مصاحبه
با « استاد محمد موهبتی»
يکی از بازيگران تئاتر شهر قصه
خب ! بالاخره ما هم چشممان به جمال وبلاگمان
روشن شد . ( اين تقريبا هفتمين باری است
که اين جمله را می نويسم ) هر چند تا وقتی
نمی شد وبلاگ را ديد می شد يادداشت فرستاد
. حالا که می شود وبلاگ را ديد ديگر نمی
شود يادداشت بفرستی . انگار اين داستان
وبلاگ نويسی چندان به مذاق نوشتن ما خوش
نمی آيد . راستش خيال داشتم سروته اين دفترچه
اينترنتی را با نوشتن اينکه بالاخره نفرين
کلمات گريبان خود مرا گرفت هم بياورم ولی
نمی شود . هيچ نمی شود . طی اين مدت هر
بار که خواستم چيزی بنويسم بلافاصله از
خودم می پرسيدم که چه ؟ اصلا برای چه کسی
مهم است که در دنيای وارونه ذهن آدمی که
تويی چه می گذرد . ولی اين بهانه ها کارساز
نيست . کيست که نداند نوشتن برای آدمها
فقط نوشتن نيست . خيلی چيزهاست . و برای
بعضی همه چيز . بهرحال ما هم می نويسيم
. تا ببينيم ما را به کجا می برند اين کلمات
در اين بازار مکاره بودن آدمی که مثلا زندگی
...
مطلبی که خواهيد خواند مصاحبه ای بود که
من همواره آرزو داشتم انجامش دهم . مصاحبه
با « محمود استاد محمد » همان خر خراط «شهرقصه»
بيژن مفيد . برای من که از کودکی در کوچه
پس کوچه های اين شهر پرسه زده بودم و بزرگ
شده بودم مصاحبه با استاد محمد موهبتی بود
اميدوارم برای شما هم جالب باشد .
قصه دلی که ديگر دل نمی شود
سيگار بهمن 57 ، راه پله هايي كه به زيرزمين
مي رسد ، خانه اي شلوغ با كاغذهاي پراكنده
در هر گوشه اش ، كتابخانه اي كوچك كه از
نامه « عين القضات » تا « هيس » كاتب در
آن به چشم مي خورد ومردي كه در هاي و هوي
شهري كه ديگر شهر قصه نيست گم شده است .
ما به خاطر نمي آوريم . يعني نسل ما هيچ
تصوري از سالن هاي مملو از تماشاچي آن هم
در جايي مثل سالن تئاتر ندارد . هيچ نمي
فهمد صف طولاني آدم هايي كه براي گرفتن
بليط يك نمايش پشت سر هم ايستاده اند چه
تصويري مي تواند داشته باشد و به هيچ وجه
نمي تواند درك كند كه با حسي سرشار از رضايت
از روي صندلي سالن تئاتر برخاستن چه طعمي
دارد .
اما « محمود استاد محمد » اين روزها را
به ياد مي آورد . روزهايي كه به قول خودش
تماشاچي از دروديوار بالا مي رفت تا به
تماشاي تماشايي ترين تئاتر ايران بنشيند
.
« شهر قصه » . قصه اي كه هيچ وقت كهنه
نشد . قصه شهري كه در آن آدم هايش هيچ وقت
نمي ميرند بلكه هر روز و در هر زماني چنان
به قالب شخصيت هاي امروزي در مي آيند كه
انگار اين قصه هيچ وقت تاريخ مصرف نخواهد
داشت . قصه اي كه خالقش كسي بود به نام
بيژن مفيد . قصه گويي كه ديگر نظيرش پيدا
نشد تا دوباره قصه اين شهر روايت شود تا
از پس لبخندها و گاهي قهقه هايي كه بر لبانمان
مي نشيند ، برقابرق اشك در چشم هايمان بدرخشد
به خاطر آن همه تلخي كه اين قصه دارد و
آن همه اندوه كه روايت مي شود .
حالا سالها از مرگ بيژن مفيد آن هم در
غربت مي گذرد . خاله سوسكه و آقاموشه در
پيچ و خم كوچه پس كوچه هاي روزمرگي گم شده
اند و تنها خر خراط مانده است با آن صداي
غمگين : « آره ! داشتيم چي مي گفتيم ؟ ...
بنويس ... » .
و ما مي نويسيم . قصه شهر قصه و قصه گويش
هايش را . قصه شهري كه مردمانش « كه خوب
بودند ، ساده و بي ريا بودند » ديگر همه
چيز را از ياد برده اند تا فقط سوز آواز
آنها برايمان بماند . آنها كه رفته اند
و از خاطرها محو شده اند . آنها كه هنوز
هم انگار براي ما مي خوانند . براي دل هايمان
كه ديگر دل نمي شود .
با استاد محمد گفتگو كرده ايم . اول قرار
بود درباره سابقه تئاتر در ايران و وضعيت
اش در زمان حال صحبت كنيم . ولي نشد . يعني
نمي شود كه مقابل استاد محمد بنشيني و از
بيژن مفيد نپرسي .از عباس جوانمرد ، آربي
آوانسيان و عباس نعلبنديان . و نمي شود
به قصه اش گوش ندهي . قصه غمناك شهر قصه
و بازيگرانش را كه چطور از هم پاشيدند تا
هر كدام در گوشه اي به آرامي از خاطر بروند
و تئاتر ايران در كل تاريخ خود يكي از استثنائي
ترين فرصت هاي خود را براي داشتن يك گروه
خلاق و منحصر به فرد از دست بدهد . با او
گفتگو كرديم تا تجديد خاطره اي كرده باشيم
از او و هم بازهايش . از او و روزهاي اجرا
ي شهر قصه و آسيد كاظم . نخستين كار حرفه
اي او كه نظر بسياري را به خود جلب كرد
.او و همه كساني كه روزي تئاتر اين مملكت
را بر اوج قله ها نشاندند .
دروازه دولاب با خانه هاي تناتنگ اش در
سالهاي آغازين دهه سي فقط يك محله نبود
. آن هم با مختصات محله هاي پايين شهر كه
حس زندگي را در آدم مي كشت چه برسد به اينكه
كسي در آن محله ها به چيزي به نام هنر فكر
كند و بپردازد و دست بر قضا در آن يگانه
هم شود . اما دروازه دولاب در آن سالها
فقط يك محله نبود . چرا كه ...
« من در محله اي زندگي مي كردم كه بطور
اتفاقي يكي از اهالي آن « نصرت رحماني »
بود و يكي ديگر از اهالي آن « بيژن مفيد
» . خانه ما به خانه نصرت رحماني خيلي نزديك
بود و من فكر مي كنم از 12 سالگي با او
آشنا و شيفته اش شدم . در واقع نه شيفته
شعرش ( هرچند كه آن هم دخيل بود ) بلكه
شيفته شخصيت نصرت . 14 يا 15 ساله بودم
كه بيژن مفيد كه از اداره تئاتر به نوعي
فاصله گرفته بود در يكي از خانه هاي پيشاهنگي
كه در محله مان بود جايي را اجاره كرد براي
تمرين تئاتر . تئاتري كه بازيگرانش همه
خود بچه هاي دروازه دولاب بودند . من نرفتم
. چون اصلا فكر نمي كردم جنم بازيگري داشته
باشم. نصرت به من گفت : برو!
من هم حرفش را زمين نينداختم و رفتم .
اما نه به قصد ماندن و ماندگار شدن . يعني
رفتم كه فقط سري بزنم و برگردم كه ماندگار
شدم . »
حالا سي سالي مي شود كه اين بازگشتن به
تاخير افتاده است . و هنوز به بيژن مفيد
فكر مي كند و آن اتاق تنگ و تاريك كه در
آن شهر قصه را شروع به تمرين كردند .
« بيژن از همان زمان شهر قصه را شروع كرد
به تمرين . شهرقصه اول يك كار يكساعته بود
و فرق داشت با چيزي كه الان هست . »
ــ شما در آن وقت چند ساله بوديد ؟
ــ « گفتم ، 14 يا 15 سال »
ــ و آقاي مفيد ؟
ــ «فكر مي كنم حدودا سي و دو ساله بود
. البته فضاي كار بيژن اصلا فضاي حرفه اي
نبود . فضاي آموزشي بود . به همين دليل
هم 3 سال طول كشيد . من 17 ساله بودم كه
شهر قصه به روي صحنه رفت» .
ــ از اول هم همان نقش خر را بازي مي كرديد
؟
ــ «بله از همان روز اول . تمام آن مدت
مسئله كار بيژن بيشتر آموزش بود . آموزش
او هم خيلي وسيع بود . من خوب يادم هست
كه در مورد ادبيات و شعر وموسيقي و نقاشي
خيلي به چيز ياد داد . يعني ساعات كار ماتقسيم
مي شد در اين عناوين . مثلا كلاس هاي شعر
بيژن خيلي جدي بود . چون او اعتقاد داشت
كسي كه تئاتر كار مي كند نمي تواند ادبيات
را نشناسد . نمي تواند از موسيقي خبر نداشته
باشد ـ به همين دليل كلاس سولفژ مي گذاشت
چون خودش موسيقي را خوب مي دانست ـ همين
طور نقاشي و مجسمه سازي . بخاطر همين برنامه
هاي آموزشي اش خيلي وسيع بود . البته ساعت
كار هم مثل حالا نبود . ما از ساعت 5 بعدازظهر
هر روز بدون استثناء تا ساعت 12 شب هر روز
كار مي كرديم . روزهاي جمعه هم از صبح تا
بعد از نصفه شب» .
ــ نمايشنامه شهرقصه از اول همان متني
بود كه بعدها روي صحنه رفت يا نه بصورت
كارگاهي نوشته شد ؟
ــ« نه ، نه ، كارگاهي كار نشد . بيژن
اول شهر قصه را بطور مختصر و براي كودكان
نوشته بود . حتي وقتي كه من وارد كار شدم
متن شهر قصه كه تايپ شده بود يك متن كوتاه
چند صفحه اي بيشتر نبود .از همان متل معروف
" خر خراطي مي كرد ، بز بزازي مي كرد
، اسب عصاري مي كرد ، فيل اومد آب بخوره
افتاد و دندونش شكست " شروع مي شد
و مي رسيد به داستان خاله سوسكه و آقا موشه
و با قصه آنها تمام مي شد . اصل محتواي
شهر قصه كه بعدها به صورت تراژدي فيل شكل
گرفت چيزي بود كه بيژن بعدها به شهر قصه
اضافه كرد و ماجراي فيل خط دراماتيك قصه
شد . اين اتفاق در طول سه سال تمرين رخ
داد . ولي كارگاهي به آن معناي معمول كه
ما از كارگاه مي شناسيم به هيچ وجه نبود
. يعني بيژن صحنه به صحنه نمايش را مي نوشت
و ما كار مي كرديم » .
ــ در آن سه سال شما با گروه ديگري كار
نكرديد ؟
ــ «نه . فقط با گروه بيژن بود» .
ــ پس شما كار خود را با شهر قصه آغاز
كرديد .
ــ «بله . حتي يكبار من بدون اجازه بيژه
خواستم در يك نمايش ديگر كار كنم . مهدي
فتحي يك نمايش از محمود دولت آبادي را به
روي صحنه مي برد و دولت آبادي به من گفت
كه برو و اين نمايش را بازي كن . چون مهدي
دنبالت مي گردد . من رفتم و آن فضا را خيلي
پسنديدم . اما هم مي دانستم كه اگر به بيژن
بگويم اجازه نمي دهد و هم دلم نمي آمد كه
كار نكنم . چون بازيگران خوبي مثل سعيد
سلطانپور، مهدي فتحي و ناصر رحماني نژاد
در آن بازي مي كردند . بالاخره من تصميم
گرفتم بدون اجازه بيژن با آنها كار كنم
. اواسط كار بود كه بيژن فهميد و ديگر اجازه
نداد . من هم خيلي متاسف شدم . ( مي خندد
) »
اما زمان نوشتن استاد محمد خيلي پيشتر
از اين ها آغاز شده بود . از 12 سالگي.
آن هم با خواندن نويسنده اي به نام صادق
هدايت .
ــ « من پيش از اينكه با بيژن و اصلا با
تئاتر آشنا شوم به دليل آشنايي با نصرت
اصلا يك جوري با ادبيات آميخته شده بودم
. يادم هست كلاس ششم ابتدايي را كه تمام
كردم ، 12 ساله ام بود ، همه صادق هدايت
را با كمك نصرت خواندم . خب ! معلوم است
وقتي يك بچه 12 ساله يكباره شروع كند به
خواندن هدايت آن هم اين نويسنده كه توسط
كسي مثل نصرت رحماني به او معرفي شده و
او در ذهن آن كودك تصويري بسيار دلپذير
از اين نويسنده ترسيم كرده است ، چه تاثيري
بر روي او بگذارد . هدايت تاثير عجيب و
غريبي بر روي من گذاشت . يعني اصلا هدايت
نگاه مرا نسبت به زندگي ، خانواده و فاميل
عوض كرد . حتي تعريف آدم براي من تغيير
پيدا كرد . اين است كه من وقتي سراغ بيژن
رفتم اصلا به قصد ماندن نرفتم . رفتم چون
توي محل كار مي كرد . رفتم چون نصرت گفته
بود كه بروم . پيش از آن يك چيزهايي مي
نوشتم . اما برخلاف تصور خيلي ها هيچوقت
شعر ننوشتم . اصلا حال و هواي شعر نوشتن
را نداشتم و هيچ زماني هم سعي نكردم كه
شعر بگويم . ولي قصه مي نوشتم . با آشنايي
بيژن ، پاگير او شدم . بيژن تاثيري روي
من گذاشت كه من ديگر نزد او ماندگار شدم
و بيژن شد همه حيطه تصور و خيال من . تا
18 يا 19 سالگي كه با بيژن كار مي كردم
ديگرننوشتم . تا زماني كه از او جدا شدم
» .
ــ هم بازي هايتان در شهر قصه چه كساني
بودند ؟
ــ« حسن استاد محمد برادر من نقش ميمون
را بازي مي كرد . فرخ صوفي ، خرس ، فرهاد
صوفي ، سگ ، عباس جاويدان ، روباه ، حسين
والامنش ، فيل ، تهمينه مدني ، خاله سوسكه
، هومن مفيد ، آقا موشه ، رسيد كنعاني ،
بز ، جمليه مفيد ، گوينده . الان كه مي
گويند اردلان و بهمن و هنگامه مفيد جزو
گروه بودند اصلا صحيح نيست . از خانواده
مفيد فقط هومن بود كه دبستان مي رفت . اما
زماني كه ديگر گروه افتاد در مسير اجراهاي
حرفه اي خانواده مفيد به گروه اضافه شدند
. ولي اين يكسال بعد از اجراي شهر قصه بود
. بعد از آن ما از بيژن جدا شديم» .
و اين آغاز قصه تلخي است كه هيچ وقت تمام
نشد . قصه كدورت ها و سوءتفاهم هايي كه
فقط و فقط منجر به از بين رفتن يكي از شانش
هاي بزرگ تئاتر ايران گرديد تا خالق آن
قصه و بازيگرانش هركدام سالهاي بعد را در
حسرت آن روزهاي صميمي سپري كنند .
ــ چرا از گروه آقاي مفيد جدا شديد ؟
ــ «يك اختلاف گروهي پيدا كرديم . كل گروه
و نه شخص من و آن برمي گردد به همان مسئله
كارگاه نمايش . يعني از نظر تاريخي درست
مصادف است به مقطعي كه كارگاه نمايش شكل
گرفت» .
ــ كارگاه نمايش براي چه ودر چه سالي شكل
گرفت ؟ چه گروه هايي در آن مشغول به كار
بودند .
ــ« مبناي شروع كارگاه از پايان جشن هنر
دوم بود . شايد سال 47 . در جشن هنر دوم
يك مسابقه نمايشنامه نويسي راه انداختند
كه نصرت نويدي با نمايش « سگي در خرمن جاي
» اول شد . عباس نعبلنديان دوم شد و بيژن
مفيد هم دعوت شده بود . نمي دانم كه او
هم در مسابقه بود يا نه ولي نمايش نويدي
كارنشد . ايرج انور « مردي با دو طبق »
را كار مي كرد و اصلا به جشن هنر نرفت .
آربي آوانسيان هم « پژوهشي ... » را كار
كرد . بيژن هم كه داشت شهر قصه را تمرين
مي كرد . اين دو نمايش به جشن هنر رفتند
و بعد از اتمام جشن هنر قرار بر اين شد
كه تلويزيون و سازمان جشن هنر سازماني مستقل
از وزارت فرهنگ و هنر بسازند . آن سازمان
تئاتري همين كارگاه نمايش شد . اسم گروه
بيژن مفيد « آتليه تئاتر » بود . آتليه
تئاتر همان WORK SHOP انگليسي هاست كه آن
روز خيلي در ايران باب نبود . قرار بر اين
شد كه آربي آوانسيان ، بيژن مفيد و ايرج
انور با گروه هايشان در اين كارگاه به عنوان
سه كارگردان شروع به كار كنند . بيژن به
دلايلي اين مسئله را قبول نكرد و كنار كشيد
. ايرج و آربي آوانسيان ماندند و بعدها
شهرو خردمند هم اضافه شد و كارگاه شكل گرفت
. بيژن دو يا سه سالي از كارگاه فاصله داشت
تا اينكه فكر مي كنم سال 52 به عنوان بازيگر
در نمايش آربي آوانسيان دوباره وارد كارگاه
شد» .
ــ داشتيد مي گفتيد چرا از آقاي مفيد جدا
شديد ؟
ــ« در آن زمان استراتژي گروه ما عوض شده
بود و ما در ترديد مانده بوديم كه چه بايد
بكنيم . ما برنامه هاي ديگري براي گروه
داشتيم . يعني بيژن داشت . او مي خواست
كه يك گروه مستقل داشته باشد. او به ما
ضرورت گروه مستقل را آموخته بود و به خاطر
همين اين موضوع خيلي براي ما اهميت پيدا
كرده بود .اينكه مستقل باشيم و خودمان يك
سالن تئاتر بسازيم . اين در اوايل كار مثل
رويا بود ولي ما به آن مقام رسيدم . خوشبختانه
شهر قصه موفق شد و درآمد مالي اش فوق العاده
زياد بود . بيژن نيز جايگاه بالايي پيدا
كرد . طوري كه از طرف دفتر فرح و شهرداري
تهران تصميم گرفته شد كه زميني در 400 دستگاه
همين ميدان ژاله به گروه ما براي ساختن
سالن تئاتر داده شود . اصلا قرار شد سند
رسمي اش را شهرداري به اسم گروه آتليه تئاتر
كند و ما به همه اهداف و روياهايمان داشتيم
مي رسيديم» .
ــ پس اين اختلاف از كجا ناشي شد ؟
ــ «يكباره بيژن خط گروه را عوض كرد» .
ــ اين عوض كردن يعني چه ؟ چه چيزي تغيير
كرده بود ؟
ــ« نمي دانم چه چيزي تغيير كرده بود ولي
بيژن ديگر دنبال ساختن تئاتر مستقل و گروه
مستقل نبود . شايد مسئله كارگاه نمايش كه
پيش آمد به بيژن پيشنهاد شد كه اصلا اين
كارگاه براي او ساخته شود . اينها همه تاثير
گذاشت تا بيژن ديگر به دنبال گروه مستقل
نباشد . من همين چند دقيقه پيش در آغاز
گفتگو گفتم كه سال 44 او از اداره تئاتر
فاصله گرفته بود . من نخواستم كلمه اخراج
را به كار ببرم . ولي بيژن به دليل مسائل
شخصي از اداره اخراج شده بود . البته او
در اداره تئاتر سمتي نداشت و عباس جوانمرد
به خاطر علاقه اي كه به بيژن داشت و به
او به عنوان يك نمايشگر با استعداد اعتقاد
داشت او را در گروه هنرملي جاي داده بود
. ولي به خاطر اختلافاتي كه پيش آمده بود
بالاخره آنها بيژن را از اداره اخراج كردند
.اما در سال 48 وضع چنين نبود و او كسي
شده بود كه بخاطرش سازمان تئاتر احداث مي
كردند . اينها همه تاثير مي گذارد و گذاشت
. اختلاف گروه با بيژن بخاطر از آنجا آغاز
شد كه ما شهر قصه را سه سال تمرين و يكسال
هم اجرا كرديم . در تمام شهرستان و در تهران
. در خود پايتخت سه ماه تمام روزي 2 يا
3 سانس بازي مي كرديم و عجيب هم فروش داشت
. اگر مي خواستيم 2 سال ديگر هم اجرا كنيم
فروش داشت . يعني اصلا از قبل رزرو مي شد
ولي ما برنامه مان اين نبود . ما گروه تجاري
نبوديم . گروه حرفه اي هم نبوديم . در واقع
ما به دنبال خط گروه مستقل بوديم . بيژن
گفت شهرقصه را ادامه دهيم . يعني خودمان
يك سالن اجاره كنيم و شهر قصه را ادامه
دهيم . اختلاف از سالن انجمن دوشيزگان و
بانوان كه اصلا سالن تئاتر نبود بالا گرفت
. آن سالن يك سالن سخنراني بود كه ما خودمان
درستش كرديم . صحنه برايش بستيم حتي سكوهاي
خود تماشاگر را با بچه ها درست كرديم .نمايش
شروع شد . ظرف يك هفته براي 6 ماه بعد بليط
رزرو شد . ما به بيژن گفتيم آخرش كه چي؟
بر فرض كه ما 6 ماه ديگر هم اين كار را
ادامه دهي سرانجام هم شما مستهلك مي شوي
هم ما. فقط هم پول درآورده ايم . در حاليكه
ما پول نمي خواهيم چون ديگر كه نمي خواهيم
سالن تئاتر بسازيم . پس فقط كار كنيم كه
پول دربياوريم ؟ اعضاي گروه هم همه جوان
بودند و اصلا پول نمي خواستند . پول بگير
هم نبودند . يعني احتياج نداشتيم كه بگيريم
.همين جا بود كه ما جدا شديم » .
و سكوت . و مرور خاطرات تلخ . وما هيچ
نمي دانيم كه در ذهن محمود استاد محمد چه
مي گذرد . و نمي دانيم كه او به چه مي انديشد
و دنبال جواب چه سئوالي است ؟
ــ «بعدها شنيدم كه گفتند ما هنگام جدايي
از بيژن با او جروبحث كرديم . من از شنيدن
اين حرف خيلي خيلي ناراحت شدم طوري كه يك
هفته اي مريض بودم . امكان ندارد ما چنين
كاري كرده باشيم . آن هم با كسي مثل بيژن
مفيد كه براي همه ما نيمه خدا بود . بيژن
يك كلمه گفت كه اگر مي خواهيد كار كنيد
و اگر نمي خواهيد برويد . من فردا از چوب
هنرپيشه مي سازم . ما مي دانستيم كه بيژن
مي تواند اين كار را انجام دهد چون همه
بچه هاي گروه به او اين اعتقاد را داشتند
. بيژن اين حرف را زد و رفت و ما بلند شديم
و بدون هيچ سروصدايي حتي بدون خداحافظي
از ترس اينكه مبادا با او روبه رو شويم
بيرون آمديم .اين موضوع ساعت 12 شب در انجمن
دوشيزگان و بانوان اتفاق افتاد . ما آمديم
بيرون و آن شب بر ما چگونه گذشت ، بماند
» .
ــ بعد از آن شب چه اتفاقي افتاد ؟
ــ رفتم ! فرداي آن روز به همين محمود
عزيزي كه آن زمان تازه به گروه ما وارد
شده بود گفتم به سراغ بيژن برود و از او
هزارتومان قرض براي من بگيرد . حتي نوشتم
كه آقاي مفيد هزارتومان به من قرض بدهيد
. نگفتم هم كه براي چه مي خواهم . محمود
رفت و گرفت و من با او جلوي يكي از گاراژهاي
تهران يعني گاراژ «لوان تور» كه يكي از
اين شركت هاي مسافربري بود قرار گذاشتم
. محمود پول را گرفت و بليط گرفتم . بليط
دورترين جايي كه اتوبوس هاي آن شركت مي
رفت و بندرعباس دورترين نقطه بود . سوار
شدم و رفتم بندرعباس . فقط مي خواستم بروم
و در تهران نباشم . جدايي از بيژن اصلا
كار ساده اي نبود ولي نمي توانستم ديگر
در تهران بمانم . رفتم بدون اينكه اصلا
بدانم بندرعباس كجاست يا اينكه كسي را در
بندرعباس داشته باشم يا اصلا موقعيت سفر
را داشته باشم . به خانواده ام هم خبر ندادم
چون اگر خانواده ام مي دانستند كه من مي
خواهم به سفر بروم اصلا نمي توانستند بپذيرند
. من فقط 18 ساله ام بود . بندرعباس كه
رفتم ، آنجا ، با حسين احمدي نسب يك گروه
تئاتر درست كرديم . نمايش « ريل » نوشته
دولت آبادي را آنجا كار كرديم .
ــ پس ماندگار شديد ؟
ــ بله ، يكسال ماندم . يكسال به تهران
نيامدم . بعد از يكسال دوباره به تهران
بازگشتم .
ــ چه سالي بود ؟
ــ فكر مي كنم سال 49 بود . آمدم تهران
و رفتم پيش عباس جوانمرد . چون عباس جوانمرد
را از اول مي شناختم و دوستش داشتم . يعني
به جز بيژن فقط مي توانستم با جوانمرد كار
كنم . او در گروه هنرملي مرا نگه داشت .
« آسيدكاظم » . اين نام اولين نمايشي است
كه محمود استاد محمد آن را كار كرد . آنها
كه ديده اند گفته اند اين نمايش در زمان
خود يك اتفاق و يك كار منحصر به فرد بوده
است . هنوز هم پيشكسوتان تئاتر « آسيدكاظم
» را به ياد دارند . حكايت مردي كه رفت
و ديگر بازنيامد . استاد محمد درباره چگونگي
خلق شدن اين نمايش مي گويد :
من در آن گروه كار مي كردم ولي آن فكر
گروه مستقل كه بيژن در ذهن ما جاي داده
بود يك لحظه هم رهايم نمي كرد . تا اينكه
با چند جوان بيرون از اداره آشنا شدم .
كساني كه به تئاتر علاقه داشتند . در خيابان
نظام آباد يك مكان وحشتناك شلوغ يك چون
ارزان بود يك اتاق اجاره كرديم . و شروع
كرديم به تمرين تئاتر . همه آن بچه ها كاركنان
ايران ناسيونال بودند و مكانيكي مي كردند
.
ــ چه متني را كار كرديد ؟
ــ مشكل همين جا بود . چراكه هيچ متني
نداشتيم . فكر « آسيد كاظم » را نصرت رحماني
سالها پيش به من داده بود . در دروازه دولاب
آن طرف چهارراه يعني نبش غربي يك پياله
فروشي خيلي قديمي بود . يك اتفاقي در آن
پياله فروشي رخ داده بود كه خود نصرت شاهدش
بوده . « آسيدكاظم » آدمي كه به جرم قتل
بازداشت شده بود و چندين سال را در بندرعباس
در تبعيد سپري كرده بود بعد از 8 سال از
بندرعباس آزاد مي شود و برمي گردد و مي
آيد در همان پياله فروشي سر محل . مردم
محل او را نمي شناسند و شروع مي كنند پشت
سراو بدوبيراه گفتن . چون شنيده بودند كه
آزاد شده است . و يكي از كساني كه به او
بدوبيراه مي گويد پسر خودش است . تا اينكه
آخر شب مردم « آسيدكاظم » را مي شناسند
. و او چون شاهد بوده كه برادرش ، پسرش
و رفيق هايش از سر شب دارند به او بدوبيراه
مي گويند پالتويش را به دوش مي كشد و براي
هميشه مي رود . ديگر هيچ وقت هم پيدايش
نمي شود . اين اتفاق را نصرت براي من تعريف
كردوگفت اين جنم نمايش دارد.آن وقت ها نصرت
گاهي براي مجلات داستان هم مي نوشت . من
به او گفتم كه چرا خودت داستانش نمي كني
؟ و نصرت گفت اين براي داستان حيف است .
براي بيژن تعريف كن و بگو كه از اين اتفاق
مي شود يك نمايش خوب ساخت . من اين كار
را كردم . حتي طرحي از آنچه كه نصرت گفته
بود نوشتم و به بيژن دادم . بيژن پياله
فروشي را تبديل به قهوه خانه كرد كه كار
فوق العاده مهمي بود. يعني اصلا داستان
خط دراماتيك پيدا كرد . فقط تغيير مكان
نبود بلكه داستان جنس دراماتيك يافت . بيژن
اين مسئله را اضافه كرد ولي هرگز آن را
ننوشت . گفت مي نويسم ولي ننوشت . وقتي
من از بندرعباس برگشتم و آن گروه را درست
كرديم نمايشنامه براي كار كردن نداشتم .
بچه هايي هم كه دور هم جمع شده بودند همه
بچه هاي دروازه دولاب بودند. يعني جايي
كه آن اتفاق افتاده بود . به همين دليل
من به فكر آسيد كاظم افتادم و آن را نوشتم
. و طوري هم نوشتم كه براي اين بچه ها باشد
. يعني نقش ها را در قالب بچه هايي نوشتم
كه در آن گروه بودند. مثلا يكي از بچه ها
كسي بود كه خيلي خوب بازي مي كرد ولي اصلا
بيان نداشت . هيكل فوق العاده درشتي داشت
ولي صدايش خيلي زير بود . من براي او هيچ
ديالوگي نگذاشتم و به او نقش آسيدكاظم را
دادم . چون اگر لب باز مي كرد ديگرنمايش
كمدي مي شد از بس صداي زيري داشت. من مي
خواستم آسيدكاظم وقتي از قهوه خانه بيرون
مي آيد يك « ياعلي » بگويد ولي چون آن بازيگر
صدايش خيلي زير بود ديدم با اين كار نمايش
كمدي مي شود . به همين خاطر حتي اين كار
را هم نكردم . ما تمرين كرديم و كار آماده
شد. حالا من خودم عضو گروه هنر ملي هستم
و حق ندارم بيرون از اداره تئاتر كار كنم
چون خلاف مقررات بود . فكر مي كردم اگر
جوانمرد بفهمد حتما اخراجم مي كند اما كار
آماده شده بود . يك روز رفتم و به جوانمرد
گفتم : آقا من يك نمايش كار كردم . گفت:
چيكاركردي ؟ گفتم يك نمايش كار كردم و آماده
است. گفت محمود تو چه كردي ؟ من فكر كردم
آقاي جوانمرد خيلي عصباني است ولي او سكوت
كرد و يك دقيقه بعد گفت : كجا تمرين كردي
؟ آن موقع ما تغييرمكان داده بوديم و آمده
بوديم پيچ شميران . گفتم آنجا . جوانمرد
گفت برويم سر تمرين . كار را كه ديد گفت
بيا و اجرا كن. رفتيم خانه نمايش ولي چون
داشتيم از نظر اداره تئاتركار غيرقانوني
مي كرديم هيچ تبليغي نكرديم چون د رغير
اين صورت خود آقاي جوانمرد هم زير سئوال
مي رفت . خانه نمايش را خود جوانمرد ساخته
بود . به خاطر همين سالن را داد به ما كه
كار كنيم . چند شب اول حتي بليط هم نفروختيم
. از شب ششم به بعد بود كه شلوغ شد و از
شب دوازدهم آنچنان شلوغ شد كه بعد از دوماه
تماشاچي از دروديوار سالن بالا مي رفت .
جوانمرد گفت : بيا و نمايش را در سالن 25
شهريور اجرا كن .
ــ سالن 25 شهريور الان چه سالني است ؟
ــ همين سالن سنگلج . ما آنجا هم شروع
كرديم به اجرا و نمايش مدتها روي صحنه بود
.
ــ آقاي مفيد نمايش شما را ديدند ؟
ــ نه . هيچ وقت نديد .
ــ مطمئنيد ؟ حتي يكبار هم در ميان تماشاگران
حضور پيدا نكرد تا كار شما را ببيند ؟
ــ نه ، نه ، نمي دانم هم چرا .بيژن براي
من يك نيمه خدا بود .
ــ پس ارتباط شما از آن وقت به بعد كامل
قطع شد و هيچ وقت هم ترميم نشد و دوباره
شكل نگرفت .
ــ بله . بيژن هيچ وقت مرا نبخشيد . خيلي
هم تعجب مي كنم . حالا كه رسيده ام به سن
پنجاه و چند سالگي خيلي حيرت مي كنم . آن
وقت ها نمي فهميدم . بيژن از اين موفقيت
خوشحال نشد . نمايش آسيدكاظم را من خودم
كار كرده بودم . حتي آقاي جوانمرد در بروشور
نمايش آورده بود كه طرح قصه از بيژن مفيد
است . در حاليكه طرح داستان براي بيژن نبود
.از نصرت بود . نصرت كه هيچ وقت اهل اين
حرف ها نبود كه مدعي شود ولي ما بخاطر اينكه
يك وقت براي بيژن ابهامي پيش نيايد اين
كار را هم كرديم . من از 14 سالگي نزد بيژن
بزرگ شده بودم . او جاي خانواده و فاميل
و دوست و آشناي مرا گرفته بود. اصلا همه
كس من بود . يك روزي پشت صحنه سالن 25 شهريور
ما داشتيم براي اجراي شهرقصه كه قرار بود
براي گاردشاهنشاهي اجرا شود كار مي كرديم
. نمايش را كه روي صحنه برديم بين دو آنتراكت
يك سرهنگ گارد به پشت صحنه آمد و شرع كرد
بر سر بيژن دادوهوار كردن . شما نمي فهميد
گاردشاهنشاهي يعني چه . آنها آنقدر وحشتناك
بودند كه آدم وقتي يك سربازش را مي ديد
تنش مي لرزيد . البته بيژن نمايش را كوتاه
كرده بود. چون ما روزي 3 سانس بازي مي كرديم
. ناگهان يك سانش هم گارد شاهنشاهي خواسته
بود . بيژن چون ما خيلي خسته بوديم يكي
از پرده هاي نمايش كه اهميت كمي داشت وبه
خط داستان لطمه وارد نمي كرد حذف كرد .
اين سرهنگ گارد فهميد چون همان زمان هم
خيلي ها شهرقصه را حفظ بودند ولي نمي توانستم
اصلا تصور كنم كه كسي سر بيژن فرياد بكشد
. من اين سرهنگ گارد را گرفتم و زدم . حالا
همه محافظ هاي او هم مسلح هستند. و مي زدند
. يعني هيچ محدوديتي براي شليك نداشتند
. ولي من اين حرفها حالي ام نمي شد . نمي
توانستم ببينم كسي به بيژن توهين كند .
من هميشه شاگرد بيژن بوده ام . همه جونم
را از بيژن داشتم واصلا كسي مرا بدون بيژن
نمي شناخت . بيژن هميشه به من مي گفت :
خر من ! يعني حتي خر شهرقصه هم نمي گفت
. واقعا هم اگر مرا به عنوان خر بيژن نمي
شناخت به اسم خر شهر قصه مي شناخت . حالا
اين آدم كه همه هستي اش را از بيژن مفيد
دارد و شاگرد او بوده آمده و يك نمايش كار
كرده و موفق هم از كار درآمده . من نمي
دانم چرا بيژن از اين موضوع خوشحال نشد
. نمي دانم چرا .
ــ شما از چه كسي شنيديد كه خوشحال نشده
اند ؟
ــ مصاحبه كرد . و خيلي هم عصباني .
ــ در آن مصاحبه ها چه گفتند ؟
ــ در يكي از آن مصاحبه ها حتي گفت من
با شاگرد خودم نمي جنگم . بچه هاي گروه
من همه خيانتكار بودند . اين آقا هم يك
نمايش مرا برداشته و براي خودش كار كرده
همان طور كه ديگران ، نمايش هاي ديگر مرا
بردند و كار كردند.
ــ اين ديگران چه كساني بودند ؟
ــ اصلا نمي دانم . اين مصاحبه را جوادمجابي
انجام داد و در روزنامه اطلاعات چاپ كرد
. مصاحبه چاپ شد و من ناگهان ديدم كه تيتر
زده اند من با شاگرد خودم نمي جنگم . من
رفتم نزد مجابي . يعني او از من خواست كه
بروم . وقتي رفتم مجابي اولين حرفي را كه
به من زد اين بود كه من مي دانم تمام حرف
هاي بيژن مفيد نادرست است. اما خب ! تنور
مطبوعات است ديگر ، بايد گرم بماند . اين
عين جمله اي بود كه مجابي به من گفت . و
از من خواست كه جواب حرف هاي بيژن را بدهم
. من البته اين كار را نكردم ولي اين مسئله
مرا ويران كرد . خيلي از آسيب هاي زندگي
من از آنجا شروع شد . و ساده ترين اش اين
بود كه دو،سه سال از خانه بيرون نيامدم
. يعني مي آمدم ولي تا اينقدر كه از بروم
سر كوچه و برگردم . اصلا نمي توانستم قبول
كنم كه بيژن از اين موضوع خوشحال نشده باشد
كه هيچ ، اينقدر هم عصباني شده باشد و بيايد
واين حرف ها را هم بزند . يعني اين ماجرا
درك نمي كردم . هيچ جوري درك نمي كردم .
خيلي اذيت شدم . در واقع بخاطر گرم ماندن
تنورمطبوعات بلايي سر يك بچه 20 ساله آمد
كه من زندگي ام نابود شد .
ــ مگر شما در نوشتن « آسيد كاظم » چقد
راز آقاي مفيد تاثير گرفته بوديد ؟
ــ هيچ . اصلا تاثيرپذيري در كار نبود
. يكي از حرف هايي كه آن زمان فوق العاده
درست زده شد و هيچ كدام از منتقدين تئاتر
به آن اشاره نكردند و يك غير متخصص يعني
ابوالبشرفرمانفرماييان آن را زد اين بود
كه او گفت :بيژن مفيد شهرقصه و ماه وپلنگ
را نوشته ، استاد محمد هم آسيدكاظم را .
دوسال ديگر معلوم مي شود كه اصلا جنس اين
نوع تفكر براي كيست . چرا كه بيژن مفيد
ادامه دارد و استاد محمد هم ادامه خواهد
داشت .اين حرف درستي بود . متخصصان تئاتر
خيلي راحت با يك بررسي ساده مي توانستد
بفهمند كه ديالوگ هاي شهرقصه اصلا هيچ ربطي
به ديالوگ هاي آسيد كاظم ندارد . چرا كه
نوع كار بيژن اصلا در اين زمينه ها نبود.
بعد از اين اتفاق تلخ است كه او به ورطه
خودويراني مي افتد . به گفته خودش يك نوع
لجبازي با معشوق . معشوقي كه او را آزار
داده است و حالا او به تلافي اين آزار خود
را بيرحمانه به تازيانه مي كشد .
ــ بعد از يك مدتي داودرشيدي رئيس واحد
نمايش تلويزيون شد . من آنجا براي داود
سريال « پژواك » را نوشتم و بعد سريال «
گذر خليل ده مرده » . پس از آن ديگر از
سريال فاصله گرفتم و باز به سراغ تئاتر
آمدم كه « شب بيست و يكم » حاصل آن دوران
است . سراغ تلويزيون هم نرفتم تا بعد از
انقلاب كه باز براي تلويزيون يك حركاتي
انجام دادم . تئاتر هم ديگر روي صحنه نبردم
تا سال 58 كه همين « شب بيست و يكم » را
روي صحنه اجرا كردم .
ــ چه زماني از ايران رفتيد ؟
ــ سال 64 بود كه رفتم .
ــ آقاي مفيد سال 63 بود كه فوت شدند .
درست است ؟
ــ بله . ما اينجا درخانه پدري بيژن براي
او ختم گرفتيم ، چون بيرون اجازه نمي دادند
و تقريبا يك يا دوماه بعد من از ايران رفتم
.
ــ مرگ آقاي مفيد چه تاثيري روي شما گذاشت
؟
ــ تاثير نگذاشت !!! . من با بيژن ديگر
آن پيوندها را از دست داده بودم . آن وقتي
كه من تحت تاثير بيژن بودم 15 تا 20 سالگي
ام بود . بعدها كه وارد جهنم زندگي شدم
و چشممم به روي چيزي به نام جامعه ، سياست
، تفكر ، دورويي ، پستي و ناروايي باز شد
خودبخود ذهنيت ام از همين چيزها انباشته
شد . آن خوي و خصلت پاك و نجيبانه جواني
ام ديگر از بين رفت . شما كه مي دانيد جوان
واقعا مثل يك گلبرگ مي ماند . آنقدر چرك
و ملوس شده بودم كه تمام حس هاي پاك آن
زمان را ديگر از دست داده بودم .
وقتي از استاد محمد پرسيدم كه چرا هيچ
وقت نخواستيد با آقاي مفيد روبه رو شويد
و درباره سوءتفاهم هاي پيش آمده صحبت كنيد
او براي مدت زيادي سكوت كرد و بعد ...
ــ دليل اصلي اش ... فكر مي كنم ... در
واقع به خاطر اين بد كه بيژن در ذهن من
تصويري داشت كه هنوز هم در خاطرات دوره
اي من برايم خيلي مهم است . دلم نمي خواهد
اين تصوير در ذهنم نابود شود و بشكند .
ديگر آن روزها هم من آن آدم قبلي نبودم
و هم مي دانستم كه آن بيژن ديگر آن بيژن
نيست . زماني كه بيژن دوباره به عنوان بازيگر
وارد كارگاه نمايش شد همه حيرت كردند كه
بيژن مفيد به عنوان بازيگر آن در تئاتر
آربي آوانسيان شركت كرده ؟ اين ابتداي ويراني
بود و من مي دانستم كه او ديگر مانند گذشته
نيست و برخورد من و بيژن ديگر حاصلي ندارد
. او در آن زمان با خيلي ها برخوردهاي خيلي
سنگيني داشت و همه هم بخاطر آن پيله تنهايي
و بدبيني بود كه دور خود تنيده بود . همه
ما ، يعني بچه هاي شهر قصه بيژن را مي پرستيديم
. آن روزها هر روز عصر با بچه ها جمع مي
شديم و به دنبال بيژن مي رفتيم . همگي و
بيشتر فرخ صوفي لباسش را تنش مي كرديم و
آماده اش مي كرديم كه بيايد سرتمرين . ما
چنين رابطه اي با بيژن داشتيم . بچه ها
او را روي تخم چشم شان مي گذاشتند .
ــ شهر قصه هنوز هم از جزو يكي از بهترين
نمايش هاي ماست. هنوز هم آن ارتباطي را
كه بايد با مخاطب برقرار مي كند . يكي از
دلايل ماندگاري شهر قصه شايد بخاطر آن بارمعنايي
خاص اجتماعي و سياسي باشد كه در لابلاي
ديالوگ هاي آن نهفته است . از اين لحاظ
اجراي شهرقصه هيچ وقت با مشكل روبه رو نشد
؟
ــ نه زياد . در مورد شهرقصه اين اصطلاح
" فرهنگ ساز " واقعا صادق است
. چرا كه شهر قصه واقعا فرهنگ سازي كرد
. شكي نيست كه اين نمايش از يك درونمايه
نبوغ آميز برخودار است و اين درونمايه هر
چه كه هست نامكشوف و غيرقابل تعريف هم هست
. از طرفي شهر قصه فقط تئاتر نيست و به
همين دليل شما و ميليون ها نفر ديگر كه
نوار شهرقصه را گوش مي دهند ، بيشتر لذت
مي برند و اگر بيشتر لذت نبرند با صداي
بازيگران اقناع مي شوند . اين نمايش اگر
فقط تئاتر بود شما هيچوقت به شنيدن صداي
بازيگرانش راضي نمي شديد . عظيم ترين و
بزرگترين آثار تئاتر را اگر فقط صدايش را
روي صحنه ضبط كنيد و گوش دهيد نمي توانيد
با اين صداي ضبط شده ارتباط برقرار كنيد
. اما شهر قصه به دليل اينكه روي نوار ضبط
شد ، به ماندگاري اش كمك كرد . يا حداقل
آن را اشاعه داد . البته شهرقصه اول به
صورت صفحه 33 دور بين مردم جا باز كرد .
به همين دليل من در هر شهري كه مي روم مي
بينم حتي مردمي كه اهل تئاتر نيستند ، ما
را مي شناسند و خيلي هم تعجب مي كنم . از
خودم مي پرسم يعني همه اين ها نوار ويدئويي
شهرقصه را ديده اند ؟ يا كاست آن را گوش
داده اند ؟ شهرقصه يك رگه نبوغ آميز دست
نيافتني دارد . محتواي آن هم فقط سياسي
نيست . خيلي بنيادي تر از اين حرفهاست .
يعني با بنيان زندگي مدني بشر ارتباط دارد
. البته از ضعف هايي هم رنج مي برد اما
برخورد اين متن با موضوعاتي چون خرافات
، قدرت ، دين و بخصوص مسئله اي بنام هويت
بسيار حائز اهميت است . اين مفاهيم را ديگر
نمي شود فقط در يك مفهوم سياسي محدود كرد
. بيژناز لحاظ فرمول حرفي را كه در مورد
رابطه جامعه و قدرت ، جامعه و مذهب ، جامع
و هويت و حتي فرد وهويت زد ، همه تزهاي
جامعه شناسي است .
ــ كاملا درست است . به نظر مي آيد كه
شهر قصه يكي از معدودترين آثار نمايشي است
كه تاويل پذيري آن تا بي نهايت ادامه دارد
و گسترده است . يعني هر كسي از هر طبقه
يا قشري، با هر نوع سواد و طرز فكر و انديشه
اي مي تواند برداشت هاي خود و برداشت هاي
روشنگرانه خود را از اين متن داشته باشد
. و هيچ كس نمي تواند آن را تا حدي كه هست
و در حدي كه به ظاهر نشان مي دهد بپذيرد
.
ــ اين حرف شما ثابت شده است . و به همين
دليل يك بچه 5 ساله اين نوار را گوش مي
دهد و با آن رابطه برقرار مي كند و يك آدم
70 ساله هم وقتي اين اثر را مي شنود از
آن لذت مي برد. براي خودمن شهر قصه از لحاظ
پشتوانه فكري ، جنبه برخورد آن با مذهب
قشري ، خرافه ،ديكتاتوري و قدرت مورد نظر
بود . اما وقتي از ايران رفتم تازه فهميدم
كه حرف اصلي و شايد قوي ترين بار آن مسئله
هويت است . به همين دليل بيژن فيل را كه
در قصه نبود ، وارد كرد و نخ تسبيح شهرقصه
كه حوادث را به هم ارتباط مي داد و پايان
آن نيز قصه فيل شد . من وقتي از ايران رفتم
و هويتم تكه و پاره شد فهميدم كه چقدر حرفي
كه بيژن مي زند صحيح است .
ــ اصلا به نظر مي رسد كه تاريخ ايران
به نوعي در شهر قصه روابت مي شود . تا جايي
كه فيل وارد مي شود . فكر مي كنم فيل قصه
آدم هايي است كه به نوعي « من » بودنشان
به تاراج رفته است . آدم هايي كه در مواجهه
با مفاهيم و فرهنگ هاي گوناگون چيستي خود
را گم كرده اند و اين بلايي است كه جامعه
بر سر آنها آورده . بخاطر همين در شهرقصه
« فيل بدبخت يه چيز ديگه شد . يه چيز هچل
هفت ، يه چيز بي سروته ... شده بود عين
يه گاو !... گاو گاوم كه نبود ... اما خب
هر چي كه بود فيل نبود » ...
ــ بله . اين بلا سر خيلي ها آمد . شما
مي دانيد كه در شهر قصه بعد از شناسنامه
گرفتن براي فيل از او مي پرسند كه اسمت
چيست و او مي گويد منوچهر . اين منوچهر
بي دليل آنجا نيامد . اين شخص منوچهر انور
است . نمي دانم تا چه حد منوچهر انور را
مي شناسيد . او يكي از پديده هاي لايزال
تئاتر ايران بود و تئاتر هم كار نكرد .
در تئاتر ايران موجوديت منوچهر انور سيال
است . او به تئاتر ما روح داد . انور دوست
صميمي بيژن بود و در اديت نهايي نوار شهرقصه
به بيژن خيلي كمك كرد . ما دو نفر را در
ايران داريم كه دوره « رويال آكادمي » لندن
( يعني آكادمي تئاتر سلطنتي لندن ) را در
رشته بازيگري به پايان رسانده اند . عظمت
ژانتي و منوچهرانور . انور در سال 36 به
ايران دعوت شد چون رويال آكادمي را تمام
كرده بود و همان زمان يك شكسپرين انگليس
بود و اتفاقا هم دوره « ريچارد برتون »
هم بود . ( اگر اشتباه نكنم ) .منوچهر انور
را آوردند ايران وظرف چند سال او را به
جايي رساندند كه رفت و يك دكان نجاري باز
كرد !!! . اين موضوع روي بيژن خيلي تاثير
گذاشت . چون منوچهر را خيلي دوست داشت .
بهر حال فيل شهرقصه وقتي هويت اش را ازدست
مي دهد واسمش مي شود منوچهر مقصود همان
منوچهر است . خود من هم وقتي از ايران رفتم
تازه فهميدم هويت از دست دادن يعني چه ،
هويت را گرفتن يعني چه و اين بلا سر خود
بيژن هم آمد . او وقتي از ايران رفت دوباره
شهرقصه را كار كرد . بچه هايي كه در اين
نمايش با او كار كردند به شدت او را اذيت
كردند . من وقتي به لس آنجلس رفتم به دنبال
خاطرات بيژن بودم و بچه هايي را كه با او
كار مي كردند را ديدم . و آن وقت بود كه
فهميدم آنها چه بلايي سربيژن آورده اند
و اصلا شكه شده ام از چيزهايي كه درباره
او مي شنيدم .
ــ خود شما در خارج از كشور تئاتر كار
نكرديد ؟
ــ بله كار كردم . نمايش « گل ياس » را
در خارج كار كردم و در فستيوال « هالي فكس
» هم شركت كرد وعنوان هم كسب كرد . اما
به عنوان گروه ايراني در فستيوال شركت نكرد
بلكه به عنوان گروه كانادايي بود . بچه
هايي كه با ما كار مي كردند ايراني بودند
ولي تبعه كانادا . از هر ايالت دو نمايش
انتخاب مي شد كه گل ياس يكي از آنها بود
. بعد از آن هم نمايش « آي باكلاه ، آي
بي كلاه » زنده ياد ساعدي را كار كردم .
اما بعدها فهميدم كه خارج از ايران نمي
شود تئاتر كار كرد و نكردم . ديدم نمي شود
چون مجبوري مبتذل شوي . 6 ماه تمرين مي
كني و يك شب اجرا داري . بايد به زبان انگليسي
كار كني براي مخاطب خارجي ، كه نمي شد چون
من نرفته بودم كه كانادايي شوم و خودم را
در كانادا بسازم . از اول هم هدفم بازگشت
بود .
ــ چه سالي بازگشتيد ؟
ــ سال 76 . بعد از انتخاب آقاي خاتمي
. وقتي آمدم « آخر بازي » را كار كردم و
بعد از آن هم « ديوان تئاترال » . كارنامه
« رنج و سپنج » را هم اگر سالن تمرين بگيرم
خيال دارم كار كنم .
ــ وقتي به ايران بازگشتيد وضعيت تئاتر
را چطور ديديد ؟ چون شما درست زماني ايران
را ترك كرديد كه تئاتر روزهاي اوج خود را
مي گذراند . بعد از سال 76 وقتي وارد ايران
شديد از برخورد با تئاتر چه حسي داشتيد
؟
ــ من وقتي به ايران بازگشتم ديدم درك
وفهمي كه من ازتئاتر داشتم يا برداشتي كه
كلا از هنر داشتم كاملا عوض شده بود . در
ايران چيزي را ديدم كه اسمش تئاتر بود ولي
اصلا تئاتر نبود.
ــ چه بود ؟
ــ اينكه چه بود بحث ديگري است . بنيان
ها ، ساختارها ، دانش ، درك و فهم و مسئوليت
ها و معناي هنر آنقدر عوض شده بود كه من
براي شناخت و درك آن دو سالي وقت صرف كردم
تا معناي تغييرات را بفهمم . معناي هنر
، معناي تئاتر حرفه اي و معناي دانش در
هنر .
ــ اين تغيير معناها مثبت بود يا منفي
؟
ــ نمي خواهم وارد اين موضوع شوم . كساني
از آن دوره هنوز در اين دوران هستند. اما
آنهايي نبودند كه قبلا بودند .آنها چون
همگام با اين تحول بودند و با تغيير تعاريف
پيش رفته بودند همه چيز برايشان عادي بود
. اما من كه از بيرون آمده بودم احساس مي
كردم آنها با يك زبان ديگر حرف مي زنند
و بعدها ، پس از 3 يا 4 سال وقتي نزديكتر
شدم به اين فرهنگ تازه فهميدم آن بچه هاي
قديمي كه مي گفتند اين وضع طبيعي است و
مي گفتند هيچ تغييري حس نمي كنيم خودشان
اعتراف كردند دروغ مي گويند . آنها اين
تغييرات را قبول كرده اند و درمقام انتخاب
قرار گرفته اند . يعني به آنها گفته اند
شما اين تعريف را ميخواهيد يا آن تعريف
. اگر تعريف ما را مي خواهيد مي توانيد
به راحتي ادامه دهيد ولي اگر تعريف خود
را داريد اين راه جز به انزوا به جاي ديگري
ختم نمي شود . تازه كه وارد شده بودم بچه
ها مي گفتند : نه ، تعريفي به وجود نيامده
.اما بعد كه يك مقداري همديگر را درك كرديم
، ديدم نه خودشان از درون آگاهي دارند .
اين در مقام انتخاب قرار گرفتن چيز بسيار
واضحي است كه اتفاق افتاده . حالا خيلي
ها با تلخي آن را پذيرفته اند و بعضي ديگر
با حتي با تشكر .
ــ حالا فكر مي كنيد تئاتر با اين وضعيت
راه به كجا ببرد ؟
ــ اگر بخواهم فقط در مورد تئاتر حرف بزنم
صحبت ما ناقص مي شود . مسئله اصلي هنراست
. معناي هنر عوض شده ، البته در اروپا هم
عوض شده است اما عوض معناي هنر در غرب در
گذر قرن و هزاره و عبور از دوره مدرنيسم
و رسيدن به دوره پس از مدرنيته شكل گرفته
است. كورتاژ نشده . اما اينجا نه . برخلاف
آنچه كه بعضي از سياسيون مي گويند ما دوره
مدرنيته را پشت سر نگذاشته ايم . كجاي اين
جامعه وارد مدرنيته شده است ؟ در جامعه
ما هر چيزي تعريف خود را دارد كه از بالا
ديكته مي شود ، معلوم است كه اين تعاريف
با آنچه كه ما از فرهنگ و هنر داشتيم فرق
كند . اگر ژان پل سارتر دهه 50 بعد از جنگ
جهاني دوم حالا رسيده به برتراندراسل ،
هانتينگتون و فوكو ، اين دوره را طي كرده
است . اما اينجا اين وضع حاكم نيست . من
نمي دانم كه تئاتر ما راه به كجا خواهد
برد . فكر مي كنم بستگي به اين داشته باشد
كه ما از هنر چه بخواهيم و چه تعريفي از
آن ارائه دهيم . در غير اين صورت هيچ چيز
معلوم نيست .
از وبلاگ نفرين ابدی بر خواننده
اين برگها