پيشگفتار
بيانيه
کمونيزم در
قرن بيست و
يکم
مارکس و
انگلس،
بيانيه
کمونيسم را
چنين آغاز می
کنند:
"شبحی در
اروپا در گشت
و گذار است-
شبح کمونيزم.
تمام نيروهای
اروپای
کهن...در اتحاد
مقدس گرد آمده
اند تا اين
شبح را از
اروپا
برانند."
پس از
سپری شدن يک
قرن ونيم از
نوشته ی اين
دو جوان 29 ساله
و 27 ساله، هنوز
«شبح کمونيزم»
بر نظام
سرمايه داری
سايه افکنده
است. طبقه
کارگر و
بسياری از
قشرهای مختلف
کماکان
استثمار شده و
به مبارزات
ضدسرمايه
داری ادامه می
دهند. نه تنها
«اتحاد مقدس»
سرمايه داران،
«کمونيزم» را
بيرون
نراندند که
جهان آبستن
آغاز نوينی در
گسترش «شبح
کمونيزم» است.
مدافعان نظام سرمايه
داری چنين
وانمود کردند
که «کمونيزم» همان
عقايد حاکم بر
شوروی بوده
است و با
فروپاشی آن
نظام،
کمونيزم نيز
باطل گشته
است. آنها چنين
توهم ايجاد
کردند که گويا
بحران سرمايه
داری از زمان
مارکس رو به
بهبود بوده و
بديل کمونيزم
از ميان رفته
است. آنها
چنين تصور
کردند که
«پرولتاريا» ديگر
ماهيت طبقاتی
و ضدسرمايه
داری را از
دست داده و
تسليم «نظام
نوين» گشته
است.
تاريخ
نشان داد که
کلیه تحلیل
های آنها تنها
انعکاس دهنده
«آرزو»های شان
بوده است. در
واقع نه
سرمایه داری
جهانی بحران
خود را حل
کرده و نه
پرولتاریای
کشورهای جهان
تسلیم وضعیت
موجود شده
است. نظام
حاکم بر شوروی
نه تنها کوچکترین
ارتباطی با
کمونیزم
نداشته، که چه
در سطح نظری و
چه عملی، خلاف
مارکسیزم
ظاهر گشته و به
سرمایه داری
خدمت کرده
است.
مارکس
تحلیل و توضیح
استخوان بندی
سرمایه داری
به مثابه مرحله
ی خاصی در رشد
اجتماعی بشر،
را در سال 1868 در
کتاب
«سرمایه»،
ترسیم کرد.
اما، در
«بیانیه کمونیست:
خطوط اصلی این
تجربه و
تحلیل، طرح
ریزی شد.
گرچه
معدودی از پیش
بینی های
«بیانیه ی
کمونیست» با
وضعیت کنونی
انطباق
ندارند (در
آخر به آنها
خواهیم
پرداخت)، اما
نکات محوری آن
کماکان زنده و
تا فروپاشی
کامل نظام
جهانی سرمایه
داری به قوت
خود باقی
خواهند ماند.
بخصوص سه نکته
از اهمیت ويژه
ئی برخوردار
است:
اول،
قابلیت
سرمایه داری
جهانی در حل
بنیادین
بحران
اقتصادی؛
دوم، نقش پرولتاریا
در ارائه بدیل
واقعی به نظام
سرمایه داری؛
و سوم ماهیت
طبقاتی دولت
سرمایه داری و
ضرورت
سرنگونی آن و
سازماندهی
دولت نوینی که
جايگزین آن
خواهد شد.
زیرا، چنانچه
در ازای 150 سال
گذشته، از
یکسو سرمایه
داری جهانی
زمینه واقعی
برای حل بحران
ادواری خود را
به نمایش
گذاشته باشد؛
و از سوی دیگر
پرولتاریا ضعیف
گشته و قدرت
مقابله را از
دست داده باشد
و بدیلی در
مقابل دولت
سرمایه داری
نداشته باشد،
بدیهی است که
حق با نظریه
پردازان
بورژوا است.
اما واقعیت
چنین نیست.
آیا
سرمایه داری
قابلیت حل
بحران
اقتصادی را داراست؟
برخلاف
ادعاهای
نظریه
پردازان
بورژوا،
وضعیت اقتصادی
سرمایه داری
جهانی (حتی در
کشورهای متروپل)
نه تنها بهبود
نیافته که روز
به روز وخیم تر
گشته است.
تنها به چند
نمونه اکتفا
می کنیم.
براساس
آمار «سازمان
بهداشت
جهانی»، عظیم
ترین منبع
«مرگ و میر» در
جهان نه ناشی
از «سرطان» است
و نه ریشه در
بیماری های
قلبی دارد،
بلکه نتیجه
«فقر» مضاعف و
ریشه ئی در
جوامع سرمایه
داری بوده
است. فقری که
گریبانگیر
هزاران
میلیون نفر در
جهان شده است.
فقری که نتیجه
سیاست های
مستقیم سرمایه
داری بوده
است. این فقر،
برخلاف نظر مدافعان
سرمایه داری،
صرفاً شامل
کشورهای «جهان
سوم» نیست.
کشورهای
پیشرفته
سرمایه داری
(اروپای غربی
و آمریکای
شمالی)
امروزبیش از 30
میلیون بیکار
و 15 میلیون اشتغال
به کارهای
موقت و نیمه
وقت دارند
(سازمان برای
توسعه و
همکاری
اقتصادی).
در ایالت
متحد امریکا،
یکی از غنی
ترین کشورهای
جهان، در اوج
شکوفایی
اقتصادی 1988، 32
میلیون نفر
زیر «مرز فقر»
زندگی می
کردند. اضافه
بر اینها،
فشارهای
روانی و روحی
بر کارگران و
کارمندان این
جوامع چنان
افزایش یافته
که در قرن اخیر
بی سابقه بوده
است (تایمز
مالی 97). در
آمریکا دستمزدهای
مطلق کارگران
و کارمندان طی
20 سال گذشته کاهش
یافته است
(لوس آنجلس
تایمز 97). در
همین زمان
مقدار کار
آنان 164 ساعت در
سال افزایش
یافته است. و
در فاصله ی
سال های 1980 و 1996
نسبت سهم
درآمد 5% از ثروتمندترین
خانواده های
آمریکایی از 3/15%
به 3/20% افزایش
یافته است، در
صورتی که سهم
60%از فقیرترین
خانواده ها از
2/34% به 30% کاهش
یافته است
(اینديپندنت 7
دسامبر 97).
در جوامع
اروپای شرقی
که قول و قرار
«معجزه اقتصادی»
به مردم آن
کشورها داده
شده بود، سطح
زندگی در درازای
7 سال گذشته (پس
از فروپاشی
شوروی) 40 تا 50
درصد کاهش
یافته است.
بین سال های 1990 و
1993، درآمد
سرانه در
اروپای شرقی و
ایالات موجود
در شوروی به
یک هشتم دوره
پیش از آن
رسیده است.
در
کشورهای
آفریقایی و
آمریکای
لاتین و آسیایی
نیز درآمد
متوسط سرانه
در سال های
1970 و 1980 کاهش
یافته و فقر و
قحطی و گرسنگی
و بیماری در
بسیاری از
مناطق
آفریقايی حکم
فرماست.
در جهان
«مهد آزادی»
غربی، همانند
کشورهای «جهان
سوم»، بیماری
های قرون وسطی
ای مانند «وبا»
و «طاعون» ظاهر
گشته اند.
اینها همه در
دوره ای اتفاق
می افتند که
بازدهی
اقتصادی کل
جهان در حدود
پنج برابر نیم
قرن پیش بوده
است، در صورتی
که فقر، قحطی
و گرسنگی
تفاوت چندانی
با نیم قرن
پیش نکرده است
(گزارش توسعه
انسانی،
سازمان ملل
متحد).
تقریباً
در90 کشور
جهان، درصد
درآمد سرانه
به کمتر از
آنچه 10 سال پیش
بود، رسیده
است. در 19 کشور
(که شامل
«روآندا»،
«لیبری»،
«سودان»،
«ونزوئلا» و
«هائیتی» می
شود)، درآمد
سرانه، به
کمتر از آنچه
در سال 1960 بود،
رسیده است.
اما همه
مردم جهان
فقیر نشده که
اقلیتی وضعیت بهتری
پیدا کرده
اند. مدیران
شرکت های بزرگ
آمریکایی در
سال 1978 در حدود 60
برابر یک کارگر
ساده حقوق
دریافت می
کردند؛ در
صورتی که در
سال 1995 این رقم
به 170 برابر
افزایش یافته
است (انیدیپندنت
7 دسامبر 97). و یا
در سال 1980 درآمد
مدیران عالی
رتبه ی 300 شرکت
بزرگ
آمریکایی، 29
برابر بیشتر
از درآمد
متوسط
کارگران
صنایع بود.
اما در سال 1990
درآمد اینها
به 93 برابر
درآمد متوسط
کارگران رسید.
تحقیقات
اخیر «سازمان
ملل»، حاکی از
این است که
تنها 400 نفر در
روی کره زمین
بیش از نیمی
از ثروت درآمد
کل جهان را در
اختیار دارند.
آقای «بیل گی
تز» بنیادگذار
نرم افزار
«میکروسافت»،
پادشاه
عربستان
سعودی و 383 «سوپر-
ثروتمند»
دیگر،
اموالشان به
بیش از کل
«تولید ناخالص
ملی» 45 درصد
جمعیت جهان
تجاوز می کند!
چگونه
مدافعان چنین
نظامی می
توانند ادعا
کنند که مسایل
اجتماعی در
شرف بهبود
بوده و آتیه
از «آن» سرمایه
داری است؟ مگر
قرار نبود که
پس از فروپاشی
شوروی خطرات
در مقابل نظام
جهانی سرمایه
داری برطرف
شوند؟ پس این
همه وعده و
وعیدها چه
شدند؟ ما
اکنون در
پایان قرن
بیستم شاهد
وخیم تر شدن
وضعیت عمومی
اکثریت مردم
جهان هستیم و
نه برعکس.
تاریخ یک قرن
و نیم گذشته
نشان داده که
پیش بینی های
«بیانیه کمونیست»
در مورد بحران
اقتصادی
سرمایه داری و
نقش بورژوازی
به اثبات
رسیده است.
نقش
انقلابی
پرولتاریا
با اسفناک
تر شدن وضعیت
اقتصادی،
پرولتاریا با
شکل متفاوتی
با آنچه 150 سال
پیش در
«بیانیه ی کمونیست»
اشاره شد،
ظاهر می گردد.
مارکس و انگلس
در «بیانیه»
چنین نوشتند:
"....عصر
بورژوازی،
دارای ويژگی
بارزی است...
این عصر
تخاصمات
طبقاتی را
تسهیل کرده
است. بطور کلی
جامعه، بیش از
پیش، به دو اردوگاه
بزرگ متخاصم،
یعنی به دو
طبقه ی بزرگ که
مستقیماً
رویاروی
یکدیگر
ایستاده اند،
تقسیم می شود.
این دو طبقه
عبارتند از
بورژوازی و
پرولتاریا."
البته ابن
بخش از بیانیه
با واقعیت
کنونی
پرولتاریا
کاملاً منطبق نیست.
برای درک این
مسئله ضروری
است که تعریف روشنی
از
«پرولتاریا»
ارائه داده
شود. چنانچه کلمه
«پرولتاریا»
تنها به
کارگرانی که
به کار یدی در
صنعت
مشغولند،
محدود گردد،
در توضیح تخاصمات
امروزی می
توان دچار
لغزش شد. با پیشرفت
در تکنولوژی و
تحولات چندین
دهه پیشین در
جوامع سرمایه
داری دیگر نمی
توان به مفهوم
اخص کلمه به
«پرولتاریا»
یاد شده در
«بیانیه»، بسنده
کرد. وگرنه به
آسانی می توان
به این نتیجه
رسید که
«پرولتاریا»
دیگر قادر به
تغییر جامعه
نیست، زیرا که
«ضعیف» و غیر
مؤثر است.
اما، این نوع
برداشت با
تفسیر خود
مارکس از
«پرولتاریا»
مغایرت دارد.
برای مارکس
«پرولتاریا»
به مفهوم «اعم
کارگران» بود،
که شامل کارگران
اداری،
تکنسین ها،
مستخدمین
دولت و حتی
بخشی از
مدیران ساده
نیز می شد.
به سخن دیگر
مفهوم
پرولتاریا
شامل حال تمام
کسانی است که
از لحاظ
اقتصادی
مجبور به فروش
«نیروی کار» می
شوند و قادر
به انباشت
سرمایه
نیستند.
چنانچه
چنین تعریفی
از پرولتاریا
وجود داشته
باشد، بدون
تردید در
درازای 150 سال
گذشته نه تنها
پرولتاریا
تضعیف نگشته
که رشد کیفی و
کّمی نیز
داشته است.
امروزه
پرولتاریا شامل
بیش از نیمی
از جمعیت جهان
می گردد. در
کشورهایی
نظیر ایران در
کنار
پرولتاریای
شهری در
روستاها،
جمعیت عظیمی
از
پرولتاریای
کشاورزی و
نیمه
پرولتاریای
بی زمین وجود
دارند. این
بخش، از
متحدان اصلی
کارگران
صنعتی، در مبارزه
علیه نظام
سرمایه داری
جای دارند.
چنانچه
کارگران زیر
بنای مادی
جامعه یعنی
بندرها،
شهرها،
نیروگاه ها،
کانال ها،
مغازه ها، انبارها
و غیره را به
کارگران
کارخانه ها و
معادن اضافه
شوند؛ و
همچنین با
توجه به
پرولتریزه شدن
کار فکری و
این که سهم
روزافزونی از
دانش بشری،
اختراعات،
نقشه ها و
اکتشافات
حاصل کار
پرولتاریاست،
خیل عظیمی از
جمعیت جهان در
طیف
«پرولتاریا»
جای دارند.
چنانچه اینها
دست از کار
بکشند، کل
زندگی
اقتصادی و
اجتماعی جامعه
سرمایه داری
متوقف می شود،
و هیچ نیرویی در
جهان قادر به
جایگزین کردن
این عده
نخواهد شد.
اعتصاب های
توده ئی در
برخی از کشورهای
اروپایی در
چند سال گذشته
نمایانگر قدرت
و توان بالقوه
پرولتاریا
است.
نظریه
پردازان
سرمایه داری
استدلال می
کنند که با
اختراع
«روبات» (آدم
های ماشینی)
نقش پرولتاریا
کاهش می یابد.
این درست است
که چنانچه کل
جامعه توسط
روبات ها
اداره شود،
پرولتاریا از
هیچ قدرتی
برخوردار
نخواهد بود و
سرمایه داران
هیچ نگرانی ئی
از اعتصاب ها
و تحدید و یا
سرنگونی به دل
راه نخواهند
داد. اما،
چنین جامعه ئی
دیگر «ارزش
افزونه» نیز
تولید نخواهد
کرد و سرمایه
داران قادر به
چپاول سایر
قشرهای جامعه
نخواهند شد و
نهایتاً کل
ثروت خود را
از دست خواهند
داد.
گرچه به
علت عملکرد
قوانین
سرمایه داری،
کلیه قشرهای
اجتماعی
(کشاورزان،
پیشه وران،
روشنفکران
صاحب مشاغل
آزاد و غیره)
در جامعه شاهد
گاهش وزنه ی
مطلق و نسبی
خود هستند،
اما وزنه ی
مرکزی
پرولتاریا در
تولید هیچگاه
زیر سوال نرفته
و نخواهد رفت.
رشد و
تغییرات در
جامعه سرمایه
داری، به
تدریج توان
انقلابی طبقه
کارگر را نه
تنها کاهش نمی
دهد که افزایش
نیز می دهد.
سرمایه داری
برای کاراندازی
تکنولوژی
مدرن، مجبور
است که تعلیمات
بیشتری به
کارگران دهد.
سطح بالاتر
آموزش و مهارت
کارگران منجر
به درک عمیق
تر آنها از
جامعه و یافتن
روش های نوین
مبارزه با
نظام سرمایه
داری خواهد
شد. کارگران
اروپایی که تا
دهه 1950 به
کارفرمایان
احترام می
گذاشتند، امروزه
با رشد آگاهی
به این نتیجه
رسیده اند که
الزاماً
کارفرمایان و
«رؤسا» بهترین
عناصر برای
سازماندهی
امور کارخانه
ها نیستند. زیرا
که خود
کارگران به
قابلیت ها و
تخصص های لازم
و کافی برای راه
اندازی چرخ
های اداری
کارخانه دست
یافته اند. از
این رو در سال
های 75- 1968 و سپس
دهه 1980 و همچنین
اوایل دهه 1990
اعتصاب های توده
ئی در اغلب
کشورهای
اروپایی دامن
زده شدند.
البته این
اعتراض های
توده ئی به
شکل خطی تکامل
نمی یابند. هر
موج بحران
تأثیرات خود
را در روحیه و
کاهش اعتماد
به نفس
کارگران بر جا
می گذارد، اما
در امواج بعدی
همواره
پرولتاریا به
پا می خیزد و
تمام محاسبات
بورژوازی نقش
بر آب می گردد.
نقش مرکزی پرولتاریا
و در رأس آن
طبقه کارگر، همانگونه
که در «بیانیه
ی کمونیست»
اشاره شده، همواره
محوری و تعیین
کننده است و
هیچ نیروی دیگری
توان و قدرت
لازم برای
رهائی خود و
سایر قشرهای
تحت ستم از
بند فقر و
فلاکت، را
ندارد.
«سوسیالیزم»
یا «بربریت»؟
در آستانه
قرن بیست و
یکم پیش بینی
کارل مارکس
مبنی بر وجود
دو راه در
مقابل بشریت:
«سوسیالیزم»
یا «بربریت»،
هر چه بیشتر
واقعیت پیدا
می کند. چنانچه
بار دیگر
وضعیتی ایجاد
شود که
فاشیزم، همانند
دهه 1930 رشد کرده
و بر مصدر کار
قرار گیرد،
فاجعه های
بشریت، بخصوص
با در دست
داشتن انواع
سلاح های اتمی
و شیمیایی، به
مراتب بیشتر
از اولیل قرن
بیستم خواهد
بود. مدافعان
نظام سرمایه
داری باید
آگاه باشند که
«دمکراسی»
بورژوایی
قابلیت و
کارآیی خود را
از دست داده و
خود زمینه ساز
رشد گرایش های
راست گرا است.
وزیران
کابینه «حزب
کارگر» آقای
«تونی بلیر» در بریتانیا
و یا «حزب
سوسیالیست» آقای
«لئونل ژوسپن»
در فرانسه، که
هر روز سیاست
هایی برای خنثی
سازی ابتدائی
ترین تأمینات
اجتماعی و
تهاجم به حقوق
اقلیت های
جامعه را طرح
و اجرا می
کنند، ظاهراً
«راست» نبوده
که از مدافعان
همان
«دمکراسی»
بورژوایی اند.
افزون بر اینها
فاشیست های
اسم و رسم دار
نیز در حال
شکل گیری و
رشد هستند.
آقای «لوپن» در
فرانسه در هر
انتخاباتی
میلیون ها رأی
جلب می کند.
دولت
«دمکراتیک»
ترکیه تهاجم
نظامی گسترده ای
علیه یک پنجم
جمعیت ترکیه،
کردها، براه
انداخته است.
دولت های
کشورهای
اروپای شرقی
سابق،
آفریقایی و
آسیایی که جای
خود دارند.
کلیه این
فجایع ریشه در
شکست نظام
سرمایه داری
دارد، که
نتوانسته
حداقل زمینه
برای زندگی عادی
اکثریت مردم
جهان فراهم
آورد. تضادهای
طبقاتی بین
اکثریت مردم و
یک اقلیت مرفه
همواره بیشتر
شده اند.
مدافعان
سرمایه داری و
رفرمیست ها می
گویند که "بله
مسایلی وجود دارد،
اما بدیل
دیگری غیر از
سرمایه داری
وجود ندارد".
اگر چنین است
پس هیچ امیدی برای
آینده بشریت
نباید داشت.
برخلاف
اعتقادات
«شکست طلبانه»
برخی از اصلاح
گرایان، بدیل واقعی
ئی در مقابل
این «بربریت»
نظام سرمایه داری
وجود دارد و
آن هم
«سوسیالیزم»
است. اما نه سوسیالیزمی
از نوع
«سوسیالیزم»
شوروی و یا
چین، زیرا که
اینها همه
منحط شده و
هیچ بدیلی در
مقابل سرمایه
داری ارائه
ندادند. وجه
تمایز نظام
سرمایه داری و
نظام
سوسیاایستی
(غیراز تفاوت
های کیفی
اقتصادی) در
این است که در
نظام اول
دمکراسی برای
اکثریت مردم
وجود ندارد.
بدون دمکراسی
کارگری، یعنی
دمکراسی ئی به
مراتب عالی تر
از دمکراسی
بورژوایی،
ساختن سوسیالیزم
غیرممکن
خواهد بود.
جوامعی که با
سرنگونی دولت
سرمایه داری،
وارد دوره
انتقال از سرمایه
داری به
سوسیالیزم می
شوند (مانند
جامعه شوروی
پس از انقلاب
اکتبر 1917) بدون
دمکراسی
کارگری به شکل
مارپیچی به
همان نظام سرمایه
داری باز
خواهند گشت
(همانطور که
در شوروی و
اروپای شرقی
چنین شد).
مردم
زحمتکش کلیه
جوامع جهان می
توانند با اتکاء
بر نیروی خود
سرنوشت خود را
تعیین کرده و برای
نسل آتی ثروت
تولید کنند.
لزومی ندارد
که کنترل
زندگی مردم به
دست شمار
قلیلی سرمایه
دار و متکی بر بازار
کور و هرج و
مرج زا سپرده
شود. تکنولوژی
امروزی در دست
نمایندگان
واقعی مردم می
تواند به
بهترین نحوی
برای خدمت
برای زحمتکشان
جامعه بکار
گرفته شود.
ماشین آلات اتوماتیک
می توانند
کارهای مشقت
بار را از
انسان ها
گرفته و وقت
آزاد برای
رفاه و ارتقاء
فرهنگ برای
مردم ایجاد
کند. با
استفاده صحیح
از کامپيوتر
می توان
اطلاعات لازم
برای منابع ضروری
نیازهای مردم
را بکار گرفت.
اما این بدیل
از بطن نظام
موجود سرمایه
داری پدید نمی
آید. رقابت
کور و انباشت
بی رویه
سرمایه توسط معدودی
از افراد
جامعه و
بکارگیری هر
چه بیشتر وقت
زحمتکشان
(استثمار
مضاعف) این
اجازه را نمی
دهد که جوامع
کنونی سرمایه
داری به فرهنگ
بالاتری دست
یابند. تنها
راه نجات
بشریت از شّر
نظام سرمایه
داری، مبارزه
با آن و نه اصلاح
و یا تسلیم
شدن به آن است.
جلوه تئوریک و
نظری این
مبارزه نیز
تنها در
«مارکسیزم»
نهفته است.
اما این
مبارزه یک عمل
ملی نیست که
در سطح بین المللی
باید انجام
پذیرد.
مدافعان
بورژوازی می
گویند که
گسترش
سوسیالیزم در
سطح جهانی
عملی نیست؛ و
کوشش برای
سازماندهی
تولید در
گستره ی جهانی
صرفاً از عهده
سرمایه داری
بر می آید.
تردیدی نیست
که جایگزینی
سرمایه داری
با یک نظام
نوین، متکی بر
همکاری و کنترل
خود مردم، یک
روزه انجام
نخواهد گرفت.
شاید ده ها
سال برای
اینکه توده ها
به طور
آگاهانه بر
امور خود
نظارت و کنترل
داشته باشند،
زمان لازم
باشد. به سخن
دیگر،
استقرار سوسیالیزم
در سطح جهانی
به سرعت انجام
نمی پذیرد که
یک روند
طولانی
تاریخی است.
کسانی که قرن
ها از سیاست و
نظارت بر امور
اقتصادی خود
کنار گذاشته
شده اند، برای
به دست گرفتن کنترل
بایستی
تعلیمات لازم
را ببینند. پس
از سرنگونی
نظام سرمایه
داری، دوره
انتقال از سرمایه
داری به
سوسیالیزم
آغاز خواهد
شد. در این
دوره، هنوز
رگه ها و
عناصر سرمایه
داری (وجه توزیع
بورژوایی)
باقی خواهد
ماند. تنها با
به دست گرفتن
قدرت سیاسی
توسط
پرولتاریا است
که این دوره
انتقال می
تواند آغاز
شود. وجود دمکراسی
کارگری تنها
وسیله تضمین
کننده گذار
این دوره
انتقالی است.
تسخیر
قدرت سیاسی
توسط
پرولتاریا،
سلب قدرت از
بورژوازی و
تحت کنترل
گرفتن صنایع
عمده گام های
نخستین در
راستای ایجاد
وضعیتی مساعد
برای از میان
برداشتن هرج و
مرج و ناامنی
نظام سرمایه
داری است. دولت
کارگری
بلافاصله در
قدم اول از
حیف و میل های
بی حد و حساب،
رقابت های
زاید ،
تبلیغات های
غیرضروری،
کاخ سازی ها و
اصراف،
جلوگیری کرده
و به جای آن
دست به ساختن
مسکن و تهیه
وسایل اولیه
برای میلیون
ها انسان در
جامعه خواهد
زد.
بی تردید
جامعه
سوسیالیستی
آتی بی نقص
نخواهد بود،
اما تنها
جامعه ئی در
تاریخ است که
اکثریت مردم
جامعه به طور
آگاهانه بر
سرنوشت خود حاکم
خواهند شد.
کسانی که
با علم به
بحران های
امروزی نظام
سرمایه داری
کماکان از آن
دفاع کرده و
به «اصلاح» آن
پرداخته اند،
و یا مارکسیزم
را مورد سوال
قرار داده و می
دهند،
آگاهانه و یا
ناآگاهانه
چشم اندازی جز
حمایت از
«بربریت»
نخواهند داشت.
تنها روش جلوگیری
از بربریت
تدارک عملی
کنارگذاری
ریشه ئی
سرمایه داری
جهانی است.
ستون فقرات
نظری و تئوریک
این تدارک نیز
بر اصول بنیادین
«بیانیه
کمونیست»
استوار است.
دولت و
انقلاب
یکی دیگر
از موارد
اساسی
سوسیالیزم
علمی مارکس،
مندرج در
مانیفست
کمونیست،
مسئله «دولت» سرمایه
داری است.
زیرا که از
دیدگاه
مارکسیزم تنها
آگاهی داشتن
به «ناتوانی»
بورژوازی در
یافتن راه حل
برای بحران
جامعه و یا «توانایی»
پرولتاریا
برای ارائه
راه حل های
واقعی، کافی
نیست. کمونیست
ها باید هم
چنین بدانند
که تحت چه
وضعیت مشخصی
کارگران توان
«تسخیر قدرت»
را دارند.
مسئله
سرنگونی دولت
سرمایه داری و
تشکیل دولت
کارگری یکی از
محورهای بحث
مارکس و انگلس
در مانیفست (و
هم چنین پس از
آن بود).
ایده
«استحاله»
سرمایه داری و
تکامل «مثبت»
در راستای
تدارک زمینه
لازم و کافی
برای حل مسایل
اجتماعی، از
ابتدا در درون
جنبش کارگری
وجود داشته
است. اصلاح
طلبان جنبش
کارگری از سال
های 1848 بر این
اعتقاد
استوار بودند
که امکان یک
انتقال
«مسالمت آمیز»
از سرمایه
داری به
سوسالیزم
وجود دارد. در
نتیجه لزومی
برای مورد
سئوال قرار
دادن «دولت»
نمی یافتند.
بدون
تردید در زمان
نگاشته شدن
«بیانیه کمونیست»،
دولت سرمایه
داری ماهیتی
تکامل نیافته
و محدود داشت.
در بریتانیا
تنها پس از
مقاومت های
«چارتیست»ها،
«پلیس» به معنای
امروزی آن
سازمان یافت.
مبارزات
کارگری، به
ويژه پس از
انتشار
«بیانیه»
متشکل تر و
سازمان یافته
تر علیه دولت
های سرمایه
داری آغاز گشتند.
و دولت های
سرمایه داری
نیز ابزار
سرکوب خود را
برای جلوگیری
از قیام ها و
انقلاب ها
آماده کردند.
اتفاقی نیست
که 18 ماه پس از
انتشار
«بیانیه» کلیه
مبارزات
کارگری در سطح
اروپایی با
شکست روبرو
شد.
اما،
مارکس و
انگلس، پیش از
مقابله های
اساسی کارگران
علیه دولت سرمایه
داری، در
«بیانیه»،
دولت سرمایه
داری را چنین
ارزیابی
کردند:
"قوه
اجرائیه دولت
جدید چیزی
نیست جز کمیته
ئی برای اداره
ی امور جمعی
کل بورژوازی".
به سخن دیگر،
نزد مارکس و
انگلس،
برخلاف نظریه
اصلاح
گرایان، دولت
سرمایه داری
به هیچ وجه
نقش «داور»ی
بین طبقات در
جامعه را ایفا
نمی کند که
مدافع یک طبقه
ی خاص
(بورژوازی)
است.
اما، در
عین حال، در
آخر بخش دوم
بیانیه، «پرولتارها
و کمونیست
ها»، ده
مطالبه که با
وضعیت آن روز
سرمایه داری
انطباق داشت،
به عنوان
مطالبات
«انتقالی» طرح
گشتند. این
مطالبات توسط
رفرمیست ها به
عنوان
«اصلاحات»ی
برای بهبود
وضعیت وخیم
مردم در نظام
سرمایه داری
قلمداد شده
اند. مارکس و
انگلس، در
دیباچه ی 1872،
اعلام کردند
که آن مطالبات
دیگر «کهنه»
شده اند. آنها
پس از تجربه
کمون پاریس (1871)
نگاشتند که:
"طبقه ی کارگر نمی
تواند به
سادگی دستگاه
دولتی آماده
را به چنگ
آورده، از آن
برای تحقق هدف
های خود استفاده
کند". به دنبال
این تفکر،
مارکس، در
مقابل دولت
سرمایه داری،
دولتی از نوع
کمون را قرار
داد. این «نوع»
دولت، شکل
برجسته
«شوراها» را به
خود گرفت.
امروزه،
یک برنامه ی
انقلابی باید
شامل خواست
«شوراها» و
«کنترل
کارگری» باشد.
اضافه بر
این، مارکس
معتقد بود که
پرولتاریا نمی
تواند قدرت را
در چارچوب
قانونی
بورژوازی
تسخیر کند.
"کمونیست ها
آشکارا اعلام
می کنند، که
هدف های آنان تنها
از راه سرنگون
کردن تمام
شرایط
اجتماعی کنونی
از طریق توسل
به زور، تحقق
پذیر است" و یا
برای دگرگون
کردن
سوسیالیستی
اجتماع، طبقه
ی کارگر باید
چنان قدرتی در
دست خود
متمرکز کند که
هرگونه مانع
سیاسی در سر
راه خود به
سوی سیستم
جدید را، بکلی
خرد و نابود
کرده و سپس
"پرولتاریای
سازمان یافته
به عنوان طبقه
ی حاکم" بر
مصدر قدرت می
نشیند. این
«دیکتاتوری
انقلابی
پرولتاریا»
است که تنها
دمکراسی واقعی
است که بشر به
خود دیده است.
زیرا که دمکراسی
«بورژوایی»
صرفاً
دمکراسی برای
اقلیت جامعه
است. اصلاح
طلبان این بخش
از بیانیه را
به علت "عدم
بلوغ" نهضت
کمونیستی و
عدم وجود
"رفاه" و
"دمکراسی" در
جوامع سرمایه
داری آن دوره،
مردود اعلام
می کنند. در
صورتی که تجربه
فاشیزم، جنگ
های
امپریالیستی
و سرکوب کارگران
در بسیاری از
کشورهای جهان
سرمایه داری،
صحت نظریات
مارکس در
«بیانیه» را
تایید می کند.
مارکس و
انگلس، در
مورد مبارزات
کارگری و سازماندهی
انقلاب هم
چنین تاکید می
کنند: "تاریخ تمام
جوامعی که
تاکنون وجود
داشته، تاریخ
مبارزات
طبقاتی است" و
"هر مبارزه
طبقاتی، مبارزه
ئی سیاسی است"
(نکته ئی که
رفرمیست های
جنبش کارگری
فراموش کرده
اند) و هم چنین
"سازمان
یافتن
پرولتاریا به
عنوان یک طبقه...
سازمان یافتن
متعاقب آن در
یک حزب سیاسی
است." (نکته ئی
که اتحادیه
های کارگری و
«آنارکوسندیکالیست»ها
و
«آنارشیست»ها،
از یاد برده
اند).
اما، این
مبارزه
طبقاتی، یک
مبارزه بین
المللی نیز
هست. در
«بیانیه» آمده
است که: "کارگران
کشور ندارند".
این جمله
غالباً توسط
کوتاه نظران
به عنوان طنز
و کنایه
استفاده شده
است. اما
واقعیت این
است که تاریخ
جنبش کارگری
در قرن گذشته
نشان داد که
این جمله هنوز
به قوت خود
باقی است.
همبستگی بین
المللی
کارگران در هر
نقطه جهان با
یکدیگر صحت این
پیش بینی را
به اثبات
رسانده است.
وجود سازمان
های بین
المللی
کارگری نیز در
قرن اخیر خود
نمایانگر صحت
چنین نظریه
است.