"انقلاب دمکراتيک توده ای" يا انقلاب سوسياليستی

نقدی بر سند "لنينيزم يا تروتسکيزم"نوشته ی توکل(اقليت)

و درس هایی از انقلاب چین

 

جنبش انقلابی توده های زحمتکش و ستمديده ايران شکست خورده است. علل اصلی تثبيت سياسی ضدانقلاب نه در "قدرت" بی حد رژيم و نه در "آماده نبودن" توده ها برای مقابله با آن نهفته بود. آن چه شکست جنبش توده ای اثبات کرد اين است که "روشنفکران" بی مايه طرفدار تئوری های ورشکسته، عامل اصلی اين گونه شکست ها هستند. آن ها کاری جز نابود ساختن توان های ذخيره توده ها نکرده اند. نوشته ی توکل تحت عنوان "لنينيزم يا تروتسکيزم" (بحثی پيرامون روش سياسی پرولتاريا در انقلاب دمکراتيک توده ای) نمونه بارزی است از بی توجهی و بی اعتنائی کامل به درس های اين شکست. از اين رو بحث پيرامون اين سند، به مثابه نمونه ای منفی از درس های شکست انقلاب ضروری است.

 

"انقلاب دمکراتيک توده ای" يا تئوری شکست انقلاب

در بخش 2- سند "لنينيزم يا تروتسکيزم" توکل به اين سؤال چنين پاسخ می دهد: "انقلاب ايران يک انقلاب دمکراتيک توده ای است. نظر به عقب افتادگی نيروهای مولد، وجود اقشار وسيع خرده بورژوازی با خواست های سياسی و اجتماعی.... تسلط امپرياليزم و ... نظر به ضعف عينی و ذهنی پرولتاريای ايران و نظر به اين که در مجموع شرايط عينی و ذهنی برای انقلاب سوسياليستی فراهم نيست. از اين رو انقلاب ايران در گام اول نه يک انقلاب سوسياليستی بلکه يک انقلاب دمکراتيک توده ای است." و پس از توضيح در مورد نظر فوق اضافه می کند: "اگر چه در جامعه ی ما وجه توليدی سرمايه داری مسلط است، اما نيروهای مولده در سطح نازلی از تکامل خود قرار دارند." سپس توکل در مورد اقشار و طبقاتی که در اين انقلاب دمکراتيک سهيم هستند می نويسد:" به جز لايه های فوقانی دهقانان که در موضع بينابينی قرار دارند. اکثريت دهقانان خواستار تحولی انقلابی در نظام موجودند. بخش های وسيع خرده بورژوازی شهری... که با نظام اقتصادی- اجتماعی حاکم با سلطه امپرياليزم و وابستگی جامعه در تضاد قرار دارند... "توکل به منظور رفع هرگونه سوء تفاهمی در مورد ماهيت خرده بورژوازی اضافه می کند:" ممکن است اين سؤال مطرح شود که خرده بورژوازی ضدسرمايه نيست. اين درست است، زيرا خرده بورژوازی به مقوله بورژوازی تعلق دارد. خرده بورژوازی با نفی مالکيت خصوصی که شعار پرولتاريا برای استقرار سوسياليزم است، مخالف است. خرده بورژوازی در محدوده معينی تا آن جا که با سرمايه های بزرگ در تضاد قرار دارد، با اقدامات پرولتاريا در مبارزه عليه سرمايه ها و با مصادره و ملی کردن سرمايه های بزرگ موافق است.... بهرحال اين که فی ما بين خرده بورژوازی شهر و روستا با پرولتاريا در مسائل سوسياليزم وحدت وجود ندارد، مانع از آن نمی گردد که در مسايل دمکراتيزم و در مبارزه ضدامپرياليستی دارای وحدت اراده نباشند. از اين رو نتيجه می گيريم که انقلاب ايران نخستين هدف خود را معمول داشتن سوسياليزم قرار نمی دهد. بلکه وظايفی، قرار می دهد که اقشار و طبقات انقلابی ديگر در اين مرحله در آن سهيم اند. اين به معنای نوعی اراده واحد اقشار و طبقات انقلابی است که خود را در فرمول بندی ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و زحمتکشان شهر و روستا نشان می دهد..." (تاکيد از ماست).

خلاصه کنيم: توکل بر اين اعتقاد است که انقلاب آتی ايران به دليل "عقب افتادگی نيروهای مولده و وجود اقشار وسيع خرده بورژوازی" و "ضعف عينی و ذهنی پرولتاريا" يک "انقلاب دمکراتيک توده ای است" و نه يک انقلاب سوسياليستی. در نتيجه انقلاب در دو مرحله صورت می گيرد: "انقلاب ايران نخستين هدف خود را معمول داشتن سوسياليزم قرار نمی دهد". بلکه نخست خود را در مرحله اول انجام تکاليفی نظير "مصادره و ملی کردن سرمايه های بزرگ" و "مبارزه ضدامپرياليستی" محدود می کند. در اين انقلاب اقشار خرده بورژوازی که "با نفی مالکيت خصوصی" مخالف اند سهيم اند. هم چنين "دمکرات های انقلابی" نيز در مرحله اول انقلاب سهم خواهند داشت. "سياست پرولتاريائی در مرحله کنونی انقلاب جلب دمکرات ها به سمت پرولتارياست" (ص 13 سند). نوع حکومت هم در مرحله اول انقلاب روشن است: "ديکتاتوری دمکراتيک کارگران و دهقانان". که کارش را حل "وظايفی قرار می دهد که اقشار و طبقات انقلابی ديگر در اين مرحله در آن سهيم اند". يعنی اين حکومت نبايد وظايفی انجام دهد که خرده بورژوازی طرفدار مالکيت خصوصی و يا دمکرات های مدافع سرمايه داری که حاضر به مبارزه عليه "سرمايه داری بزرگ" و "مبارزه امپرياليزم" هستند از انقلاب رميده شوند، و طبقه کارگر را تنها بگذارند.

اکنون فرض می کنيم، انقلاب به صورتی که توکل طراحی کرده است تحقق می پذيرد.... اولين سؤالی که طرح می شود اين است که اين حکومت "ديکتاتوری دمکراتيک" چه ترکيب سياسی ای خواهد داشت؟ رهبری آن در دست نمايندگان چه طبقه ای است؟ چه گرايشی در حکومت در اکثريت است؟ توکل فوراً جواب می دهد اين انقلاب "انقلابی است که تحت رهبری طبقه کارگر به پيروزی خواهد رسيد و هيچ طبقه و قشر ديگری قادر نيست وظايف انقلاب را به انجام برساند" (ص 9 سند) ولی بر اساس تئوری مارکسيستی، اين شوخی ای بيش نيست. چون سؤال بعدی اين خواهد بود که آيا نمايندگان خرده بورژوازی شهری که "با نفی مالکيت خصوصی" مخالف اند و يا "دمکرات های" جبهه مقاومت ملی مدافع سيستم اقتصادی سرمايه داری که همگی در "مرحله اول" انقلاب "سهيم" هستند، اين پيشنهاد را به اين سادگی قبول می کنند؟ به خصوص آن که توکل به آن ها تلويحاً می گويد: شما در مرحله اول انقلاب تحت رهبری طبقه کارگر مبارزات ضدسرمايه داری بزرگ و "ضد امپرياليستی" را پيش ببريد "اما هنگامی که پرولتاريا حرکت خود را در راه استقرار مناسبات نوين سوسياليستی آغاز می کند" مبارزات ما با شما "اجتناب ناپذير می گردد" (ص 8 سند). خرده بورژوازی موافق "مالکيت خصوصی" و دمکرات های مدافع سرمايه داری به ساده لوحی اين نماينده طبقه کارگر "تمسخر می کنند و می گويند": ما در صورتی در انقلاب سهيم هستيم که در رهبری هم سهيم باشيم، زيرا اگرچه نمايندگان ما و نمايندگان طبقه کارگر هر دو در مبارزات ضد امپرياليستی و ضدسرمايه داری بزرگ، مشترک هستند، ولی با هم تضاد طبقاتی نيز دارند". توکل اگر در صدد گول زدن "متحدين" خود نباشد دو راه بيشتر در مقابل ندارد: يا بايد از همان اول اين ائتلاف را به هم بزند و شعار "انقلاب دمکراتيک" را به دور بياندازد و شعار انقلاب "سوسياليستی" را اتخاذ کند و يا آن که بحث منطقی نمايندگان دمکرات ها و خرده بورژوازی را بپذيرد و در رهبری با آن ها سهيم شود. انتخاب راه اول توکل را دچار انحرافات "تروتسکيستی" می کند. پس راه دوم را قبول می کند.

سؤال بعدی اين است که در اين "ائتلاف طبقاتی" چه وزنه ای هر يک از گرايشات "سهيم" در حکومت دارا می باشند. بنابه نظر توکل، انقلاب به اين علت "دمکراتيک" است که "اقشار وسيع خرده بورژوازی" تعدادشان از لحاظ کمی بيش از پرولتاريا است که از لحاظ "عينی و ذهنی" ضعيف است. پس نمايندگان پرولتاريا در حکومت "دمکراتيک" در اقليت خواهند بود. واقعاً چه موقعيت جالبی برای تحقق تکاليفی که توکل در نظر دارد. به خصوص آن که او سعی دارد "از همان آغاز"، همزمان با حل مسائل دمکراتيک جامعه "عنصر ضدسرمايه داری را با خود حمل کند... و از محدود های بورژوازی نيز فراتر" رود. (ص 8 سند). اگر اقبال به توکل روی آورد و "متحدين"، تحليل او در مورد اقشار وسيع خرده بورژوازی و ضعف عينی و ذهنی پرولتاريا را ناديده بگيرند، ترکيب نمايندگی در حکومت بطور مساوی توافق می شود.

حال، در روز اول تشکيل حکومت ائتلافی "انقلاب دمکراتيک توده ای"، به احتمال قوی، با اوج مبارزات طبقاتی در روستاها اين مسأله بسيار عملی مطرح می شود که آيا دهقانان حق دارند که زمين های متعلق به زمينداران "نه بسيار بزرگ" را نيز تصاحب کنند يا نه؟ در اين شرايط توکل که خود را در چارچوب تشکيلاتی و برنامه ای مرحله "دمکراتيک" حبس کرده است و به شکل گروگانی در حکومت ائتلافی در آمده، با يک دو راهی ملموس روبروست: يا بايد در جهت پيشبرد مبارزات طبقاتی اين چارچوب را بشکند و دهقانان را در تصاحب زمين ها رهبری کند و يا بايد جلوی مبارزات طبقاتی را بگيرد، آن هم به اين علت که "نبايد متحدين را از دست داد". فرض کنيم بار ديگر بخت با توکل باشد و حتا چنين اصطکاکی هم رخ ندهد، مثلاً به اين علت که اصلاً در ايران خرده بورژوازی طرفدار زميندار "نه چندان بزرگ" وجود ندارد و يا به اين علت که "دمکرات های انقلابی" برای حفظ "وحدت" حاضر به فداکاری باشند! ولی در اين جا هم مسأله خاتمه پيدا نمی کند. زيرا حل تکليف ارضی با توزيع زمين ها تازه آغاز می شود. فرض کنيم که به هر خانوار حدود ده هکتار زمين می رسد. اين تازه اول کار است جنبش دهقانی که به چنين دستاوردی نايل آمده بايد به فکر سازمان دهی توليد و تأمين رفاه دهقانان باشد (بسته به اين که مبارزه طبقاتی تا چه حد انکشاف يافته باشد و به خصوص نفوذ سازمان های سياسی مختلف در ميان دهقانان چگونه باشد). ولی در اين صورت يک مسأله فوری مسأله اعتبار بانکی خواهد بود، بدون اعتبار کافی مالکيت زمين هيچ دردی را دوا نمی کند. دهقانان به سرعت زير بار قروض سنگين به بانک ها يا رباخوران، زمين خود را از دست می دهند. شرکت های توليدی درنطفه حفه می شوند. در چنين شرايطی طبيعی است که جنبش دهقانی دست تعاون به سوی جنبش کارگری در شهرها دراز کرده، خواستار ملی کردن بانک ها و آوردن آن ها تحت کنترل ارگان هائی که نماينده منافع کارگران و دهقانان باشد، بشود. از اين طريق به راحتا اعتبار کافی در اختيار کميته های دهقانی قرار گيرد. ولی واضح است که چنين اقدامی به هيچ وجه در چارچوب "برنامه دمکراتيک" نمی گنجد. اين اقدام بی شک موجب ارعاب و رميدن "خرده بورژوازی مخالف نفی مالکيت خصوصی" خواهد شد. و بار ديگر در مقابل توکل دو راه بيشتر باقی نمی ماند. يا تسليم شدن به مدافعين مالکيت خصوصی و خفه کردن جنبش دهقانی به اتکا حکومت ائتلافی و يا شکستن چارچوب بورژوائی و پيشبرد انقلاب ارضی و قبول حکومت مستقل کارگری متکی به دهقانان. اولی خيانت به آرمان های طبقه کارگر و متحدنيش است و دومی قبول انقلاب سوسياليستی، راه سومی وجود ندارد.

اما توکل فرياد بر می آورد "اين ها همه سناريويی زائيده، تخيلات ماليخوليايی روشنفکران تروتسکيست است"، "اين ها آشفته فکری تروتسکی است که تکرار می شود" ولی اين ديگر بخت به توکل روی نمی آورد، زيرا در مقابل فريادهای وی تجارب عينی مبارزات طبقاتی قرار دارند. تجربه مبارزات طبقاتی در قرن اخير، چه از طريق مثبت يعنی انقلاب های پيروزمند نظير انقلاب چين، ويتنام و کوبا و چه از طريق منفی يعنی شکست مکرر انقلاب مستعمراتی بسياری از کشورهای به خصوص انقلاب دوم چين، بکرات ثابت کرده که در عصر امپرياليزم تحقق تمام و کمال تکاليف دمکراتيک و ضدامپرياليستی در چارچوب مناسبات بورژوايی ممکن نيست.

 ولی آيا اين بدين معنی نيست که تکاليف دمکراتيک و ضدامپرياليستی "عمده" نيستند و فقط مبارزه برای تکاليف سوسياليستی مطرح است؟ و بدين معنی نيست که طبقه کارگر در اين مبارزه ياورانی ندارد و بايد به تنهائی اين مهم را به انجام برساند؟ اگر چنين باشد پس انقلاب در کشورهای شبه مستعمره امری بس دشوار خواهد بود، زيرا واضح است که در اين کشورها طبقه کارگر بخش کوچکی از جمعيت را تشکيل می دهد و يک تنه به جنگ جامعه رفتن کار سهلی نخواهد بود و در نتيجه مبارزه طبقه کارگر منزوی مانده و می بايد طبقه کارگر کشورهای شبه مستعمره چشم پرولتاريای صنعتی کشورهای متروپل بدوزد و منتظر بماند تا انقلاب پرولتری در اين کشورها به کمکش برسد و به اصطلاح "انقلاب از خارج" وارد شود. اين ها همه آن نوع کاريکاتوری است که توکل ها، طرفداران "دومرحله" بودن انقلاب، از مواضعی که در بالا بحث شده ساخته اند.

برخلاف نظر توکل که معيار ارزيابی از مرحله انقلاب را کثرت خرده بورژوازی و قلت طبقه کارگر می گذارد لنين بر اين نظر بود که: "قدرت پرولتاريا در هر کشور سرمايه داری بی نهايت بيش از نسبت تعداد پرولتاريا به کل جمعيت است. اين به خاطر آن است که پرولتاريا سکان اقتصادی مراکز حياتی و نبض نظام اقتصادی سرمايه داری را در دست دارد، و هم چنين به اين علت که پرولتاريا از ديدگاه اقتصادی و سياسی منافع واقعی اکثريت عمده زحمتکشان در نظام سرمايه داری را بازتاب می کند. از اين رو، پرولتاريا حتا اگر اقليت جمعيت را تشکيل دهد، هم قادر به سرنگون کردن بورژوازی است و هم در نتيجه قادر به جلب کردن متحدين بسياری ميان توده های شبه پرولتاريايی و خرده بورژوازی می گردد، متحدينی که هرگز از پيش سرکردگی پرولتاريا را نپذيرفته و شرايط و تکاليف اين سرکردگی را درک نخواهند کرد، ليکن بر اساس تجربه بعديشان به ضرورت، عدالت، و حقانيت ديکتاتوری پرولتاريا متقاعد خواهند شد" (کليات سال 1919 جلد 16، ص 458، تأکيد از ماست).

********************************

بحران اجتماعی به انواع و اشکال متفاوت خود را منعکس می سازد. اقشار مختلف تحت ستم عموماً با مبارزه حول ستم مشخص خود شروع به حرکت می کنند (مليت ها، زنان، دهقانان، خرده بورژوازی شهری، و غيره). مبارزه در راه تکاليف ضد امپرياليستی و دمکراتيک دقيقاً به اين دليل که اين تکاليف در چارچوب مناسبات بورژوائی قابل تحقق نيستند، گرايشی عينی دارد که با خود نظام سرمايه داری تصادم پيدا کند، و دقيقاً نقش حزب کمونيست انقلابی در اين است که با درک اين گرايش بتواند اين مبارزات را با هم و يا مبارزات پرولتاريا عليه سرمايه، تلفيق داده و به سمت برانداختن دولت بورژوائی و برقراری دولت پرولتاريائی هدايت کند. در اين راه کليه اقشاری که در اين مبارزات درگيرند متحدين عينی پرولتاريا هستند. ولی اين اتحاد، اتحادی است که در عمل مشخص، اتحادی است در خود مبارزه بدون محدود کردن مبارزه به چارچوب برنامه طبقه ديگری جز پرولتاريا. يعنی جبهه ای که برای پيشبرد اين مبارزات لازم است جبهه واحدی است که وحدت برنامه ندارد و فقط بر سر مبارزه پيرامون خواست های مشخص شکل می گيرد و کليه اقشاری را که در اين مبارزه مشخص درگيرند شامل می شود. هيچ گونه ائتلافی در سطح رهبری صورت نمی گيرد. کليه سازمان های سياسی استقلال تشکيلاتی و سياسی خود را حفظ می کنند و پيشبرد مبارزه مقيد و مشروط به "حفظ اتحاد" نيست، بلکه بر عکس اتحاد در خدمت اين پيشبرد مبارزه است. و در طی اين چنين مبارزاتی، حزب کمونيست انقلابی با مبارزات ايدئولوژيک و نشان دادن راه عملی پيشرفت مبارزه، خواهد توانست توده ها را از تسلط ايدئولوژيک و سازمانی ساير طبقات و برنامه های بورژوائی جدا کند. در مورد استقلال طبقه کارگر در مبارزات، لنين چنين می نويسد،: آخرين اندرز ما: پرولترها و شبه پرولترهای شهر و روستا! خود را جداگانه متشکل کنيد، به هيچ خرده مالکی، حتا اگر کوچک باشد، و حتا اگر "زحمت می کشند" اطمينان نکنيد... ما از جنبش دهقانی تا به آخر حمايت می کنيم، ولی بايد بخاطر داشته باشيم که اين جنبش از آن طبقه ديگری است، نه آن طبقه ای که می تواند و يا می خواهد که به انقلاب سوسياليستی تحقق بخشد." (کليات، 1906، جلد 9، ص 410). او دوباره تکرار می کند: "اتحاد بين پرولتاريا و دهقانان در هيچ مورد نمی بايد به معنای در هم آميزی طبقات يا احزاب مختلف پرولتاريا و دهقانان تلقی شود. نه تنها در هم آميزی بلکه حتا هرگونه توافق دراز مدت برای انقلاب سوسياليستی طبقه کارگر مهلک است و مبارزه دمکراتيک انقلابی را تصعيف می کند" (کليات، 1908، جلد 11، قسمت اول، ص 179، تأکيد از ماست).

مارکسيزم همواره آموزش داده است، و تجربه بلشويزم تأييد کرده است که پرولتاريا و دهقانان دو طبقه متمايز اند و اشتباه است اگر منافع آن دو را در جامعه ی سرمايه داری يکی بگيريم. اتحاد کارگران و دهقانان تحت ديکتاتوری پرولتاريا خط بطلانی بر اين نمی کشد. بلکه آن را، از جنبه، ديگر، و تحت شرايط ديگر تأييد می کند. اگر دو طبقه مختلف با منافع مختلف نمی داشتم، صحبت از اتحاد نمی شد. چنين اتحادی فقط تا آن اندازه با انقلاب سوسياليستی سازگار است که در چارچوب آهنين ديکتاتوری پرولتاريا جای گيرد: لنين بيش از يک بار مطالب زير ار در مورد نقش دهقانان و "ديکتاتوری دمکراتيک" تکرار کرده است: "تمام اقتصاد سياسی، اگر کسی از آن چيزی بداند، تمام تاريخ انقلاب، تمام تاريخ تکامل سياسی در طول قرن نوزدهم، به ما می آموزد که دهقانان يا کارگر را دنبال می کنند يا بورژوا را... من، به اشخاصی که دليل اين را نمی دانند می گويم.... تکامل هر کدام از انقلابات بزرگ قرن 18 و 19 را در نظر بگيرند، تاريخ سياسی هر کشوری را در قرن 19 ملاحظه کنيد، دليل آن را به شما خواهد گفت. ساختمان اقتصادی جامعه سرمايه داری چنان است که نيرهای مسلط در آن تنها می توانند با سرمايه باشد يا پرولتاريا که سرمايه را واژگون می کند، نيروهای ديگری در ساختمان اقتصادی اين نوع جامعه وجود ندارد." (کليات، سال 1908، جلد 16، ص 217).

توکل معترض است که او هم نکات فوق را قبول دارد. او می گويد: در انقلاب ايران "بورژوازی نيروی محرکه نيست، بلکه نيروی ضد انقلابيست... (انقلاب ايران) انقلابی است که تحت رهبری طبقه کارگر به پيروزی خواهد رسيد و هيچ طبقه و قشر ديگری قادر نيست وظايف انقلاب را به انجام برساند..." (ص 8، سند) و هم چنين ادامه می دهد که "نمی توان با امپرياليزم مبارزه کرد...نمی توان به استقلال نوين نائل آمد، و مگر آن که عليه مناسبات حاکم مبارزه کرد و مناسبات نوينی را جايگزين آن کرد.. انقلاب ايران از همان آغاز عنصر ضدسرمايه داری را با خود حمل می کند و اين خصلت ضدسرمايه داری در انقلاب ايران عناصر سوسياليستی اين انقلاب را تقويت می کند." صد آفرين! ولی آيا اين ها تئوری های "تروتسکيستی" نيست؟ آيا توکل حاضر است چنين طرح ها را به "متحدين" خود: "دمکرات ها" و "خرده بورژوازی مدافع مالکيت خصوصی" صريحاً اعلام کند؟ آيا اين "متحدين" با شنيدن چنين حرف هائی نمی رمند و طبقه کارگر را رها نمی کنند؟ شايد توکل باطناً اعتقاد به "انقلاب سوسياليستی" دارد ولی برای "گول" زدن متحدينش مجبور است سخن از "انقلاب دمکراتيک توده ای" به ميان آورد ولی نه: هر انسان ساده ای می داند که فرق فاحشی بين "انقلاب دمکراتيک توده ای" و "انقلاب سوسياليستی" وجود دارد. حتا "متحدين" توکل. پس چرا توکل، سخنان فوق را مطرح می کند؟ شايد منظورش اين است که در مرحله دوم انقلاب رهبری طبقه کارگر و حل وظايف سوسياليستی در دستور کار قرار دارد؟ اگر اين است، پس چرا آن را رک و پوست کنده به زبان نمی آورد؟ شايد می خواهد با اين حرف ها "تروتسکيست های سردرگم" را حتا سر در گم تر کند؟ و شايد هم خود "سردرگم" شده است؟!

تئوريسين "سردرگم" ما حال که متوجه شده است که "انقلاب دمکراتيک توده ای" به رهبری طبقه کارگر سخن ناواردی است، تز جديدی ارائه می دهد و همه را انگشت به دهان می گذارد، توکل می نويسد: "آيا انقلاب دمکراتيک توده ای که تحت رهبری پرولتاريا صورت می گيرد، يک انقلاب پرولتريست؟ بی شک چنين است. آيا انقلاب سوسياليستی يک انقلاب پرولتری است؟ آری آن هم انقلاب پرولتری است." (!) و ادامه می دهد: "آيا ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان... در مقوله ديکتاتوری پرولتاريا قرار دارد؟ بی شک آری "ولی" کافی (نيست) که گفته شود انقلاب ايران يک انقلاب پرولتريست و ديگر هيچ نگفت... اين شيوه کسانی است که می خواهند از روی مراحل انقلاب پرش کنند" (ص 10 سند) عجبا! چه استدلال روشنی! ديگر هيچ نکته تاريکی باقی نيست! تئوريسين ما مسأله را به وضوح بيان می کند: انقلاب دمکراتيک توده ای همان انقلاب پرولتری است و ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان در مقوله ديکتاتوری پرولتارياست. ولی صرف گفتن ديکتاتوری پرولتری کافی نيست. مثلاً بايد گفت: "ديکتاتوری پرولتری که متحدين آن مدافع مالکيت خصوصی اند"!

برخلاف اعتقادات توکل، لنين در سال 1919، مخصوصاً در رابطه با تشکيل انترناسيونال کمونيستی، نتايج دوره ی گذشته را به هم پيوست و فرمول بندی تئوريک آن ها را بيش از پيش کامل نمود: در يک جامعه بورژوائی که در آن خصومت طبقاتی توسعه يافته است، فقط می تواند يا يک ديکتاتوری بورژوائی وجود داشته باشد و يا يک ديکتاتوری پرولتاريائی. از يک رژيم بينابينی نمی تواند صحبتی در ميان باشد. هر دمکراسی و هر "ديکتاتوری دمکراتيک" فقط نقابی است بر تسلط بورژوازی. اين را تجربه عقب مانده ترين کشور اروپائی- روسيه- در مرحله انقلاب بورژوائی يعنی مساعدترين دوره ی "ديکتاتوری دمکراتيک" نشان داده است. لنين اين نتيجه گيری را به عنوان پايه تزهای خود درباره ی دمکراسی که از مجموعه تجارب انقلاب های فوريه و اکتبر حاصل شده بود قرار داد.

به راستی اگر "انقلاب دمکراتيک توده ای تحت رهبری پرولتاريا" همان "انقلاب پرولتری" است و در ضمن "انقلاب سوسياليستی" هم "انقلاب پرولتری" است، چرا به انقلاب آتی نگوئيم انقلاب سوسياليستی؟ هم چنين اگر "ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان" از مقوله "ديکتاتوری پرولتاريا" است پس چرا به حکومت انقلابی آتی نگوئيم حکومت کارگری؟ جواب توکل در سند آمده است: "انقلاب ايران نخستين هدف خود را معمول داشتن سوسياليزم قرار نمی دهد، بلکه وظايفی قرار می دهد که اقشار و طبقات انقلابی ديگر در اين مرحله در آن سهيم اند. "آن" طبقات انقلابی ديگر" کيستند؟ توکل با افتخار جواب می دهد: "خرده بورژوازی (که) با نفی مالکيت خصوصی که شعار پرولتاريا برای استقرار سوسياليزم است مخالف است." (ص 8 سند). و هم چنين "اگر قرار است پرولتاريا توده ها را رهبری کند، و انقلاب را به پيروزی برساند، می بايد: در راه در هم شکستن ائتلاف ليبرال ها و دمکرات ها مبارزه کند و دمکرات های انقلابی را به سمت خود جلب کند." (ص 13 سند). در نتيجه توکل به صراحت می گويد: اگر به "انقلاب دمکراتيک توده ای" نام "انقلاب سوسياليستی" و به "ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان" لقب "ديکتاتوری پرولتاريا" را بدهيم، طبقات انقلابی ديگر (موافقين مالکيت خصوصی) به ما ملحق نمی شوند. چه فرصت طلبی نابی! چه نيک می دانست لنين که هر کس امروزه از ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی پرولتاريا و دهقانان سخن می گويد در عمل "عليه مبارزه طبقاتی پرولتاريا" و "جانب خرده بورژوازی" می رود. اين است آينده توکل ها.

بالاخره توکل آخرين ورق خود را رو می کند: نظرات 1905 لنين در "دو تاکتيک سوسيال دمکراسی در انقلاب دمکراتيک". (توکل در سند خود تا آن جا که توانسته از اين جزوه نقل قول کرده است). بله، لنين در سال 1905 در جزوه ی معروف خود شعار "ديکتاتوری دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان" را طرح کرده بود. ولی نظر لنين حتا در سال 1905 با نظرات توکل تفاوت کيفی دارد. تفاوت بين شعار "ديکتاتوری پرولتاريا" که متکی به دهقانان است و شعار "ديکتاتوری دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان" بر سر اين نبود که آيا می توان با بخشی از خرده بورژوازی مدافع مالکيت خصوصی ائتلاف کرد يا خير؟ يا اين که آيا اتحاد ميان کارگران و دهقانان ضروری است يا نه؟ لنين گفت: در يک مرحله ی مشخص تاريخی (1905) و در نتيجه ی مجموعه شرايط عينی طبقات کارگر و دهقان، برای حل مسائل انقلاب دمکراتيک ناگزير متحد می شوند- آيا دهقانان قادر خواهند بود که حزب خود را بوجود آورند؟ و آيا در انجام اين کار موفق خواهند شد؟ آيا چنين حزبی در حکومت ديکتاتوری در اکثريت خواهد بود يا در اقليت؟ و وزنه و اعتبار نمايندگان پرولتاريا در حکومت انقلابی چگونه خواهد بود؟ هيچ يک از سؤالات را نمی توان از پيش پاسخ داد. "تجربه نشان خواهد داد". لنين معتقد بود که چنين شکلی از حکومت بوجود می آيد و سپس تجربه ی انقلابات سوسياليستی در اروپا به طبقه ی کارگر و پيشگامان آن خواهد آموخت که انقلاب در روسيه چگونه باشد. فرمول لنين در مورد حکومت صرفاً يک فرمول جبری باقی ماند و جای تعبيرات سياسی کاملاً متفاوتی را در آينده باقی گذاشت. چنان که خود او در سال 1909 بلافاصله پس از کنفرانس حزب، کنفرانسی که فرمول "ديکتاتوری پرولتاريا متکی به دهقانان" را به جای فرمول سابق اتخاذ کرده بود، در پاسخ به منشويک ها که از تغيير موضع شديد او سخن می راندند گفت: "... فرمولی را که بلشويک ها در اين جا برای خود انتخاب کرده اند چنين است: پرولتاريا که دهقانان را به دنبال خود رهبری می کند... آيا بديهی نيست که فرمول پرولتاريای متکی به دهقانان کاملاً در محدوده ی ديکتاتوری پرولتاريا و دهقانان باقی می ماند؟" (کليات، سال 1909 مجلد 11، قسمت اول، صفحه ی 219، 224). لنين در اين جا فرمول "جبری" را چنان تعبير می کند که نظريه ی ايجاد يک حزب مستقل دهقانی و مهم تر از آن، نقش اين حزب را در حکومت انقلابی منتفی می سازد. طبق تفسير او، پرولتاريا دهقانان را رهبری می کند، پرولتاريا به دهقانان اتکا می کند و در نتيجه قدرت انقلابی در دست حزب پرولتاريا متمرکز می شود. چند سال بعد در مقاله ی ديگری می نويسد: "فقط سياست قاطع و مستقل پرولتاريا می تواند توده ی غير پرولتاريائی روستا را برای ضبط اموال مالکين به دنبال خود بشکاند و سلطنت را واژگون سازد" (کليات، جلد 13، ص 214). بنابراين نظر لنين بر سر برنامه ی مرحله ی بعدی انقلاب و نيروهای طبقاتی محرکه ی آن نبوده، بلکه مسأله مربوط به مناسبات سياسی اين نيروها نسبت به يکديگر و خصلت سياسی و حزبی ديکتاتوری بود. از آوريل 1917، لنين به مخالفين خود، که او را متهم به اتخاذ موضع متفاوت با آن چه در 1905 داشت، می کردند، توضيح می داد که ديکتاتوری پرولتاريا و دهقانان در دوران قدرت دوگانه تا اندازه ای تحقق يافته بود. بعدها او توضيح داد که در دوران اولي