پیشگفتار
يادداشت
های روزانه
21
مارس 2004 برای
شرکت در کنگره
«جدوجهد» به لاهور
پاکستان رفتم
و در آنجا با آخرين
بازمانده خانواده
لئون تروتسکی «سييوا
ولکوف»
(استبان) آشنا
شدم. این مرد 79
ساله نوه
تروتسکی است که
آخرين شاهد
زنده فصل آخر
زندگی لئون
تروتسکی در
مکزيک می باشد.
از او در مورد
آخرین روزهای
زندگی تروتسکی
سؤال کردم. او
گفت:
"من در ماه
اوت 1939 به همراه
خانواده
«روسمر» که از نزديکان
تروتسکی و
ناتاليا
بودند، از
پاريس، جايی
که من در آن با
بيوه «لئون
سدوف» زندگی می
کردم، وارد
مکزيک شدم.
تغيير بزرگی
بود. در بدو
ورود، من
سيزده ساله
بودم. آدرس
خانه ای که من
به آن وارد
شدم، خيابان
ويينا شماره 19 در
شهر
«کويوآکان» در
مکزيک بود.
يادم است که
محله ای کوچک
با خانواده ای
بزرگ بود.
...روز 20 اوت، من
داشتم از
مدرسه به خانه
باز می گشتم و
از خيابان
ويينا که راهی
طولانی بود
قدمزنان می آمدم.
حدود سه چهار
خيابان به
خانه مانده
بود که متوجه
شدم اتفاقی
افتاده است.
با تمام نگرانی
به طرف خانه
دويدم. در
خانه باز بود
و چند نفر پليس
آنجا ايستاده
بودند. يک
اتومبيل هم در
جهت خلاف
خيابان پارک
کرده بود.
وارد خانه شده
و «هارولد روبينز»
را که يکی از
نگبانان بود،
ديدم. او سلاح
بدست و مضطرب
به نظر می رسد.
از او پرسيدم:
«چه شده؟» و او
جواب داد:
«جکسون،
جکسون...»
من اول درست
متوجه نشدم و
شروع به راه
رفتن کردم.
اما وقتی داخل
خانه شدم، به
حقيقت
وحشتناکی که
رخ داده بود پی بردم.
ناتاليا و نگهبانان
دور پدر بزرگم
جمع شده و در
حال رسيدگی به
او بودند.
وقتی تروتسکی
متوجه شد که
من آنجا هستم،
به نگهبانان
گفت که مرا از
آنجا ببرند.
حتی در آن
لحظات، او نمی
خواست که نوه
اش ببيند که
چه اتفاقی
افتاده است.
اين نشانگر
ميزان
انسانيت آن
مرد است.
مدتی بعد، من
دو نفر پليس
را به همراه
يک مرد ديدم
که صورتش خونی
بود. نگهبانان
در کمال
عصبانيت
جکسون را زده
و يکی از نگهبانان
به نام «هانسن» آنقدر
او را زده بود
که دستش شکسته
بود. پيرمرد،
عليرغم زخم
هايی که
برداشته بود،
هنوز حضور ذهن
داشت و تأکيد
کرده بود که
جکسون نبايد
کشته شود.
وجود او زنده
مفيدتر بود.
او بايد اقرار
می کرد.
وقتی من
جکسون تاجر را
ديدم در وضع
بدی بود و ديوانه
وار داد و
فرياد می کرد.
او حالت
اسفباری را
بوجود آورده
بود؛ ديگر به
يک مرد شباهت
نداشت. من
وقتی به رفتار
بُزدلانه اين
«قهرمانان»
بزرگ
استالينيست فکر
می کنم، هميشه
آنها را از
نظر فکری با
تروتسکيست های
اردوگاه های
استالين
مقايسه می کنم.
آنها همواره می
جنگيدند و زير
آتش گلوله
پليس مخفی
استالين، با
فرياد «زنده
باد لنين و
تروتسکی» و در
حال خواندن
(سرود ـ مترجم)
انترناليسونال
جان می باختند.
اين است فرق
بين
پرولتاريای
آگاه و
انقلابی و
گانگسترهای ضدانقلاب
استالين که با
پول آنها را می
خريد.
تا آخرين
لحظه، ساختن
يک حزب
انقلابی و يک
بين الملل
تازه که
بتواند از
ميراث گران
بهای مارکسيزم،
بلشويزم و
انقلاب اکتبر
دفاع کند، در رأس
مسائل مورد
نظر تروتسکی
بود. بعضی از جملات
تروتسکی خطاب
به رفقای
آمريکايی در
زمان
بنيادگذاری
بين الملل
چهارم به ذهن
می رسد:
«هرگز بر روی
زمين وظيفه ای
بزرگ تر از
اين وجود
نداشته که حزب
ما از ما می خواهد
تا خود را تماماً
و کاملاً در
اختيارش
بگذاريم. اما
در عوض به ما
بيشترين
احساس ارضاء
شدن را می دهد.
آگاهی به
اينکه انسان
در ساختن
آينده ای بهتر
سهيم است. و بر
دوش انسان
اميد خاصی را
می گذارد. و
اينکه عمر
انسان به هدر
نرفته است.»
تمام عمر
لئون تروتسکی
اين بيانات را
تأييد می کند.
عمری که
کلاً وقف
انقلاب گرديد
و عاقبت هم
قربانی اهداف
انقلاب شد. يک
سئوال بزرگ به
ذهن ما می رسد.
آيا ارزش داشت
که انقلاب
بزرگ اکتبر 1917
را به انجام
رساند؟ عاقبت
انقلاب
اکتبر، بدست
استالينيزم
به نابودی
کشيده شد.
استالينيزمی
که ده ها
ميليون انسان
را به مرگ
سپرده و اکثريت
بزرگ جنبش های
انقلابی را به
نابودی کشيده
و به نجات
سرمايه داری
در مخرب ترين
و انگل صفت
ترين فازش
پرداخت.
جواب روشن
است: شکی در آن
نيست. به
منظور بيرون کشيدن
بشريت از جهنم
سرمايه داری و
اقتدارگرايی
بوروکراتيک. به
منظور رسيدن
به تمدن تازه،
جايی که در آن
از انسان به
عنوان ارزش
استفاده نشده
و جايگاه به
حقش اشغال نمی
گردد. برای
رسيدن به اين،
هيچ قربانی ای
زياد نيست و
به هدر نمی رود.
من در زمينه
مذهب تخصص
ندارم، ولی
فکر می کنم که
در آنها يک
حقيقت بزرگ
نهفته است:
وجود جهنم.
تنها اشتباه
کوچک در محلش
است که در زير
زمين نيست،
بلکه همين جا
روی زمين است،
تحت سلطه امپراطوری
توليد خصوصی و
سرمايه. در
اين جهنم، سه چهارم
بشريت يا
بيشتر زندگی می
کند. همه
پيشرفت های
تکنولوژيکی و
علمی برای استثمار
هر چه کاراتر
کارگران و
منابع طبيعی بکار
برده می شود.
انتخاب بزرگ
بين مرگ از
گرسنگی يا مرگ
از بمباران
است.
آنچه در
روسيه شکست
خورد،
سوسياليزم
نبود، بلکه
هيولای
اقتدارگرايی
بوروکراتيکی
بود در قالب
کاريکاتور
سوسياليزم.
تروتسکی بيش
از هر کس
ديگر، نقش
بوروکراسی را
به عنوان
ترمزی بر روند
حرکت
انقلاب درک کرد.
او در آخرين
مرحله از
زندگيش که آن
را مهمترين
بخش حيات خود
می دانست،
همانطور که
مشغول جنگ با
و پرده برداری
از رژيم
بوروکراتيک
استالين بود،
اقدام به
ساختن حزب پيشتاز
انقلابی نمود.
مبارزه او، به
خاطر شجاعت اش
و به خاطر
قاطعيت
انحراف
ناپذيزش در
دفاع از سنت ها
و ايده آل های انقلاب
اکتبر، لرزه
بر اندام حاکم
ستمگر کرملين
می انداخت. به
اين دليل بود
که کشتن لِو
داويدويچ در
رأس وظايف
استالين قرار
گرفت....."
همین
احساسات را
خود لئون
تروتسکی در27
آوريل 1935 در
كتاب يادداشت های روزانه
اش مي نويسد:
"عنوان
سال هفتم را
برآخرين
شماره (شماره 43)
«بولتن
اپوزيسيون»
روس كه خود
ناشر آن هستم،
بدون شگفتی
نگاه كردم، چه
اين يعنی هفتمين
سال مهاجرت
سوم. اولی
دوسال ونيم
طول كشيد (1905-1907)
دومی ده
سال(1907-1917)، سومی...
سومی چقدر به
طول خواهد
انجاميد؟"
همانطور
که استبان نوه
تروتسکی
اشاره کرد،
مهاجرت سوم
يازده سال طول
كشيد و با قتل
وی در 20
اوت 1940 در
تبعيدگاه
مكزيكش به دست
يكی از ماموران
استالين و«گ پ
او» پايان
پذيرفت.
امروز
هر کودک
دبستانی حتی
مخالفان
نظریات
تروتسکی می
داند که
تروتسکی
سازمان دهنده
انقلاب اکتبر
و بنیاد گذار
ارتش سرخ بود.
وی در سال 1929 تا 1933
در ترکیه، از 1933
تا 1935 در
فرانسه، یک
سال و نیم پس
از آن در نروژ
و سر انجام تا
پایان عمر در
مکزیک. از
زندگی وی در
تبعید که
بیشتر صرف
نوشتن
اتوبیوگرافی «
زندگی من» و«
تاریخ انقلاب
روسیه » شد.
این
یادداشت های
روزانه از
آثارش درباره
زندگی وی در
تبعیداطلاعات
بیشتری بدست
می دهد. این یادداشت
ها که مشتمل
به سه دفترچه،
از طرف بیوه
تروتسکی به
دانشگاه
هاوارد سپرده
شده که در
آنجا به انضمام
اوراق و آثار
تروتسکی پس از
انقلاب اکتبر
نگهداری می
شود.
یادداشت
ها در 7 فوریه 1935
در فرانسه
آغاز می شود و
در 8 سپتامبر
همان سال در
نروژ پایان می
یابد. تروتسکی
این یادداشت ها
را هنگامی
نوشته که
همزمان است با
تحولی تعیین
کننده در
زندگیش و نقطه
اوج یک بحران
که دو سال پیش
از آن یعنی در
سال 1933 آغاز شده
بود.
چنانکه
از یادداشت ها
به روشنی بر
می آید، بحران
سیاسی که
تروتسکی از
سال 1934 به بعد در
آن قرار گرفته
بود همراه با
یک بحران شخصی
بود. سیاست و
زندگی خصوصی
دیگر برای
تروتسکی از هم
تفکیک کردنی
نبود.
وی
سال های تبعید
در فرانسه را
در بی خبری از
سرنوشت
خانواده اش در
روسیه به سر
برد. چند هفته
قبل از به
حکومت رسیدن
هیتلر، دختر
بزرگش
زینایدا در
برلین خودکشی
کرد. کمی پیش
از آنکه او
یادداشت هایش
را آغاز کند،
یعنی اوایل
سال 1935، شنید
همه اعضای
خانواده اش که
در روسیه
زندگی می
کردند، از
جمله زن اول و
پسر جوان ترش بازداشت
شده اند.
شرایط
ناگوار
تبعید، جدایی
از فعالیت
سیاسی که
محتوی زندگی اش
بود، تب مداوم
و سمج و در عین
حال عشق و
دلباختگی به
زنش که در حین
بیماری از او
مراقبت می کرد،
همه اینها در
صفحات
یادداشت های
روزانه منعکس
است که از
لحاظ انسانی
سخت گیر است.
در کتاب
یادداشت ها به
مهمترین
کارهایش که در
آن سال وی را
به خود مشغول
کرده بود،
یعنی سازمان
دادن انترناسیونال
چهارم.
«
بولتن
اپوزیسیون» که
قسمت اعظم آن
را تنها می نوشت،
تحقیقی که
بعدها زیر
عنوان «
فرانسه به کجا
می روی؟»
منتشر شد.
ولی
این یادداشت ها
با وجود شرح
زندگانی شخصی
و دغدغه ها و
نگرانی های
روزمره،
یادداشت های
سیاسی است.
در
کنگره بیستم
از طرف جانشین
های استالین به
بسیاری از
انقلابی ها
اعاده حیثیت
شد، ولی جای
اعاده حیثیت
به تروتسکی و
تجلیل از
زندگی و
مبارزه
انقلابی او را
هنوز رهبران
کنونی اتحاد
شوروی خالی
گذاشته اند.
باشد که
انتشار مجدد یادداشت
های روزانه
درتبعیید،
تروتسکی را به
عنوان یکی از
شخصیت های
برجسته قرن ما
بشناساند.
م. رازی
20 اکتبر 2004
آدرس
انترنتی
کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm
آدرس
پستی: BM Kargar, London WC1N
3XX, UK
ايمل:
yasharazari@netscape.net
مسئول
نشر کارگری
سوسياليستی:
ياشار آذری