نگاهی به زندگی گارسيا مارکز

گابو هميشه نويسنده منظمي بوده است. صبح هاي زود، پشت كامپيوتر «مكينتاش»ش مي نشيند و كلمات شاعرانه و سحرآميزش را، كه به زبان آمريكاي لاتين از سرش فوران مي كند بر كاغذ مي ريزد. اين عادتي بوده كه در اين سال ها هرگز تغيير نكرده است. اما پس از آنكه گابريل گارسيا ماركز، جايزه دار نوبل از كلمبيا و بهترين نويسنده آمريكاي لاتين، در سال 1999متوجه شد كه سرطان غدد لنفاوي دارد، بدون لحظه اي درنگ خود را گوشه نشين كرد. چنان انزوايي كه شايد از زماني كه شاهكارش، «صدسال تنهايي» را در 1967 نوشته بود، تا به امروز از او ديده نشده است. تنها عادت بدش در اين سال ها مصرف پي در پي سيگار بود كه آن را هم همسرش ، مرسدس، تهيه مي كرد. نويسنده به روزنامه كلمبيايي «ال تمپو» در معدود توضيحاتي كه درباره بيماري اش داده - معمولا در موردش حرف نمي زند - گفته است: «در حال حاضر روابطم را با دوستانم به حداقل رسانده ام، تلفنم را قطع كرده ام ،همه سفرها و برنامه ها و طرح هاي جاري و آينده ام را لغو كرده ام… و تنها خودم را در نوشتن بدون وقفه هر روزه روزم جست وجو مي كنم.»

گارسيا ماركز 75 ساله، مرتب براي شيمي درماني ميان يكي از بيمارستان هاي لس آنجلس و خانه اي كه در «مكزيكوسيتي» براي مداوا و نوشتنش تهيه كرده در رفت و آمد است. و حالا بعد از سه سال پژوهش و نوشتن، كتابش را كه بسيار منتظرش بودند با نام «زيستن براي باز گفتن» منتشر ساخته است. نخستين جلد خاطرات نويسنده، شرح تلخ و شيرين و گاه احساساتي سال هاي ابتدايي مرد بسيار محبوب آمريكاي لاتين است كه معمولا با لقبش، «گابو»، شناخته مي شود.بسياري از صفحات اين كتاب بر روي «آراكاتاكا» و بر روي رازها و جادوهايي كه از آنجا به داستان سرا الهام شده متمركز است. شهري كه در همه جا به سرزمين موز شهره است اما با اين وجود، هنوز در فلاكت و انزوا نگاه داشته شده است. اين كتاب 579 صفحه اي چاپ انتشارات «نوما» ممكن است كه به زودي و تا پايان امسال در آلمان و هلند و ايتاليا و تا پايان سال آينده در آمريكا منتشر شود.

براي دوستداران او كتاب «زيستن براي بازگفتن» به مانند دريچه اي گشوده شده به گنجينه رازهايي است كه به گارسيا ماركز الهام شده است. كتاب بازگو مي كند كه ماركز چه زندگي پر و پيماني از شخصيت هاي رنگارنگي كه براي كمتر نويسنده معاصر ادبيات رخ داده، داشته است و در كنار اين ها، باز گفت و تخيل واضح و روشنش از آن حوادث و شخصيت ها مسحوركننده است. روبرتو پوبو دوست نزديك و سردبير چاپ مكزيكي مجله خبري/ كلمبيايي «كامبيو»، كه مالكش گارسيا ماركز است مي گويد: «كتاب مانند رمان خوانده مي شود اما در عين حال تاريخچه اي است از زندگي نويسنده، و گزارشي است از نيم قرن حقيقت كلمبيا.»

مطمئنا بسياري از خوانندگان درمي يابند كه اين دهكده خواب آلوده و شرجي زده، [آراكاتاكا]، با درختان بادام و كلبه هاي چوبي رنگارنگش همان «ماكوندو»، شهر افسانه اي است كه خانواده خيالي بوئنديا يا در رمان «صد سال تنهايي» در آن سرگردان بودند. شهر جنگ است و صلح، انتقام و خشونت، عشق و نااميدي و تنهايي بي پايان، يك بهشت گمشده و استعاره اي براي آمريكاي لاتين! خوانندگان كتاب در مي يابند كه آن داستان هايي كه در مورد جنگ هزار روزه و نبردهاي تن به تن مهلك و كينه خرد كننده كشور، مو را بر تن راست مي كردند از سرهنگ نيكولاس ماركز - پدر بزرگ گارسيا ماركز - است كه به وسيله نويسنده شكار شده و منفعت بي پايان او را در نوشتن آثارش فراهم ساخته است. در واقع بايد گفت «زيستن براي بازگفتن» به اعماق سردابه يك عمر مي خزد. خواننده از لحظات 23 سالگي او دقيقا آگاه مي شود، سپس جهان ذهن گارسيا ماركز را به عنوان گزارشگر يك روزنامه، كه در سفري عاطفي به خانه دوران كودكي اش باز مي گردد را در مي يابد. سفري كه با جان قلمش فريادش مي كند. آقاي پومبو مي گويد: «همه آنچه كه شما در كل آثار ماركز كشف كرده ايد، وقتي كه او در جلوي خانه اش ايستاده است به سراغتان مي آيد.»

به راستي گارسيا ماركز همه چيز را در اين كتاب، يك به يك برشمرده است، او دريافته كه ممكن است «چيزي جز يك نويسنده نباشد»، نويسنده اي كه انگار با اين كتاب «اولين رمانش» و يا به زودي آخرين فصل آثارش، «مرگ» را مي نويسد. نويسنده توضيح مي دهد كه كلمبيا تا چه حد تاريخ دلخراشي دارد، مانند آن قسمت كتابش كه در مورد قتل عام سال 1928 كارگران اتحاديه «شركت ميوه و موز» به دست ارتش توضيح مي دهد؛ فاجعه اي كه نه تنها در نوشته هاي اميد بخشش، كه در ديدگاه هاي متمايل به چپش سال ديده شده و ريشه دوانده است و آنچه كه به خوبي مشهود است، دلبستگي به كسي است كه فقدانش او را به رنج انداخت. گارسيا ماركز مي نويسد: «امروز ديگر برايم روشن است كه قطعه اي از وجود من با او مرده است.» و بلافاصله به علاقه اش به پدربزرگ محبوبش اشاره مي كند. در ادامه مي نويسد: «ولي بدون ذره اي ترديد، همچنان مثل روز اول معتقدم كه نويسنده اي هستم تازه كار كه تنها نيازمند دانستن چگونه نوشتن است.»ماركز كمتر حاضر شده در مورد كتاب اخيرش صحبت كند و تقاضاهاي بي شمار گفت وگو را رد كرده؛ چون بيمار است و اغلب گفت وگوها به كنجكاوي كردن درباره بيماري اش مي انجامد. دوستانش مي گويند گابو براي صحبت كردن در مورد بيماري اش معذب و حساس است. «مردم هنوز مي خواهند درباره اين مرد بدانند. شما مي دانيد كه او جادوگر ماكوندو است.»

اين را جرالد مارتين نويسنده كامل ترين زندگي نامه او مي گويد: «اين مرد بسيار مشهور است و همه خيلي خوب مي شناسندش، اما هنوز نمي توانند تصور كنند كه چگونه داستان هايش را مي گويد.» آنچه در ابتداي برخورد با اين «خود زندگينامه» به دست مي آيد آن است كه اين كتاب صراحتا با سبك روزنامه نگارانه او با ته مايه رئاليسم جادويي نوشته شده. كتاب زندگي ماركز را تا اواسط دهه 1950 در بر مي گيرد؛ يعني تا زماني كه ماركز به عنوان پسر بزرگ يك مرد داروساز دوره گرد و زني متصدي تلگراف، مدرسه حقوق را در سوداي روزنامه نگار شدن رها مي كند. گارسيا ماركز مي نويسد كه بارها توسط حوادث تاريخ خشن پيرامونش قوام يافته است، از جمله تجربه كردن هرج و مرج هاي بوگوتا و آشوب 1948 پايتخت كلمبيا پس از قتل سياستمداران مردمي جورج اليسرگايتان. ماركز در اين باره مي نويسد: «معتقدم كه از آن لحظه كه هوشيار شدم، قرن بيستم از 9 آوريل 1948 در كلمبيا آغاز شد» و به خشونتي كه از آن روز گريبانگير اين كشور شده است اشاره مي كند.

او نوشتن را با وقايع نويسي هاي زيركانه خياباني اش در روزنامه هاي شهرهاي ساحلي «كارتاگنا» و «بارانكوليا» آغاز كرد - پيشنهاد عاقلانه سردبيران به جوانان همين است و همينطور مجموعه اي از دوستاني را داشت كه در مشروب فروشي اي به نام «لاكووا» مرتب جمع مي شدند و آثار نويسندگاني چون ويليام فاكنر و دنيل دفوئه و جيمز جويس را مزه مزه مي كردند. نويسنده مي نويسد: «مانند آنكه پسران يك پدر بوديم، با هم اتفاق نظر بسيار داشتيم». خاطرات ماركز در نخستين جلد هنگامي به پايان مي رسد كه او نخستين رمانش، «طوفان برگ ها» را منتشر ساخته است و به عنوان خبرنگار به اروپا سفر مي كند. دست كم دو جلد ديگر از اين پروژه در راه است. در يكي شايد در مورد اتفاقات سال 1982 كه برنده جايزه نوبل شد سخن بگويد و در جلد ديگر هم در مورد ارتباطات نزديكش با شخصيت هاي جهاني همچون فيدل كاسترو، بيل كلينتون و فرانسوا ميتران. از زماني كه گارسيا ماركز شهرت غير عادي اش را با «صد سال تنهايي» به دست آورد، افسانه ها و نوشته هاي نادرست فراواني در مورد او عنوان مي شد كه با نوشتن «زيستن براي باز گفتن»، فرصت دوباره اي براي او پيش آمد تا هم در كودكي اش سياحت كند و هم آن افسانه ها را باطل سازد. مارتين از دوستان نزديكش مي گويد: «او روايت خودش را از كودكي اش بازگو مي كند، در كودكي با پدربزرگش در لامكاني بزرگ شده كه تنها مي توان گفت سحر آميز بوده است. گابو براي انجام اين كار مدت بسياري منتظر ماند كه حالا زمانش فرا رسيده است.»

براي نوشتن اين كتاب خويشاوندي ارتشي، دوستان و بعضي از روزنامه نگاران گرد هم آمدند تا در بازسازي جزئيات گذشته به گارسيا ماركز كمك كنند. بي دليل نبود كه امسال گارسيا ماركز به يك گزارشگر برزيلي گفته بود: «يگانه چيزي كه سرآخر در دستت مي ماند، همين خاطرات دوستان و بيان كردن آن است.» شهرتي كه گارسيا ماركز براي روزنامه نگاري به دست آورده به خاطر توانمندي او در گردآوري جزئياتي است كه با قدرت مانند قطعاتي ظريف، اما تعيين كننده گذشته را مي سازد. همانگونه كه در اين كتاب زمينه اي ظريف از بازيكن بيسبال اهل دمنيكن كه 50 سال پيش مختصر آشنايي با او داشته است را به دست مي دهد يا تاريخچه «كاستال بوردلو»، جايي كه در آن زندگي مي كرده و يا حتي نام حروفچين اولين روزنامه اي كه در آنجا كار مي كرده را به ياد مي آورد و در كنار هم مي نشاند. اغلب جزئيات لازم براي گزارشات كتاب اخير ماركز را يكي از دوستانش، جايمي ابلو و يكي از برادرانش، جايمي گارسيا ماركز جمع آوري كردند. وقايعي كه اغلب براي راويانشان «محرمانه» بودند. مدير مؤسسه اي كه گارسيا ماركز در آنجا به روزنامه نگاران جوان درس مي دهد مي گويد: «گابو مانند روزنامه نگاري حرفه اي، هميشه اطلاعات بسياري را جمع مي كند ولي تنها بخش كوچكي از آن را استفاده مي كند.»

روزنامه شرق- روز سه شنبه 22 مهر ماه 1382


 


Back