ائتلاف مردمي: مرگ تئوريكي پرولتاريا
نقدي بر حزب كمونيست كارگري

ماركسيسم بورژوائي ، مكالمه از توليد در غياب توليد است . ماركسيسم بورژوائي ، همواره در گير يك تناقض است و بنابراين هرگز ماهيت كنش انقلابي و خودآگاهي طبقاتي را در نخواهد يافت . اين تناقض اين است كه طبقه در نظريات ماركسيسم بورژوازي و عوام نگر ، طبقه مولد يعني پرولتاريا تنها ابژه و موضوع مكالمه هست و خواهد بود. بنابراين او همواره به مخاطب انتزاعي و مضحك خود يعني مردم ، توده ، خلق ، و .. پناه مي اورد . ماركسيسم بورژوائي هرگز متوجه اين موضوع نخواهد شد كه شعور توليد كه طبقه را چون طبقه براي خود مي سازد و خود اگاهي طبقاتي را به بار مي اورد خود توليد است و از توليد جدا نيست . بنابراين به نارضايتي ، عدم مشروعيت عدم پذيرش عقايد و ايدئولوژي طبقه برتر و كسب ازادي و انگيزشهايي از اين قبيل متوسل مي شود در واقع به تمام چيزهايي براي خود اگاهي طبقاتي تكيه مي كند كه تنها در مباحث خود وي ارزشگذاري و تثبيت شده است . او هرگز نمي تواند بفهمد كه چگونه ممكن است توليد خود، شعور توليد و فاعل كنش خود موضوع كنش هم باشد . طبقه براي وي هميشه يك توده اي است در انجا و در بيرون كه منتظر فرمايشات انقلابي حزب و خوداگاهي است تا وارد عمل شود. اما طبقه بودن پرولتاريا از شعور توليد و درك وضعيت معيشتي و آينده اي كه از اين وضعيت توليدي اش براي وي ترسيم مي شود به دست مي ايد . او چاره اي جز طبقه بودن ندارد در واقع پرولتاريا چه براي نابودي و چه براي رهايي خود نياز به نفي و سلب خود دارد .سلب وضعيت زندگي اش سلب خودش هم هست . انتخاب وضعيت زندگي حال حاضرش انتخاب پرولتاريا ماندن خود نيز هست . اينجا فاعل عين موضوع كنش است . براي پرولتاريا در عين توليد خود را هم توليد مي كند و بيگانگي حاصل از اين مناسبات به معناي نشناختن خود نيز هست . طبقه بودن براي پرولتاريار آغاز نابودي و نفي طبقه بودنش هست .
ماركسيسم بوورژوائي قادر نيست طبقه خود را بشناسد . حتي قادر نيست پرولتاريا و جنبش پرولتاريا ر ا از جنبش هاي ديگر تمييز دهد . انقلاب فرانسه مي توانست به سادگي انقلاب مردم بر عليه سلطنت فلمداد شود . اما نظريه ماركسيستي اين انقلاب را انقلاب بورژوازي معرفي مي كند هر چند طبقات فرودست هم در اين جنبش سهيم بوده اند. ماركسيسم بورژوازي در چنين موارد قادر نيست طبقه و جنبش خود را بشناسد و هر حركتي را ، حركت مردم حركت تود ه ها و غير نام مي گذارد . تا اتفاق كوچكي مي افتد ان را انقلاب مي پندارد و مدام از ستيز ميان مردم و حكومت دم مي زند . گويي حكومت همواره چيزي بيرون است كه بر مردم تحميل مي شود او هيچ دركي از وضعيت تناقضات منافع طبقاتي جامعه ندارد و نخواهد داشت .
براي مثال جريان اصلاحي طلب دهه هفتاد جامعه ايران مبدل به نارضايتي مردم بر عليه حكومت مي شود و تمامي درگيري هاي بين جناحي تبديل به پروژه اي براي بقاي نظام تلقي مي شود . مردم حكومت را نمي خواهند . مردم مذهب را نمي خواهند اين جملات مدام از سوي رهبران حزب كمونيست كارگري شنيده مي شود. ماركسيسم بورژوائي ، استراتژي مضحك انقلاب با كنترل از راه دور را دنبال مي كند . مردم و طبقه اي هست كه اگر بفهمد حزبي وجود دارد به پا خواهد خاست . طبقه اي هزاران كيلومتر ان طرف تر منتظر حزب نماينده اش است . سناريوي مبتذل مردم خوب / حكومت بد ، مردم غير مذهبي / حكومت مذهبي بارها بارها تكرار مي شود. ماركسيسم بورژوازي قاد ر نيست تحليل طبقاتي درستي ارائه نمايد و جريان خرده بورژوائي را جريان هاي مردمي نام مي نهد و ان را جنبش خود و يا دليلي بر وجود نيروها و نسلهاي انقلابي مي پندارد .

از نظر تاريخى، جمهورى اسلامى ايران يک پروژه شکست خورده است. از نظر سياسى، مردم علنا حکم به رفتن آن داده اند و اعلام کرده اند نميخواهندش. اين منشاء اين وضعيت است. حکومتى که روند تاريخى و ٦٠ ميليون مردمى که زير سيطره اش زندگى ميکنند پايان عمرش را اعلام کرده اند، به بحران و کشمکش داخلى مى افتد، از هر شکاف بالفعل و بالقوه از هم گسسته ميشود و اجزاء و جناحهاى متشکله اش به جان هم ميافتند. اين روند شروع شده است.
اينها ميخواهند بحث در محدوده حکومت اسلامى بماند و دامنه اعتراض مردم در حاد ترين حالت هم به اصلاح و تعديل نظام محدود بماند و کل رژيم اسلامى زير سوال نرود.

«منصور حكمت – درباره رويدادهاي سياسي ايران – مصاحبه با نشريه انترناسيونال – دي 1376»

يك پروژه شكست خورده ؟ آيا بحث تنها بر سر مشروعيت است . حزب كمونيست كارگري و رهبر فقيدش جناب منصور حكمت ، درگير اين توهم اند كه پايه هاي يك حكومت نه يك طبقه بلكه مشروعيت آن طبقه است بنابراين چنانچه ناگهان مردم اعلان كنند كه ما حكومت را نمي خواهيم ان حكومت از بين مي رود چرا بايد چنين چيزي باشد ؟ آيا « 60 ميليون مردمي كه زير سيطره اش زندگي مي كنند » حكومت را نمي خواهند؟آيا طبقات سرمايه دار ،‌بانكدارها ، سرمايه داران ، ، مقامات بوركراتيك عالي رتبه ، كارفرماها ، توده هاي لومپن و جماعت اراذل حكومتي ، ملاها و شخصيتهاي مذهبي و تمامي كساني كه از اين راه نان مي خورند حالا كه موقعيت شان تثبيت شده ، جز، همين مردم خوب نيستند كه فكر مي كنيد حكومت را نمي خواهند ؟ ايا يك كارفرما حاضر است كارگرانش بر عليه او قيام كنند فقط براي اينكه آزادي و حكومت سكولار به ايران بيايد . چه توهماتي . در واقع ديدگاه اقايان كاملا ساده است :
مردمي وجود دارد كه در انقلاب توسط يك پروژه به حكومت رسيدن اخوندها كه نيروهاي استعماري طرح ريخته اند فريب خورده و حالا پس از بيست سال مردم زير شكنجه و فقر حكومت پليد، حكم به نبود اين حكومت داده اند اما رژيم مي خواهد با يك رفرم تقبلي انها را دوباره فريب دهد و به بقاي خود ادامه دهد .


«صورت مساله در اختلاف امروز ميان جناحهاى حکومت اينست که راهى براى تضمين بقاء رژيم اسلامى بيابند. اين منفعت مشترک همگى شان است. همگيشان ميدانند مردم ناراضى اند و حکم به رفتن رژيم اسلامى داده اند.»

حكمت قادر نيست ببيند كه جريان اصلاح طلبي يك جريان خرده بورژوازي است كه با تكيه بر سرمايه داري رقابتي و اصلاحات سياسي خاصي كه بدين منظور احتياج دارد مي خواهد جايگاهي در طبقه بوروژوازي بوروكراتيك و سرمايه داري انحصاري باز كند. وي متوجه اين جنبش نيست و نمي بيند كه جريان اصلاحات يك سناريوي حكومتي ساده براي بقاي رژيم نيست بلكه تمامي اين مهره هاي سياسي اصلاح طلب ، مناقع طبقه خاصي را دنبال مي كنند. وي جريان اصلاح طلبي را در توجيه و واكنش به« نه» ي مردم به حكومت مي داند . اگر صحبت حكمت درست باشد بايد نتيجه بگيريم كه اگر پروژه اصلاح طلبي راه نمي افتاد تا الان « مردم » انقلاب كرده بودند بنابراين در شرايط حاضر كه محافظه كاران باز هم قدرت را به دست گرفته اند و هيچ پروژه اي هم براي حفظ مشروعيت خود ندارند و حتي برعكس كاملا به ديگران دهن كجي مي كنند بايد انقلاب صورت گيرد .اما اكنون هيچ اتفاقي نمي افتد چرا كه پروژه اصلاح طلبي يك پروژه براي بحران مشروعيت نبوده است . بلكه كاملا نتيجه تغييرات طبقاتي درون بورژوازي است. حتي مي توان گفت اصلاحات پيروز شده است و خرده بورژوازي توانسته است بازار نسبتا مدرن و شرايط آزادانه اي را براي اين بازار فراهم كند. حزب كمونيست كارگري ، اصلاح طلبي را يك شكست رژيم مي داند در حاليكه پيروزي نسبي يك طبقه است . حكمت مانند ديدگاه بورژوازي تنها يك حكومت و مشروعيت آن حكومت در نزد« مردم» را مي بيند . او نمي تواند ببيند كه هيچ ائتلاف مردمي بر عليه حكومت در كار نيست . چنين ديدگاهي به معناي از بين بردن تئوريكي پرولتاريا به عنوان يگانه عامل انقلابي است .


نسلى که از ضد انقلاب اسلامى شکست خورد اين نسل نبود. بيست سى ميليون آدم جديد پا به حيات سياسى گذاشته اند که دليلى نميبينند بخاطر آنچه بر پدران و مادرانشان رفته است، مطيع اين توحش و عقب ماندگى باشند. دارند دنيا را ميبينند و چيز ديگرى ميخواهند. نخستين مصاف اجتماعى و سياسى واقعى اين نسل با جمهورى اسلامى در راه است. در مقابل اين نيروى تازه نفس و خوشبين به قدرت خود، يک رژيم از نفس افتاده داريم که نسل اول بانيانش دارند از دور خارج ميشوند و مشروعيتش را حتى براى جيره خوارانش از دست داده است. در هراس از اين زورآزمايى، محافل مختلف درون رژيم به تکاپو افتاده اند. هرکس فکر ميکند که يک نقطه تعادل طلايى يافت ميشود که در آن بقاء رژيم ممکن است. اصلاح طلبان اين نقطه تعادل را يک رژيم اسلامى تعديل شده و مشروطه ميدانند که بتواند اين فشار ها را هضم و کنترل کند.
«منصور حكمت – درباره رويدادهاي سياسي ايران – مصاحبه با نشريه انترناسيونال – دي 1376»


عجب ! پس نسل جيدي در راه است كه بر عليه رژيم به پا خاسته است . اما در واقع آنچه به پا خاسته جماعت بي سر و پاي خرده بورژوازي است جماعتي از سرمايه داران خرده پا و دلالاني كه از شهرهاي كوچك و روستا ها به شهرهاي بزرگ سرازير شده اند و يك سرمايه داري سوداگرانه راه انداخته اند . جماعت بورژوازي تازه به دوران رسيده با پول نفت بعد از جنگ و جماعت فرصت طلبان و كلاه برداران وشيادان و انبوه ائتلاف هاي سرمايه داري خرده پا كه خواب يك بازار مدرن و شركت هاي خصوصي را مي بينند . حكمتيسم نسل را به جاي طبقه مي گذارد و به يك فانون من دراوردي استدلال مي كند كه يك نسل انقلابي جاي يك نسل محافظه كار را مي گيرد . او اين جماعت را نسل انقلابي مي پندارد كه فعلا با يك اصلاح طلبي سرش كلاه رفته است .
ماركسيسم بورژوائي قادر نيست تحليل طبقاتي ارائه دهد. او جريان هاي بورژوائي را جريان هاي انقلابي پرولتاريا مي بيند . حتي حزب كمونيست كارگري اندك تئوري هاي حكمتيسم خود را هم تبديل به بيانات پوپوليستي مبتذل كرده است . حتي هيچ اسمي از پرولتاريا برده نمي شود مداوما واژه مردم، حكومت ، را به كار مي برند . انها اسير توهمات خود اند و يا انكه مي خواهند براي مخاطبان خود اين توهم را ايجاد كنند كه هر حركتي مبدل به انقلاب مي شود . هر كسي كه خود را معترض مي خواند جزء انقلابيون قلمداد مي شود. چهارشنبه سور ي و سيزده بدر و مراسم روز زن و كارگر پيش اينها حركتهايي انقلابي محسوب مي شود. براي كسي كه خود را ماركسيست مي خواند چنين ديدگاه ساده انگارانه اي ، واقعا خجالت اور است .


15/1/83 ‌الف - ز



 

http://www.javaan.net

بازگشت به صفحه نخست