"نوآوری" يا اصلاح گرائی؟

نکاتی در باره ی انحرافات رفرميستی در جنبش کارگری

 

م. رازی

Razi@kargar.org

"دوران ارتجاعی، مانند دوران فعلی، نه تنها طبقه ی کارگر و پيشروی آن را تجزيه و تضعيف می کند، بلکه سطح کلی ايدئولوژيک جنبش را نيز تنزل داده، طرز تفکر سياسی را به مراحلی که مدت ها قبل پشت سر گذاشته است، رجعت می دهد، در چنين شرايطی وظيفه ی پيشرو بيش از هر چيز ايستادگی در برابر اين جريان قهقرائی است: می بايستی در جهت خلاف جريان شنا کند، اگر تناسب نامساعد قوا حفظ سنگرهای به چنگ آمده را ناميسر می سازد، دست کم بايست برای حفظ مواضع ايدئولوژيک بدست آمده بکوشد، زيرا بهای سنگينی بابت اين مواضع پرداخت شده است. هستند ابلهانی که اين سياست را "سکتاريستی" می پندارند. در حالی که تنها از اين راهست که می توان خود را برای امواج مقاومت ناپذير جنبش پيش رونده ای که با جزر و مد بعدی تاريخ فرا می رسد، آماده ساخت.

شکست های بزرگ تاريخی به طرز اجتناب ناپذيری سبب پيدايش ارزيابی جديدی   می شود، اين معمولاً در دو جهت اتفاق می افتد. از يکسو پيشروی واقعی که با تجربيات شکست توانگر گشته است، با تمام قدرت از ميراث عقايد انقلابی دفاع کرده، بر اين اساس در راه تربيت کادرهای جديد برای مبارزات توده ای آتی کوشش می کند. از سوی ديگر، کسانی که به کارهای روزمره ی عادی عادت کرده اند، سانتريست ها و آماتورهای بوالهواس، از شکست هراسان می شوند و تمام هّم خود را متوجه انهدام اتوريته سنن انقلابی کرده، در تجسس "دنيای نوين" به قهقرا می روند. (در نظريات اينها) کوچک ترين اشاره ای به يک تجزيه و تحليل مارکسيستی نشده است. حتی يک کوشش جدی در بررسی علل شکست نمی توان يافت. حتی کلمه ی تازه ی در باره ی آتيه اظهار نشده است. هيچ چيز جز کليشه های پيش پا افتاده، فريب و تزوير، و بخصوص دلواپس های مذبوحانه ی... برای حفاظت خود پيدا نخواهيم کرد... اين حضرات به دليل رخوت مغزی نمی توانند مارکسيزم را انکار کنند، آنرا ارزان به هرزگی سپرده اند..."

لئون تروتسکی، "استالينيزم و بلشويزم"29 اوت(1) 1937

 

ريشه های نظريات "نوآوران" در کجا نهفته است؟

وقايع مهم تاريخ معمولاً خود را تکرار می کنند. در آستانه دهه 30 قرن اخير، دستاوردهای انقلابی جنبش کارگری با شکست های تعيين کننده ای مواجه شدند و گرايش های راست گرای فاشيستی رو به رشد نهادند. بحران عميق اقتصادی نظام های سرمايه داری از يک سو، و عدم وجود رهبری انقلابی کارگری در سطح جهانی، از سوی ديگر، پيش روی های جنبش کارگری عليه نظام سرمايه داری را مسدود کردند. سياست های سازش طبقاتی استالينيزم آخرين سنگرها و دستاوردهای جنبش کارگری را به نابودی کشاند. در اين دوره، جو رخوت و دلسردی بر روشنفکران انقلابی غلبه کرد. عده ای از شکست هراسان شده و مبارزات طبقاتی را رها کرده و برخی ديگر علل شکست را در خود نظريات انقلابی جستجو کردند و به کشف عقايد "نوين" مشغول شدند. اما، در مقابل اين روند، عده ای نيز کماکان به حفظ و تداوم دستاوردهای انقلابی کمر بستند و نظريات و سنن انقلابی را رها نکردند و در راستای تکامل آنان گام های مؤثر برداشتند. تاريخ جنبش کارگری، تاريخ مبارزات ادامه دهندگان پيگير نظريات سوسياليزم انقلابی بوده و هست.

در دهه 90 نيز با فروپاشی نظام های حاکم بر شوروی و اروپای شرقی و تغيير تناسب قوا به نفع امپرياليزم، بار ديگر گرايش های گريز از مرکز در ميان "روشنفکران" وحشت زده از شکست، مشاهده می شود. اپوزيسيون چپ ايران نيز از اين وضعيت مستثنی نيست. شکست انقلاب اخير ايران نيز موقعيت آنان را دو چندان وخيم تر کرده است. تعداد محافل، دسته های رنگارنگ "نوآوری" و "نوطلب" در همه جا سايه افکنده است. افراد و محافلی از گرايش های نظری متفاوت و حتی متضاد همه در يک نکته توافق نظر دارند: "نظريات انقلابی سابق کهنه شده اند و منطبق با وضعيت کنونی نيستند و بايد مباحث نوين ارائه داد!"

انتشار نشريات "تئوريک" متعدد نمودار وضعيت کنونی "نوآوران" است. عده ای دست به "نقد" و "کنکاش" زده اند و برخی نيز صرفاً با افزودن پسوند "نو" نشريات خود را تزيين کرده اند(2). اغلب نشريات "نوآوران" در واقع مطلب "نو"ای به ارمغان نياورده که همان نظريات کهن گرايش های ورشکسته جنبش کمونيستی را صرفاً تبليغ می کنند (کائوتسکيزم، مکتب فرانکفورت و غيره). تمايلات ضدنظريات سوسياليستی انقلابی در بيشتر نشريات به وضوح به چشم می خورد.

در اين ترديدی نيست که جريان های چپ می بايستی پيگيرانه در صدد تجسس و تحقيق و تکامل نظريات جديد باشند. اما کنار گذاردن عمل متشکل سياسی و عدم دخالت در جنبش کارگری و ضديت با نظريات انقلابی و تمايل به نظريات انحرافی جنبش کمونيستی، روش صحيح پيشبرد و تکامل نظريات انقلابی نيست.

"نوآوران" ايرانی اغلب در رد نظريات مارکسيزم انقلابی، به نظريات کائوتسکی، برنشتاين (مکتب فرانکفورت) استناد می کنند. در واقع، هيچ يک از اين نظريات نه در زمان خود، "نو" و راهگشايی مسايل جنبش کارگری بودند و نه امروز. درست بر عکس هر يک از آن نظريات به درجه ای نظام های موجود سرمايه داری منحط را توجيه کرده و نهايتاً مسير انقلاب های کارگری را منحرف کردند. امروز، در آستانه قرن بيست و يکم، طرح اين قبيل نظريات به مثابه نظريات "نو"، برخوردی غير اصولی است. برای مقابله با اين قبيل "نوآوری" ها، پيشروی کارگری و انقلابی ايران بايستی با اين نظريات و وجه تمايزشان با عقايد انقلابی بيشتر آشنا شود. به اين علت در اين مقاله سعی خواهد شد که نظری اجمالی به ريشه اين عقايد، يعنی تجديد نظر طلبی(3) ادوارد برنشتاين و اصلاح گرائی(4)  کارل کائوتسکی، افکنده شود. زيرا که اين عقايد امروز از محبوبيت بسياری، در ميان "نوآوران" از جمله برخی از طرفداران سابق شوروی، برخوردار هستند. همچنين، در مقابل اين گرايش های انحرافی، اشاره ی کوتاهی نيز به اعتقادات سوسياليزم انقلابی نيز می شود.

 

کائوتسکی و برنامه ی ارفورت

در نيمه دوم قرن نوزدهم، جامعه آلمان با تغييرات اقتصادی عمده ای مواجه شد. آلمان از يک کشور نسبتاً عقب افتاده و کشاورزی به يکی از مهمترين قدرت های صنعتی جهان سرمايه داری تبديل شد. جمعيت آلمان از 35 ميليون نفر در سال 1849 به 65 ميليون در سال 1910 رسيد. توليدات زغال سنگ، فلزات، کشتی سازی، صنايع سنگين و بانک ها در قياس با ساير کشورهای اروپائی رشد قابل ملاحظه ای کردند. طبقه ی کارگر صنعتی، نيز، در نتيجه، مبارزات متشکل تری عليه نظام سرمايه داری سازمان داد. در چنين وضعيتی، حزب سوسيال دمکرات آلمان(SPD) پا به عرصه حيات گذاشت. اين حزب در اواخر قرن 19 به يکی از پرنفوذترين حزب های کارگری اروپا تبديل شد. برای نمونه، در سال 1914 اعضای حزب به بيش از 1 ميليون نفر رسيد و سنديکاهای کارگری طرفداران آن بيش از5/2 ميليون عضو داشتند(5). کارل کائوتسکی يکی از بنيادگذاران اصلی اين حزب بود.

کائوتسکی در سال 1891 برنامه ی نوين حزب سوسيال دمکرات در کنگره ارفورت را نگاشت و ارائه داد. اين برنامه جايگزين برنامه گتا شد، برنامه ای که در کنفرانس 1875 پذيرفته شده بود. در اين کنفرانس که پايه ی سوسيال دمکراسی آلمان بنا نهاده شد، طرفداران کارل مارکس و فرديتاند لاسال برای ايجاد "حزب کار سوسياليست متحد آلمان"، اتحاد کردند. بين سال های 1878 تا 1890 (بين دو کنفرانس)، سرکوب جنبش کارگری توسط قانون "ضد سوسياليستی" بيسمارک، خود کمک به پيدايش چنين جنبشی کرد. اما از ابتدا در درون اين جنبش دو گرايش فکری پديد آمد: تجديدنظر طلبی (در مارکسيزم) و "مارکسيزم ارتدکس"(6). اولی به رهبری ادوارد برنشتاين و دومی به رهبری کارل کائوتسکی شکل گرفتند. تجديدنظرطلبان بر اين اعتقاد بودند که نظام سرمايه داری، بر خلاف نظريات مارکس، به تدريج در حال غلبه بر تضادهای خود است. در نتيجه سوسيال دمکراسی آلمان بايد مبادرت به اصلاحات اجتماعی و نه سرنگونی آن نظام کند.

البته حزب سوسيال دمکرات آلمان از ابتدا آغشته به نظريات روشنفکرانی نظير لاسال و دورينگ بود- نظرياتی که مارکسيزم را مورد سوال قرار می دادند. در اين حزب کائوتسکی از طرفداران مارکسيزم ارتدکس بود و از اعتبار سياسی بسياری نيز برخوردار بود. او سر دبير نشريه تئوريک حزب، "زمان نو" و همچنين نويسنده کتاب معتبری تحت عنوان "دکترين کارل مارکس" (خلاصه ای از جلد اول سرمايه) بود- اين کتاب نهايتاً به 18 زبان مختلف ترجمه شد. اما حتی در اين مرحله، مارکسيزم ارتُدکس، حداقل يک تفسير متفاوت و اساسی با مارکسيزم دوره ی خود مارکس داشت. اين گرايش مفهوم انقلاب اجتماعی (حل تضاد رشد نيروهای مولده و مناسبات توليدی) در نظريات مارکس، را تغيير داده و با اعتقاداتی نظير اينکه تکامل بشريت از طريق "صلح بين المللی" و پيشرفت های اقتصادی – اجتماعی ايجاد می شود، جايگزين کرد. (البته خود کائوتسکی قبل از پيوستن به مارکسيزم، يکی از طرفداران نظريات داروين بوده و تکامل فکری او در فلسفه مديون کتاب "آنتی دورينگ" انگلس بود). گرچه اين نکته در اينجا بايستی تأکيد شود که کائوتسکی جوان، تحت تأثير نظريه کارل مارکس در مورد ديکتاتوری پرولتاريا، در سال 1881 بر اين اعتقاد بود که:

"نخستين گام انقلاب آتی، انقلابی که هدفش الغاء اختلاف های طبقاتی است. از ميان برداشتن دولت بورژوايی است". دومين قدم، "استقرار دولتی نوين به جای آنست... (پس از پيروزی بر بورژوازی و استقرار دولت کارگری) پرولتاريا، به مثابه هيئت حاکم، به حکومتی نياز دارد که با هر وسيله ای که در اختيار دارد حکومت شوندگان (طبقه بورژوا) را تحت کنترل قرار دهد. همه اين مطالب شايد غيردمکراتيک به نظر آيد، اما ضرورت اين روش را به ما تحميل خواهد کرد."(7)

اما، چند سال، بعد مواضع وی در مورد روش اعمال قدرت تغيير کيفی کرد.

البته کنگره اُرفورت نقطه عطفی بود در تحولات درونی حزب سوسيال دمکرات آلمان، با کنار رفتن قانون "ضدسوسياليستی" بيسمارک و فراهم آمدن زندگی عادی سياسی، حزب برنامه ی پر ايراد و انحرافی گوتا (که مارکس در زمان حيات خود شديداً آنرا مورد نقد قرار داده بود) را رها کرد. حزب سوسيال دمکرات آلمان از طريق توافق با برنامه ارفورت در واقع ظاهراً به مارکسيزم روی آورد. بخصوص اينکه اين برنامه همراه با تفسير آن (کتاب "مبارزه طبقاتی") توسط "پاپ مارکسيزم" (کائوتسکی)، غسل تعميد داده شده بود! برنامه اُرفورت در واقع منعکس کننده عقايد مارکسيزم ارتدکس بود، به اين مفهوم که برخی از نظريات مارکس را با خود حمل می کرد. برای نمونه فصل نخست آن، استوار بر فشرده ای از عقايد مارکس در "مانيفست کمونيست" بود:

"... تکامل اقتصادی جامعه بورژوائی ضرورتاً به نابودی اين شکل توليد راه می برد، کارگر را از ابزارش جدا و به پرولتری بدون دارايی تبديل می کند. ابزار توليد بيشتر و بيشتر به انحصار معدودی سرمايه دار و زمين دار در می آيد... و مالکيت خصوصی به ابزار توليد با کاربرد مؤثر و تکامل همه جانبه آن در تضادی آشتی ناپذير قرار گرفته است..."(8)

در نتيجه برنامه، شکل مبارزه ی طبقاتی را نيز تعيين می کند:

"مبارزه طبقه ی کارگر عليه استثمار سرمايه داری ضرورتاً يک مبارزه سياسی است. طبقه ی کارگر نمی تواند سازمان اقتصادی خود را توسعه دهد و بدون حقوق سياسی مبارزه اقتصادی خود را پيش ببرد. اين طبقه نمی تواند انتقال ابزار توليد به کل جامعه را بدون اينکه ابتدا قدرت سياسی را به کف آورد به انجام رساند. هدف حزب سوسياليست اينست که به اين مبارزه کارگران وحدت و آگاهی ببخشد تا تنها هدف سُتُرگ خود را مد نظر داشته باشد"(9).

تا اينجا، نکات برنامه ای بر اساس نظريات مارکس بنا نهاده شده است. زيرا که مارکس مکراً در نوشته های خود تأکيد کرده است که:

"مبارزه ی طبقه (کارگر) عليه طبقه (بورژوا) يک مبارزه سياسی است" و "مسئله تسخير قدرت، بنابراين، به يکی از وظايف عمده ی طبقه کارگر تبديل شده است"(10)

اما سؤال اينست که محتوای اين "مبارزه سياسی" چگونه بايد باشد؟ به اعتقاد مارکس "مبارزه سياسی"، در وهله ی نخست و قبل از هر چيز ديگر، شکستن و نابودی کامل دولت بورژوايی و استقرار ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا، بود- استقرار دولتی مانند کمون پاريس، اما، "مبارزه سياسی" به زعم کائوتسکی و حزب سوسيال دمکرات آلمان، به طور اخص، به مفهوم مبارزه پارلمانی بود. برای درک اين موضع به بخش هايی از نوشته کائوتسکی اشاره می کنيم:

"... طبقه ی کارگر نيز همانند ديگر طبقات می بايستی تلاش کند بر مقامات دولتی اثر بگذارد و آنها را به اهداف خود متمايل نمايد.

سرمايه داران بزرگ می توانند مستقيماً بر حاکمين و قانونگزاران اثر بگذارند ولی کارگران اينکار را تنها از طريق فعاليت پارلمانی می توانند انجام دهند... بدين ترتيب طبقه ی کارگر از طريق انتخابات نماينده برای پارلمان می تواند بر مقامات دولتی اثر بگذارد...

بنابراين پرولتاريا هيچ دليلی ندارد که به فعاليت پارلمانی بی اعتنا باشد، بلکه دلايل کافی در دست دارد تا همه انرژی خود را برای افزايش قدرت پارلمان در رابطه با ديگر حوزه های دولتی بکار گيرد و آنجا که می تواند نمايندگان خود را در پارلمان افزايش دهد."(11)

از نوشته کائوتسکی به خوبی پيداست که حتی در مراحل اوليه فعاليت سياسی، "مارکسيزم" او با عقايد خود مارکس تفاوت های عميقی داشت. حتی در اين مرحله که هنوز کائوتسکی به عنوان "پاپ مارکسيزم" شناخته شده بود و توسط بلشويک ها از جمله لنين تأييد می شد، مواضعی رفرميستی داشت(12). در واقع برنامه ی اُرفورت، حزب سوسيال دمکرات آلمان را متعهد به کسب قدرت سياسی کرد، اما هرگز راه و روش تسخير قدرت را نشان نداد. در سال 1891 بِبِل، يکی از رهبران رفرميست حزب، چنين استدلال کرد که:

"جامعه بورژوائی خود با چنان شدتی به سوی انحطاط می رود که صرفاً کافی است در انتظار بمانيم  تا خودش متلاشی شود و ما قدرت را به چنگ آوريم".

کائوتسکی نيز در ادامه همين استدلال اعلام کرد که حزب سوسيال دمکرات آلمان:

"يک حزب انقلابی است، اما حزبی برای ساختن انقلاب نيست"(13).

 

ادوارد برنشتاين

برنشتاين در سال 1850 در برلين بدنيا آمد، پسر يک يهودی راننده قطار بود. او در سن 16 سالگی مدرسه را ترک و در بانکی مشغول کار شد. در سال 1872 به سوسياليست های ايزناچر (Eisenacher) پيوست. او يکی از نمايندگانی بود که در سال 1875 در کنفرانس گُتا شرکت کرد. تا سال 1878 در حزب سوسيال دمکرات آلمان، در برلين، فعال بود. به دليل مقرر شدن "قانون ضد- سوسياليستی" مجبور به ترک آلمان شد و در ابتدا به سوئيس و پس از آن از سال 1888 تا 1901 در لندن بسر برد. در لندن از دوستان نزديک انگلس و جريان فابين ها بود. او پس از بازگشت به آلمان در سال 1902 به عنوان نماينده مجلس رايشتگ (Reichstag) انتخاب شد و تا سال 1928 که بازنشست شد در آن خدمت کرد. او همچنين يک روزنامه نگار بود و در مدارس حزبی تدريس می کرد. در ابتدا در رابطه با جنگ جهانی اول به نفع حکومت آلمان رأی داد، اما پس از آن در سال 1915 موضع خود را تغيير داد و به حزب مستقل سوسياليست ها(1917) پيوست. در سال 1919 در حکومت ائتلافی حزب سوسيال دمکرات و حزب مستقل سوسياليست ها در مقام معاون خزانه داری قرار گرفت. پس از آن مجدداً به حزب سوسيال دمکرات پيوست، اما در طول سال های 1920 از نفوذ کمی در آن حزب برخوردار بود. او در سال 1932 در گذشت.

 

تجديد نظر طلبی برنشتاين

در حزب، اما، گرايش راست تری نيز وجود داشت که برنامه اُرفورت و مارکسيزم را مردود اعلام می کرد. بنيادگذار اين ادوارد برنشتاين بود. وی تحت تأثير عقايد فابين های بريتانيا و گرايش های چپ طبقه ی متوسط به خصوص "ليبرال های نوين" انگلستان، دست به تجديد نظر طلبی مارکسيزم زد. برنشتاين بر اين اعتقاد بود که حزب سوسيال دمکرات آلمان می بايستی حزبی رفرميست با جهت گيری به سوی جلب آراء عمومی باشد. به نظر وی حزب و اتحاديه های کارگری وابسته به آن، بايستی صرفاً در حرف انقلابی باشند. زيرا که رشد اقتصادی آلمان و تکامل اجتماعی و سياسی، و در نتيجه ظهور ليبراليزم طبقه ی متوسط، حکايت از يک آَشتی طبقاتی بين آن طبقه و طبقه ی کارگر و فراروئيدن به سوسياليزم از طريق مسالمت آميز   می کند. او اعتقاد داشت که زمان عقايد انقلابی سر آمده و بايد در تئوری های مارکسيستی و مارکسيزم تجديد نظر کرد.

مقالات برنشتاين در اين مورد، عمدتاً بين سال های 1896 تا 1889 در نشريه ی "زمان نو" و سپس مجموعه آنها تحت عنوان "در باره ی تاريخ و تئوری سوسياليزم" انتشار يافت. کتاب اصلی دفاعيه برنشتاين تحت عنوان "سوسياليزم در حال تکامل"(14) در سال 1899 منتشر شد. او در اين کتاب می گويد:

"تکامل و مو شکافی بيشتر دکترين مارکسيزم بايد با نقد آن آغاز شود." و "امروز... هر چيزی را در مقابل مارکس و انگلس می توان اثبات کرد.(15) "

او بر اين پندار استوار بود که جامعه، در حال رهايی خود از "قوانين اقتصاد" است (نکته ای که مارکسيزم ارتدوکس نيز بر آن تأکيد داشت). برنشتاين تصور می کرد که مارکسيست ها ماهيت قابل تغيير جامعه سرمايه داری- بخصوص از سال 1867- را ناديده گرفته اند. اين عقايد به خصوص در اواخر قرن نوزدهم که موج فکری ای توسط روشنفکران عليه امپريسيزم و پوزيتويزم(16) و نقد نظريات فلسفی مشترکی نيز با نظريات مارکس در تزهای فوئرباخ داشت)، پايه تئوريک نظريات برنشتاين را بنياد نهاد و مارکسيست های اطريشی(17) و طرف