پيشگفتار

نقش پرولتاريا از ديدگاه مارکس

 

نوشته ای  که مشاهده می کنید مصاحبه ای است با رفیق م- رازی در مورد مسائل نظری پرولتاريا از ديدگاه مارکس. سؤالات اين مصاحبه توسط صادق يکی از فعالان  در ايران  عنوان شده است.

 

در کانون بیانیه مارکسیستی (مانیفست) وبسیاری از نوشته های سیاسی دیگر مارکس و انگلس، پرولتاریا یا طبقه کارگر قرار دارد. مارکس و انگلس تا چه حد طبقه کارگر را به منزله نیروی محرک آن  انقلاب اجتماعی می دانستند که خود در راه آن می کوشیدند؟

در پيوند با اين سؤال دو نکته حائز اهميت طرح می گردد. نخست در مورد محوری بودن نقش پرولتاريا در انقلاب سوسياليستی يا نظريه «خود- رهاسازی» پرولتاريا؛ و دوم آمادگی يا «پختگی» يا بلوغ پرولتاريا برای سازماندهی انقلاب اجتماعی از ديدگاه مارکس و انگلس. به اين دو مورد در زير می پردازم:

 

نظريه «خود- رهاسازی» پرولتاريا

در ابتدا بايد ذکر شود که گرچه نکات بالا موضوع بحث نظری و فعاليت عملی مارکس وانگلس در حيات سياسی شان بوده است؛ اما آنها کاشف اين ديدگاه ها نبوده، که ريشه اين مسايل محوری به دوران پيشا مارکس و انگلس بر می گردد. برای نمونه نقش مسئله «خود- رهاسازی» پرولتاريا و «مبارزه طبقاتی» و ايده های جامعه کمونيستی در ادبيات جناح چپ جنبش چارتيستی انگلستان زمانی که کارل مارکس در سن کودکی بود؛ ديده شده است. اين عقايد نيازی به تحليل و تحقيق توسط محققانی نظير کارل مارکس و انگلس نداشتند؛ آنها به صورت خودجوش از درون جنبش کارگری در تعرض و بی اعتمادی به نظام سرمايه داری نوپا، ظاهر گشتند.

در آن دوره، بورژوازی نوپا همراه با استثمار کارگران، سياست های «کمک رسانی» و مؤسسات «خيريه» را به مثابه راه حل مشکلات کارگران ارائه می داد. انگلس در نشريه کارگری «جمهوری» در اين باره چنين نوشت: "برای ما هيچ چيزی تنفرآميزتر، توهين آميزتر، پدرسالانه تر.." از کمک های خيريه به کارگران وجود ندارد. در مقابل اين سياست های به اصطلاح «انسان دوستانه»  بود که چارتيست ها مسئله «خود- رهاسازی» پرولتاريا را در دستور کار خود قرار دادند.

حتی چند ماه پيش از نگارش «بيانيه کمونيست» توسط کارل مارکس و انگلس (دو جوان بيست و چند ساله)، يکی از همراهان کارل مارکس به نام «ويليهم وولف» در روزنامه «اتحاديه کمونيست ها» چنين نوشت: "در حقيقت اگر ما پرولترها خود را آزاد نسازيم هيچ کسی نه می تواند و نه خواهد توانست آن آزادی را به ما اعطا کند".

از اينرو کارل مارکس در پژواک صدای کارگران؛ در نخستين قوانين بين الملل اول به عنوان اصل اساسی آن چنين نوشت: "... رهايی طبقه کارگر بايد توسط خود کارگران بدست آيد...". در واقع می توان اذعان داشت که مشخصاً از سال 1847 در افکار و نوشته های کارل مارکس نظريه «خود- رهاسازی» پرولتاريا و در رأس آن ديدگاه «مبارزه طبقاتی»؛ به مثابه محور سياست سوسياليستی؛ ظاهر شد. مبارزه نظری مارکس و انگس با گرايش های خرده بورژوايی و بورژوايی که زير لوای «سوسيال- ايزم» (به مفهوم رفرم های اجتماعی بورژوايی) برای کارگران نسخه می پيچيدند؛ در بيانيه کمونيست (دسامبر 1847 تا ژاونيه 1848) آغاز شد.

مارکس و انگلس، بيانيه کمونيزم را چنين آغاز می کنند:

"شبحی در اروپا در گشت و گذار است- شبح کمونيزم. تمام نيروهای اروپای کهن... در اتحاد مقدس گرد آمده اند تا اين شبح را از اروپا برانند." از همين نخستين جمله؛ مارکس و انگلس نشان می دهند که نظريات کمونيستی در درون جنبش کارگری وجود داشته و از کشفيات آنها نبوده است. و ترس بورژوازی در واقع از شبح کمونيزمی است که توسط خود کارگران از درون جنبش زنده ی پرولتری قرن نوزدهم بيرون آمده و معرف نقطه ی عطفی در تکامل اين جنبش است. بلافاصله پس از اين مقدمه نتيجه می گيرند که "همه ی قدرت های اروپايی به نقد پذيرفته اند که کمونيزم خود يک قدرت است."

مارکس و انگلس در بخش 3 بيانيه کمونيست (ادبيات سوسياليستی و کمونيستی) نه تنها انواع گرايش های بورژوايی که تحت لوای «سوسياليزم» برای کارگران دلسوزی می کنند را به باد انتقاد می گيرند؛ حتی از گرايش های خرده بورژوا به عنوان جريانات "ارتجاعی" نام می برند:  

"در کشورهائی که تمدن جديد کمال رشد خود را داشته است، طبقه ی جديدی از خرده بورژوا تشکيل شده که بين پرولتاريا و بورژوازی در نوسان است و پيوسته به عنوان بخش مکملی از جامعه ی بورژوائی تجديد نيرو می کند. با وجود اين فرد فرد اعضاء اين طبقه، در نتيجه ی رقابت، پيوسته به اعماق پرولتاريا پرتاب می شوند، و هر قدر که صنعت جديد رشد می کند، آنان به رأی العين، آن لحظه از تاريخ را مجسم می کنند...اين طبيعی بود که نويسندگانی که جانب پرولتاريا را در مقابل بورژوازی می گرفتند، در انتقاد خود از رژيم بورژوائی، بايد از ضوابط روستائيان و خرده بورژوازی سود می جستند، و از ديدگاه اين طبقات بينابين، بايد سينه برای دفاع از طبقه ی کارگر سپر می کردند. سوسياليسم خرده بورژوائی، بدينگونه بوجود آمد...اين سوسياليسم هم ارتجاعی است و هم ناکجا آبادی." (بيانيه کمونيست)

بنابراين از ديدگاه اين دو جوان کمونيست؛ اول؛ کمونيزم در بطن خود جنبش کارگری پديدار شده و اينکه در آن دوره "همه ی قدرت های اروپايی به نقد پذيرفته اند که کمونيزم خود يک قدرت است". دوم؛ اين قدرت کارگری تنها به اتکا به نيروی خودش به خود-رهاسازی خواهد رسيد و به هيچ قيم و «دلسوز» بورژوايی و خرده بورژوايی نيازی ندارد. تمام سياست های بورژوايی و خرده بورژوايِی برای بهبود وضعيت کارگران و «خيرات» آنها نه تنها کمکی به کارگران نمی کند بلکه راه را برای رها سازی کامل طبقه کارگر از شر نظام سرمايه داری مسدود می کند.

 

بلوغ پرولتاريا برای سازماندهی انقلاب اجتماعی

کارل مارکس ضمن تأکيد بر محوری بودن نقش پرولتاريا در انقلاب سوسياليستی؛ در نامه ها و نوشتجات خود به نقش بالقوه انقلابی پرولتاريا در مقابل تکاليف مهم اجتماعی آن اشاره کرده، و از پرولتاريا «خدا» نمی ساخت. او در سال 1848 در کتاب «خانواده مقدس» در پاسخ به نقد «برونو بوئر» در موضع گيری سوسياليست نسبت به پرولتاريا، نوشت: "زمانی که سوسياليست ها می نويسند که برای پرولتاريا  نقش {انقلابی} تاريخی- بين المللی قايل هستند؛ اين مطلقاً بدان مفهومی نيست که «بوئر» وانمود می کند مبنی بر اينکه سوسياليست ها، پرولتاريا را به عنوان خدايان می شناسند؛. درست برعکس". به اعتقاد مارکس نبايد برای پرولتاريا نفش «خداگونه» قايل شد؛ زيرا که در وضعيت بسيار نا به سامان اقتصادی و زير فشارهای فزاينده روانی و جسمانی قرار گرفته و تلاش می کند که به «خود- رهاسازی» و تغيير اساسی و بنيادين جامعه نايل آيد. مارکس در همان کتاب بالا می نويسند که پرولتاريا: "نمی تواند خود را رها سازد مگر اينکه شرايط زندگی خود را نابود کند. شرايط زندگی خود را نيز بدون نابودی تمام شرايط زندگی جامعه امروزی که در وضعيت خودش خلاصه شده است، نمی تواند نابود کند."

بنابراين؛ از ديدگاه مارکس؛ انقلابی ناميدن پرولتاريا به اين مفهوم نيست که آن يک طبقه يک پارچه و بلفعل انقلابی است. بدين مفهوم است که آن طبقه ای از لحاظ تاريخی بلقوه  انقلابی است، که سکان انقلاب سوسياليستی که در روند «شدن» است؛ را بدست خواهد گرفت. طبقه ای که خواهان نه تنها «خود- رها سازی» خودش به عنوان طبقه کارگر؛ بلکه رهاسازی  کل  جامعه از شر سرمايه داری است. طبقه ای که در تلاش تغيير جامعه است تا خود را نيز رها سازد. زيرا بدون رها سازی کل جامعه خود نيز رها نمی گردد. در نتيجه مارکس با ايده های ماوراء چپی برخی از کمونيست ها در «اتحاديه کمونيست» که خواهان «انقلاب فوری» بدون تدارکات و کسب آگاهی لازم طبقاتی بودند؛ مرزبندی روشن داشت.

مارکس بر اين اعتقاد بود که پرولتاريا  خود بخشی از جامعه بورژوايی است. پرولتاريا در جامعه سرمايه داری تولد يافته و بزرگ شده است. مسئله انقلاب در همين جامعه آغاز می شود ولی در اينجا خاتمه پيدا نمی کند. پرولتاريا در جامعه سرمايه داری يک بدن يک پارچه و آگاه و انقلابی نيست. درست برعکس؛ به علت نفوذ ايدئولوژی بورژوازی از طريق نهادهای مذهبی؛ مطبوعات؛ رسانه عمومی و مؤسسات آموزشی و غيره (و اختناق و سرکوب)؛ طبقه کارگر تحت تأثير عقيدتی بورژوازی قرار می گيرد. از اينرو در نوشتجات متعدد؛ مارکس و انگس صحبت از: "ايدئولوژی حاکم در جامعه ايدئولوژی هيئت حاکم است" يا: "اعتقادهای حاکم طبقه حاکم" به ميان می آورند. مارکس در مقابل کسانی که از او سؤال می کردند که آيا طبقه کارگر در جامعه سرمايه داری قادر به انقلاب است؟ پاسخ می داد: کارگران با آگاهی موجود نمی توانند انقلاب سوسياليستی را به فرجام برسانند. کارگران با آگاهی کنونی نه قادر به انقلاب سوسياليستی اند ونه قادر به ساختن جهانی نوين. آنها بايد دستخوش استحاله و تغييرات اساسی شده و تا بتوانند خود را برای انقلاب آماده کنند. اما در عين حال آنها تنها با موعظه، خواندن کتاب، داشتن سلسله مراتب اداری نمی توانند به آگاهی انقلابی و حاکميت برسند.

کارگران تنها از طريق مبارزه طبقاتی است که می توانند خود را به بلوغ برسانند. مبارزه ای برای تغيير شرايط موجود و وضعيت خودشان.  نظر مارکس اين بود که: فعاليت انقلابی؛ کارگران را تغيير می دهد و آنها به نوبت شرايط اجتماعی را تغيير می دهند. مارکس در کتاب ايدئولوژی آلمانی می نويسد که: "هم برای توليد آگاهی کمونيستی در سطح کلان و هم برای توفيق اهداف نهايی؛ تغيير اساسی انسان در سطح کلان نيز ضروری است. تغييری اساسی ی که تنها در سطح عملی امکان پذير است، يعنی انقلاب. در نتيجه، انقلاب ضروری است نه تنها به اين دليل که طبقه حاکم از راه ديگری سرنگون نمی گردد، بلکه به اين علت که طبقه سرنگون کننده  تنها در روند انقلاب موفق می شود که خود را از تمامی کثافات کهن رها کرده و آماده يافتن جامعه نوين گردد"

به اعتقاد مارکس و انگلس چندين پيش شرط برای آمادگی و بلوغ  طبقه کارگر برای انقلاب سوسياليستی ضروری بود:

اول؛ آمادگی شرايط عينی (اقتصادی). يعنی شرايطی که تحت آن پرولتاريا به رشد و بلوغ سياسی برای مقابله با سرمايه داری می رسد. مارکس و انگلس بر اين اعتقاد بودند که رشد اقتصادی سرمايه داری منجر به تکامل آگاهی نيز می شود. به عبارت ديگر سرمايه داری با رشد خود «گورکنان» خود را نيز پرورش می دهد. 

دوم؛ يکپارچگی طبقه کارگر. مارکس و انگلس هرگز طبقه کارگر را يک مقوله يک پارچه قلمداد نکردند. حتی برخوردهای شديدی به مماشات جويی برخی از کارگران نشان دادند. زيرا در درون طبقه کارگر بخش های مختلفی وجود دارد: اشرافيت کارگری؛ بورکراسی کارگری؛ کارگران فرصت طلب و رفرميست، کارگران سنديکاليست، کارگران راديکال غيرکمونيست و کارگران کمونيست. برای انقلاب سوسياليستی حداقل در سطح رهبری اين طبقه يکپارچگی سياسی و نظری بايد بوجود آيد. به اعتقاد مارکس بلوغ کارگران برای سازماندهی انقلاب سوسياليستی می بايد به گرد جهان بينی طبقه کارگر يعنی کمونيزم صورت پذيرد.

سوم؛ خنثی سازی نفوذ ايدئولوژِيک بورژوازی در درون طبقه کارگر به ويژه رهبران کارگران. روند بلوغ طبقه کارگر برای رهاسازی خود و سازماندهی انقلاب بايد مترادف باشد با خنثی سازی ايدئولوژی بورژوازی (رفرميزم؛ سنديکاليزم و مماشات جويی با دولت سرمايه داری و غيره).

چهارم؛ خود- سازماندهی کارگران. اين بخش از ديدگاه مارکس و انگس به مثابه محور اساسی بخش های ديگر است. توسط خود-سازماندهی کارگران است که مبارزه برای يکپارچگی سياسی و مقابله با گرايش های بورژوايی و رفرميستی و تدارک انقلاب سوسياليستی تحقق پذير خواهد بود. در مرکز خود-سازماندهی مسئله تشکيلات يا حزب کارگران کمونيست است.

مارکس و انگلس بر اين اعتقاد بودند که کارگران بر محور اعتقادات کمونيستی بايستی تشکيلات و حزب خاص خود را داشته باشند. مارکس و انگلس در تمام دوران زندگی خود به سازماندهی تشکيلات کمونيستی بين المللی مبادرت کردند. در اين راستا مبارزه با گرايش های خرده بورژوا راديکال را سازمان دادند. عقايد خرده بورژوا راديکال قرن 19، طبقه کارگر را برای مبارزه پيگير از منافع ويژه خود نهايتاً باز داشت. مارکس وانگلس از نخستين کمونيست هايی بودند که در سطح نظری و سياسی از راديکاليزم خرده بورژوايی سازمان خود را جدا ساختند. آنان در سال1850 در مورد سازمان های خرده بورژوا راديکال چنين نوشتند:

"...هنگامی که خرده بورژواهای دمکرات همه جا زير فشار هستند، عموما برای پرولتاريا موعظه وحدت و آشتی سر می دهند، بسوی آن دست دوستی دراز می کنند و می کوشند تا يک حزب بزرگ مخالف بر پا کنند که کليه گرايش های مختلف يک حزب دمکراتيک را در بر گيرد. آنان می کوشند تا کارگران را به يک سازمان حزبی بکشانند که در آن شعارهای کلی سوسيال دمکراتيک مسلط باشد، شعارهايی که پشت آنان منافع ويژه پرولتاريا نمی تواند به پيش رود... و بسود خرده بورژوايی راديکال و بضرر کامل پرولتاريا تمام می شود." (خطابيه کميته مرکزی به اتحاديه کمونيست"- مارس 1850).

 

مارکس دو دهه بعد به شکل مشخص می نويسد:

" در تقابل با قدرت اشترکی طبقات دارا، پرولتاريا تنها زمانی قادر است که به مثابه يک طبقه عمل کند که خود را در يک حزب سياسی –عليه کليه حزب های طبقات دارا- متشکل کند...اين عمل، پيروزی طبقه کارگر را در راستای انقلاب سوسياليستی و هدف نهايی آن، يعنی الغاء همه طبقات، تضمين می کند." (کنفرانس لندن -1871).

اما در اين دوره، مارکس و انگلس "سر ترکه" را در مقابل مخالفان خود بيش از حد بسوی تأکيد بر مبارزات اقتصادی طبقه کارگر خم کردند. انگلس کارنامه مداخلات خود و مارکس را در اين دوره، طی نامه ای به «بلوک» در 21 سپتامبر 1890 چنين ارائه می دهد:

"مارکس و من تا حدودی در باره تأکيد بيش از اندازه جوانان بر مبارزات اقتصادی، مقصريم. ما مجبور بوديم اصول اساسی را در مقابل مخالفان خود ذکر کنيم –کسانی که آن مبارزات را انکار می کردند. و ما هيچوقت، زمان، مکان و فرصت آن را نيافتيم که بر ديگر عناصر مبارزاتی نيز تأکيد کنيم."

 

م. رازی

9 تير 1383

 

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری