست.» از يازده سپتامبر 2001 به
بعد، استون در خانه خودش با جنگ درگير بود.
او يكي از معدود افراد باسابقه اي بود كه
در يك نظرسنجي عمومي درباره علت وقوع حمله
مورد سئوال قرار گرفت: «من برداشت شخصي
خودم را بيان كردم.
به نظر من حادثه يازده سپتامبر شورشي بود
بر ضد جهاني شدن، بر ضد راهي كه آمريكايي
ها انتخاب كرده بودند. «كريستوفر هيچنس»
به خاطر اين اظهارنظر مرا يك ابله روشنفكر
و با وجدان ناميد.» و امروز «استون» به
عنوان يكي از منتقدين جنگ عراق مي گويد:
«شدت حمايت ملي از بوش در مورد جنگ براي
من شوك بزرگي بود. دروغگويي او كاملا واضح
بود. اما هيچ كس به مسئله اصلي توجه نمي
كرد: هيچ سلاح كشتار جمعي در عراق وجود
نداشت.» به زحمت مي توان مسائل جديد را
دستمايه فيلم ديگري از استون تصور نكرد.
خودش متفكرانه مي گويد: «كار فوق العاده
اي مي شود.» ، «اگر شادابي و انرژي امروزم
به اندازه زماني كه «جي اف كي» را ساختم
بود و اگر هنوز آن حس كه خودم را به چشم
يك سنت شكن كوچك نگاه مي كردم، داشتم، مي
توانستم اين موضوع را دستمايه ساخت فيلمي
در مورد تروريسم قرار دهم. هر چند با توجه
به درگيري هايي كه چنين فيلمي به دنبال
دارد، اصلا مطمئن نيستم كه واقعا مي توانستم
آن را بسازم و پخش كنم يا خير...
روزنامه شرق، پنج شنبه 24 مهرماه 1382
مترجم فرناز اشراقى