مسئله حق ملل در تعيين سرنوشت خويش

نقدی بر نظريات «حزب کمونيست کارگری ايران»

 

"«حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» نه فقط يک اصل قابل تعميم کمونيستی نيست، نه فقط لزوماً آزاديخواهانه نيست، بلکه به معنی دقيق کلمه خرافی و غيرقابل فهم است"(1).

«انترناسيونال»

 

يکی از «نوآوری»های «حزب کمونيست کارگری»، زير سوال بردن شعار «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» است. به اعتقاد نظريه پرداز «حزب کمونيست کارگری ايران» اين فرمول، که در گذشته در «برنامه» اين حزب گنجانده شده بود، نمی تواند "با اين شکل... در برنامه حزب کمونيست کارگری جای بگيرد". چرا؟

زيرا که، "کشور جديد می تواند ارتجاعی تر، نابرابرتر، سرکوبگر و مردم آن می توانند بی حقوق تر و مسترصل تر از قبل، از آب در بيايد".

هم چنين، در قياس به "دوران لنين"..."دوران ما دوران کاملاً متفاوتی است" و "روشی که ما دامنه شمول اين فرمول را تعريف می کنيم با روش مارکس و لنين هر دو تفاوت دارد".

"تا قبل از فروپاشی بلوک شرق هيچ روند فراگير و يا تعيين کننده ملت سازی در سطح جهانی و يا در مقياس منطقه ای در جريان نبود... برخلاف دوران مارکس و لنين، ملت سازی امروز...ربطی به جلو رفتن مادی تاريخ در هيچ جهت مثبتی ندارند. نوک تيز اين ناسيوناليسم مستقيماً عليه کارگر و کمونيسم و حتی رفرم و ليبراليسم است. تکرار ساده فرمول لنين در قبال استقلال مستعمرات... جواب امروز نيست."

"مسئله حق تعيين سرنوشت به عنوان يک اصل کمونيستی از يکسو و قبول مشروط آن به عنوان يک اجبار تاکتيکی تحت شرايط معين، اين بنظر من نقطه عزيمت يک موضع اصولی کمونيستی است."

"در مورد ايران بطور مشخص، مساله کُرد يک مسئله مفتوح و مطرح است. مسئله لر يا مساله آذری يا هر هويت ملی ديگری که می تواند در اين يا آن مقطع عَلَم بشود، امروز در سطح مساله کُرد در ايران يا منطقه مطرح نيست. ما فرمولی مبنی بر حق «ملل» در کشور «کثيرالمله» ايران در «تعيين سرنوشت خويش»، نداريم. شعار روشنی در قبال مساله کُرد داريم: برسميت شناسی حق جدايی مردم کردستان و تشکيل دولت مستقل."

بنابراين، به اعتقاد نظريه پرداز«حزب»:

1- شعار «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش»، بايد از برنامه کمونيست ها حذف شود. زيرا که ممکن است دولت مستقل آتی ارتجاعی تر از دولت قبلی از آب در بيايد.

2- وضعيت جهانی با دوران لنين تغيير کرده و چنين شعاری، مگر در موارد استثنايی به عنوان يک "اجبار تاکتيکی" و يا "عقب نشينی"، کارآيی خود را از دست داده است.

3- در ايران اين "اجبار تاکتيکی" تنها در مورد مردم کُرد صادق است. آنها «حق» تشکيل دولت مستقل خود را دارند و سايرين فاقد اين حق هستند.

 

دمکراسی يک اصل کمونيستی

«حق ملل در تعيين سرنوشت خويش»، برخلاف اعتقاد نظريه پرداز «حزب»، يک حق دمکراتيک است. مانند حق بيان، مطبوعات، تجمع، تشکيلات، سقط جنين و غيره. متمايز کردن «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» با ساير حقوق دمکراتيک توسط او، صرفاً يک اشتباه نيست که برخوردی است آگاهانه برای مخدوش کردن حق ملل ستمديده.

زمانی که کمونيست ها از «حق بيان» صحبت به ميان می آورند، منظور حق بيان برای همه است (و نه صرفاً برای طرفداران دمکراسی). وقتی که ما دفاع از «حق سقط جنين» برای زنان را تبليغ می کنيم، منظورمان دفاع از اين حق برای کليه زنان است (حتی يک زن حزب الله ای). وقتی که ما از «حق مطبوعات» صحبت می کنيم، منظورمان حق نگارش برای کليه نويسندگان است (حتی نويسندگان بورژوا). زمانی که ما خواهان لغو «حکم اعدام» هستيم، اين به مفهوم لغو حکم اعدام برای همه است (حتی آدم کُشان).

دفاع از حق دمکراتيک مشروط به اين يا آن عامل اصولی يا غيراصولی نمی تواند باشد. وگرنه استثناها می توانند خود به تدريج «اصل» را مورد سؤال قرار دهند.

به همين ترتيب زمانی که «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» مطرح می گردد، مسئله را نمی توان به ماهيت دولتی که ملت خاصی خواهان انتخاب آن است، مربوط کرد. اينکه دولت مستقل مثلاً خلق کُرد، يک دولت بورژوايی است(2)، مربوط به کسی غيرخود آن ملت نيست. کمونيست ها بايد از اين «حق دمکراتيک» (مانند هر حق دمکراتيک ديگر) دفاع کرده، و نه برای ملل ستمديده تعيين تکليف کنند. مبارزه برای تشکيل يک حکومت کارگری به جای يک دولت بورژوايی، از وظايف کمونيست های آن ملل ستمديده است.

اما، نظريه پرداز اعلام می دارد که اين فرمول نه يک «حق» است و نه يک «حق دمکراتيک»، بلکه تنها يک «تاکتيک اجباری» و يا «عقب نشينی» است، زيرا که لنين اين حق را به «حق طلاق» تشبيه کرده است. يعنی حقی که کمونيست ها آنرا تبليغ و توصيه نکرده، اما در صورت بروز از آن دفاع می کنند.

نخست اينکه، حق طلاق نيز مانند ساير حقوق يک حق دمکراتيک است. اينکه تا چه حدی مورد توصيه يا عدم توصيه کمونيست ها قرار گيرد، بستگی به وضعيت مشخص دارد. برای نمونه چنانچه زنی مورد ضرب و شتم روزانه شوهرش قرار بگيرد، وظيفه يک شخص ثالث بی غرض اينست که مسئله «طلاق» را، حتی اگر از طرف زن طرح نشده باشد، تبليغ و توصيه کند. همانطور اگر کُردها در عراق و يا ايران مورد حمله ی نظامی روزانه رژيم های ارتجاعی عراق و ايران قرار گيرند، نقش کمونيست ها نه تنها تبليغ، که مبارزه برای حق جدای تا سر حد تشکيل يک دولت مستقل برای مردم کُرد است- حتی اگر رهبری اين جنبش ها "ارتجاعی تر، نابرابرتر...از قبل از آب در بيايد"!

عکس اين هم صادق است. اگر در يک جامعه بورژايی حق بيان، که يک حق دمکراتيک است، رعايت شود، کمونيست ها نيازی به تبليغ آن شعار را نخواهند داشت. اما، عدم تبليغ يک حق دمکراتيک به اين مفهوم نبايد قلمداد شود که اين حق ديگر «کهنه» شده بايد از برنامه کمونيست ها حذف گردد. کليه حقوق دمکراتيک زمانی از برنامه کمونيست ها حذف می گردد که «دمکراسی کارگری» در جامعه غالب شده باشد، يعنی انقلاب سوسياليستی به رهبری طبقه کارگر در سطح جهانی به پيروزی رسيده باشد و ساختن سوسياليزم آغاز شده باشد تحت سلطه بورژوازی هر لحظه امکان باز پس گرفتن تک تک حقوق دمکراتيک وجود داشته و خواهد داشت، حتی در پيشرفته ترين کشورهای غربی.

«حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» نيز از اين قاعده عمومی مسثتثنی نيست. اين شعار نه تنها يک حق دمکراتيک (به مفهوم عام کلمه) که، در وضعيت کنونی منطقه، بخش مهمی از برنامه انتقالی کمونيست هاست. اين يک مطالبه انتقالی است به اين علت که رژيم های سرمايه داری ضدانقلابی منطقه (مانند ايران، عراق، ترکيه و سوريه) با تحقق اين مطالبه خود را در معرض سرنگونی کامل قرار داده و هرگز به چنين خواستی تن نمی دهند.

از اين زوايه جايگاه اين شعارها در برنامه کمونيست ها است. اضافه بر اينها   ستم ملی ريشه طبقاتی دارد و اين مطالبه در محور مبارزه طبقاتی نيز قرار دارد.

 

نظريات لنين و تز «اجبار تاکتيکی»

نظريه پرداز کوشش کرده است که، هم نظريه خود را در انطباق "کامل" با "متد" بحث های لنين جلوه دهد، و هم به علت ظاهراً «تفاوت» دوران، بحث های متفاوت و نوينی ارائه دهد.

او صرفاً بخشی از موضع لنين برای طرح تز انحرافی «اجبار تاکتيکی» و يا  «عقب نشينی»، استفاده (يا بهتر است بگوييم سوء استفاده) کرده است.

از ديدگاه لنين حق ملل ستمديده در تعيين سرنوشت خويش، حقی است پايمال نشدنی و دفاع از آن وظيفه تاريخی حزب انقلابی طبقه ی کارگر برای يک دوران طولانی- تا تحقق دمکراسی کارگری و ساختن نهايی سوسياليزم- است. در نتيجه اين بحث پراهميت در سال های 1903، 1913، 1914 و 1916 بطور پيگير توسط لنين عليه مخالفان صورت گرفت(3).

جنبه ای از بحث لنين که مورد استفاده نظريه پرداز قرار گرفته اين است که دفاع کمونيست ها از حق ملت ستمديده به معنای تبليغ جدايی و استقلال هر ملتی نيست. لنين نوشت که: "بايد به صراحت گفت آری ما هوادار جدا شدن فلان ملت معين هستيم نه طرفدار حق جدا شدن همه و هرگونه مليتی". از همين يک جمله نظريه پرداز تز «اجبار تاکتيکی» را استنتاج کرده است. به سخن ديگر، به زعم ايشان ديدگاه لنين در مورد «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» صرفاً يک «تاکتيک» و آن هم يک «اجبار تاکتيکی» برای مبارزه با ناسيوناليزم ملت ستمديده است. و همين تاکتيک نيز امروز ديگر در همه جا کارآيی نداشته، پس بايد از برنامه کمونيست ها حذف گردد!

چنين تفسيری از نظريات لنين با انگيزه واقعی او مغايرت دارد.

اول، يک نکته اساسی را نظريه پرداز در مورد بحث های لنين ناديده می گيرد و آن هم نقش همبستگی و اتحاد پرولتاريا ملت ستمگر و کارگران و دهقانان ملت ستمديده، در ارتباط با طرح اين شعار، است. از ديدگاه لنين مبارزه پيشروان انقلابی بر سر حق ملت ستمديده بيش از هر چيز بسيج کارگری ملت ستمگر را ايجاب می کند. همزمان با طرح چنين شعاری کارگران ملت ستمگر بايد بيآموزند که پيروزی ملت ستمديده پيروزی خود آنهاست. آنان آنچه را که کارل مارکس به کارگران انگلستان در مورد آزادی مردم ايرلند گفت در سرلوحه خود قرار می دهند: «تا ايرلند در زنجير است، کارگران انگستان آزاد نخواهند شد»!

در نتيجه مبارزه برای «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش»، يک تاکتيک موقت صرف برای افشای ناسيوناليزم نيست که يک استراتژی مؤثر برای مبارزات ضدسرمايه داری کارگران ملل ستمگر عليه دولت خود آنها نيز هست.

ضمن اينکه، کمونيست ها برای تحقق اين شعار بايد مبارزه راسخی با کليه توهمات شوونيستی و افراطی گرايش های بورژوا و خرده بورژوا تحت عنوان «تجزيه طلبی» را به پيش برند.

دوم، برخلاف برداشت نظريه پرداز، بحث های لنين در مورد اين شعار، موقتی و لحظه ای و يا برای دوره معينی نبوده است، بلشويک ها تحقق اين شعار را نه تنها برای دوره ما قبل از سرنگونی تزار، که برای دوره انقلاب سوسياليستی و حتی پس از آن طرح ريزی کرده بودند، زيرا که اين فرمول را يک «اصل» و «استراتژی» می پنداشتند و نه يک «اجبار تاکتيکی» و «عقب نشينی». خود انقلاب روسيه در گروِ مبارزه برای حق ملل بر تعيين سرنوشت خود بود. اتحاد ملت های تحت ستم با پرولتاريای روسيه تنها راه سرنگونی تزار و برقراری حکومت کارگری بود، و اين عملی نبود مگر با به رسميت شناختن حق دمکراتيک مليت های تحت ستم.

لنين در مورد اين فرمول و انقلاب سوسياليستی می گويد:

"سوسياليزم پيروزمند بايستی ضرورتاً دمکراسی کامل را برقرار کند. در نتيجه، نه تنها بايد مساوات کامل ملل را تحقق دهد، بلکه بايد حق ملل ستمديده را در تعيين سرنوشت خويش، يعنی حق جدايی کامل و آزاد سياسی آنها، را به رسميت بشناسد."

"انقلاب سوسياليستی شايد تنها با شعله ور شدن اعتصاب های عظيم، تظاهرات خيابانی، قيام نظامی... آغاز نشود... (آن هم چنين) می تواند در ارتباط با رفراندم پيرامون جدايی ملل ستمديده آغاز شود."

سؤال ما از نظريه پرداز اين است که کجای اين نقل قول ها حکايت از اجباری و موقتی بودن طرح اين فرمول را می دهد؟ بحث لنين در اينجا مربوط به دوره تزار نيست، که تأکيد وی بر سر چگونگی تکامل انقلاب سوسياليستی در روسيه است. لنين انقلاب سوسياليستی را مرتبط به حق ملل در تعيين سرنوشت خويش می کند.

او از اين هم فراتر می رود (مطلبی که نظريه پرداز يا آن را ناديده گرفته و يا به آن توجه نکرده است). لنين در مقابل سوسيال دمکرات های لهستانی که لزوم «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» را، پس از انقلاب سوسياليستی نفی می کردند، اظهار کرد که: "ما قوياً تأکيد کرده ايم که عدم پذيرش اجرای تعيين حق سرنوشت برای ملل تحت نظام سوسياليستی، خيانتی است به سوسياليزم..."

"اين درست است که تحت سلطه سرمايه داری الغای ستم ملی (يا هرگونه ستم سياسی) غيرممکن است. زيرا تحقق اين امر لزوم الغای طبقات، يعنی معرفی سوسياليزم، را طلب می کند. اما، سوسياليزم گرچه متکی به اقتصاد است، نمی تواند صرفاً به اقتصاد (خاص) تقليل يابد. توليد سوسياليستی به مثابه اساس بنيادين، برای الغای ستم ملی ضروری است. اما، اين اساس بنيادين بايد همراه با يک دولت سازمان يافته دمکراتيک تحقق يابد؛ با يک ارتش دمکراتيک. پرولتاريا، با انتقال نظام  سرمايه داری به نظام سوسياليستی امکان الغای ستم ملی را ايجاد می کند. اين امکان «فقط»- «فقط» زمانی به واقعيت تبديل می شود که دمکراسی کامل در تمام سطوح، که شامل برکناری مرزهای دولتی نيز هست، بوجود آيد. اين امر با «رضايت» مردم که شامل آزادی کامل جدايی می شود، بايد انجام گيرد. اين به نوبه خود زمينه برای لغو عملی حتی کوچکترين اصطکاک های ملی و بی اعتمادی های جزئی ملی، را فراهم می آورد. اين امر همچنين، به تجمع و وحدت ملل که همراه با اضمحلال تدريجی دولت، کامل می شود، سرعت می بخشد. اين تئوری مارکسيستی است، تئوری ای که دوستان لهستانی به اشتباه از آن فاصله گرفته اند."

در نتيجه، لنين مسئله «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش» را «فقط» و «فقط»! زمانی تحقق يافته می داند که دمکراسی کامل در تمام سطوح بوجود آمده باشد. تا آن زمان اين مسئله کماکان باقی است و در برنامه کمونيست های راستين بايد وجود داشته باشد.

اما، نظريه پرداز «حزب» نه تنها درک صحيحی از مفهوم اين فرمول ندارد که مجبور شده برای اثبات نظريات اشتباه خود، نظريات لنين را نيز تحريف کند. البته ساده ترين (و صادقانه ترين) روش اين می بود که نظريه پرداز بجای اصرار بر سر اينکه «متد» وی در «سنت» نظريات لنين است، اعلام کند که از بنياد مخالف نظريات لنين است، زيرا که هيچ وجه اشتراکی بين ادعاهای نظريه پرداز با مواضع لنين وجود ندارد. بدين ترتيب محبوبيتی بيشتری نيز در ميان طيف «سفيد» پيدا می کرد!

تغيير وضعيت جهانی نيز ربط مستقيمی به تحقق اين فرمول ندارد. به قول لنين تنها زمانی اين فرمول اهميت خود را از دست می دهد که نه تنها انقلاب سوسياليستی که ساختن جامعه ی سوسياليستی آغاز شده باشد و دولت شروع به «اضمحلال تدريجی» کرده باشد. محققاً فروپاشی شوروی و جنگ های قومی و ملی در «بوسنی» و «چچن» لزوم حذف اين فرمول از برنامه کمونيست ها و عدم ضرورت دفاع از آن را ايجاب نمی کند. اين فرمول از اين زاويه نيز جايش در برنامه  کمونيست ها است.

 

مليت های تحت ستم در ايران

موضع نظريه پرداز در مورد ايران اين است که: "مساله کُرد يک مسئله مفتوح و مطرح است. مساله لر(4) يا مساله آذری يا هر هويت ملی ديگری که می تواند در اين يا آن مقطع علم(5) بشود، امروز در سطح مساله کُرد در ايران يا منطقه مطرح نيست. ما فرمولی مبنی بر حق «ملل» در کشور «کثيرالمله» ايران در «تعيين سرنوشت خويش»، نداريم."

اول، در کشور «کثير المله» ايران ملل مختلف با فرهنگ و تاريخ و زبان مشترک وجود دارند که حق دمکراتيک آنها توسط کمونيست های راستين بايد برسميت شناخته شود. اينکه «حزب» فرمولی برای اين ملل ندارد، مربوط به ارزيابی غيرواقعی آن از وضعيت ايران است و نه طرح نبودن مسئله.

دوم، برخلاف اعتقاد نظريه پرداز، تجربه انقلاب اخير نشان داد که اين جنبش ها در "اين يا آن" مقطع "علم" نمی شوند، بلکه حرکت های مترقی مشخصی هستند که در ارتباط با مبارزه برای دمکراسی در ايران در دوره انقلاب وارد صحنه ی مبارزاتی می شوند- حتی چنانچه سابقه و تجربه مبارزاتی ای در گذشته از خود نشان نداده باشند.

برای نمونه اعراب جنوب ايران که تحت سلطه نظام شاهنشاهی مورد سرکوبی شديد ملی و فرهنگی قرار داشتند، در هفته های نخست انقلاب در شهرهای خرمشهر، اهواز، آبادان، سوسنگرد، شادگان و شوش... دست به تظاهرات زده و خواهان برسميت شناخته شدن حقوق خود شدند. مطالبات آنها از قرار زير بود:

"برسميت شناختن زبان عربی به عنوان زبان اول برای هموطنان عرب زبان ايران و آموزش آن در کليه مراحل تحصيلی، آزادی بيان و نشر کتاب و روزنامه عربی، مشارکت در مجلس مؤسسان، تشکيل مجلس عربی در خوزستان برای تصويب قوانين محلی..."(اطلاعات، 20 اسفند 1357).

هم چنين در اوايل انقلاب، مردم ترکمن در شهرهای مختلف دست به تظاهرات، اعتصاب ها و راهپيمايی های متعددی زدند. از اولين قدم ترکمن ها تغيير نام «بندرشاه» به «بندر ترکمن» بود. و در طی انقلاب مبارزات ملموسی عليه رژيم ايران سازمان دادند.

مردم عرب و ترکمن، برخلاف مردم کُرد مبارزه چشم گيری در دوره شاه نداشتند، زيرا که آنها به شديدترين وجهی سرکوب شده بودند. اما در آغاز انقلاب هزارها نفر از آنان با مطالبات مشخص در دفاع از حقوق دمکراتيک شان حول مسئله ملی دست به مبارزه زدند."

سؤال ما از نظريه پرداز اين است که چنانچه در انقلاب آتی نيز اعراب، ترکمن ها، آذری ها و بلوچ ها خواهان حق دمکراتيک خود از جمله تشکيل مجلس و يا تشکيل دولت مستقل شوند، موضع او چه خواهد بود؟ دو راه بيشتر وجود ندارد: يا سرکوب آنان تحت عنوان «تجزيه طلبان»، همانند موضع ارتجاعی راستگريان، و يا دفاع و مبارزه برای کسب حقوق آنان و پيوند اين ملل تحت ستم با کارگران ايران، راه سومی وجود ندارد. سکوت در مقابل اين وقايع محتمل به مفهوم تأييد سرکوب آنان است.

آيا چنانچه «کمونيسم کارگری» در حکومت قرار گيرد، حق اين ملل را در تعيين سرنوشت خويش به رسميت خواهد شناخت يا خير؟ چنانچه پاسخ مثبت باشد، «حزب» موظف است اين «بند» را از هم اکنون در سرلوحه برنامه خود جای دهد. اگر پاسخ منفی است، ملل تحت ستم (و همچنين هر انقلابی) وجه تمايزی بين مواضع سلطنت طلبان و آنان قايل نخواهند بود.

موضع کمونيست ها راستين اينست که اين شعار برای تمام ملل ايران که خواهان تعيين سرنوشت خويش (تا سر حد جدايی و تشکيل دولت مستقل) هستند، نه تنها بايد در سر لوحه ی برنامه آنها قرار گيرد، که مبارزه جدی برای تحقق آن انجام گيرد. تنها از طريق دفاع پيگير از اين حق دمکراتيک است که راه برای وحدت زحمتکشان و کارگران ايران در راستای سرنگونی رژيم سرمايه داری هموار می شود. تئوری «نوين» نظريه پرداز «حزب»، تفرقه و شکست انقلاب آتی ايران را تضمين کرده و تنها بدرد رضايت خاطر سلطنت طلبان و گرايش های راستگرا می خورد و بس!

 

مسئله ملی در کردستان

ظاهراً نظريه پرداز «حزب» تنها با حق(6) ملت کُرد در تعيين سرنوشت خويش توافق دارد. علت اين موضع گيری را ايشان روشن نکرده است. بهتر بود که وجه تمايز کيفی بين ملت کُرد با ساير ملل ايران توضيح داده می شد. ما با حق ملت کُرد مانند ساير ملل) در تعيين سرنوشت خود تا سرحد جدايی و تشکيل يک دولت مستقل موافقيم. برای توضيح اين موضع بررسی کوتاهی بايد انجام گيرد.

پس از پايان جنگ امپرياليستی 18-1914 نيروهای امپرياليستی، کنفرانس «ورسای» را تشکيل دادند. کنفرانسی که لنين آنرا «تجمع دزدها برای تقسيم اموال غارت شده» ناميد. سياست اصلی امپرياليزم پس از جنگ، انزوای اتحاد شوروی و سرکوب حرکت های انقلاب جهانی که پس از جنگ شدت می گرفت، بود. کنفرانس  «سه رو» در اوت 1920 با چنين چشم اندازی تشکيل شد. در اين کنفرانس عليرغم وعده امپرياليست ها مبنی بر به رسميت شناختن استقلال کردستان، زمينه تقسيم ملت کُرد به واحدهای جداگانه فراهم آمد. علاوه بر کشورهای امپرياليستی نظير انگلستان، ايالات متحده آمريکا، فرانسه، ايتاليا، تعدادی از نيروهای کوچک و يک هيئت نمايندگی کُرد به عنوان ناظر در اين کنفرانس شرکت کردند. به علت وجود رهبری غيرپرولتری ناسيوناليستی «کميته استقلال کردستان» و مهمترين نيروی اين کميته «جمعيت تعالی کردستان» به رهبری «ملاسعيد» و به سرانجام نرساندن خواست مرکزی ملت کُرد در يافتن استقلال سياسی، کردستان عملاً ميان پنج کشور، ايران، ترکيه، عراق، سوريه و جمهوری ارمنستان شوروی تقسيم شد.

از همان ابتدا، مبارزه ملت کُرد در راستای مبارزه برای حق تعيين سرنوشت خود در تمام مناطق آغاز شد. مرکز اين مبارزات، اما، از يک کشور به کشور ديگر تغيير کرد. ميان سال های 1925 تا 1938 مرکز مبارزه در کردستان ترکيه بود. در سال های 1925 تا 1943 کردستان عراق به پا خواست. پس از آن، مرکز مبارزه به کردستان ايران منتقل شد و تا شکست جمهوری مهاباد ادامه يافت. باز در فاصله   سال های 1961 تا 1975 مبارزات در کردستان عراق شدت گرفتند و سپس در طی انقلاب ايران، کانون مبارزات کردها به ايران منتقل شد و طی چند سال گذشته مبارزات در عراق و ترکيه متمرکز شده است.

طی اين دوره، به ويژه در انقلاب اخير ايران، پويايی ضدسرمايه داری بطور آشکار مشاهده شده است. به سخن ديگر با وجود رهبری بورژوا و خرده بورژوايی ملت کُرد، که جنبش را به شکست های پی در پی کشانده است، مبارزات آن ملت برعليه نظام سرمايه داری و دولت های بورژوا و ديکتاتوری در منطقه متمرکز بوده و ادامه يافته است.   

تجربه قيام توده ای 1991 در کردستان عراق و تشکيل جنبش شورايی در کارخانه ها و مناطق مختلف کردستان(7)، مستقل از رهبران ناسيوناليست بورژوا سنتی جنبش، درس مهمی است در اثبات فراهم بودن وضعيت عينی برای انقلاب کارگری سوسياليستی در منطقه.

البته در مورد اين واقعه مهم تاريخی، يکی ديگر از نظريه پردازان «حزب» در آن زمان اين قيام توده ای که منجر به تشکيل شوراها شد، را يک «شورش» تحت کنترل ناسيوناليست ها ناميد(8).

امروز، ظهور يک گرايش کارگری کمونيستی عليه نه تنها دولت های سرمايه داری بلکه در مقابل رهبری بورژوايی و خرده بورژوايی کُرد، در درون جنبش کُرد مشاهده می شود. اين گرايش تنها می تواند با برقراری انقلاب کارگری سوسياليستی و حکومت شورايی، در ارتباط و همبستگی با کارگران ملل ستمگر منطقه، در راستای تشکيل فدراسيون سوسياليستی در خاورميانه، به پيروزی نهايی برسد.

 

   م. رازی  

 Razi@kargar.org

20   اکتبر 1996

 

زيرنويس ها:

[1]  -«ملت، ناسيوناليسم و برنامه کمونيسم کارگری»، نوشته «منصور حکمت»، انترناسيونال، شماره ی 16، آذر 1373. ساير نقل قول ها از شمارهای 11، 12 و 13 انترناسيونال است.

2 - نظريه پرداز می گويد که دولت آتی ملل ستمديده ممکن است "بدتر" از رژيم حاکم باشد. آيا دولتی "بدتر" از دولت عراق، يا ايران و يا اسرائيل در تاريخ مشاهده شده است؟ حتی يک رژيم ناسيونال بورژوا نمی تواند مرتجع تر از اين رژيم ها باشد. البته در موردی استثنايی لنين با طرح دولت ويژه ای (دولت يهود) مخالفت کرد. اما، از اين موضع نمی توان اصل ابدی ساخت.

3 - رجوع شود به «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش»، 1914، منتخب آثار به زبان انگليسی، جلد20، ص393 و يا آثار منتخبه، ترجمه فارسی، چاپ مسکو، ص 367؛ تزهای «انقلاب سوسياليستی و حق ملل در تعيين سرنوشت»، فوريه 1916، جلد 22، ص 143؛ بحث در باره ی «حق ملل در تعيين سرنوشت خويش»- جمع بندی، ژوئيه 1916، جلد 22، ص320. نقل قول ها در اين نوشته از اين مقالات آورده شده اند.

4 - تا آنجايی که ما اطلاع داريم لرها خود را کُرد دانسته و بعنوان يک ملت جداگانه خود را نمی شناسند.

5 - اين لحن از طرح مسئله ملی نه تنها غيرواقعی است بلکه توهين آميز نسبت به ساير ملل ستمديده غيرفارس است.

6 - البته با رد «ليست استالين»! (زبان، سرزمين، حيات اقتصادی، سيما و قالب روانی و فرهنگ مشترک)، کوشش کرده است با لحنی توهين آميز مسئله ملی را همانند مسئله نامشخصی نظير «خدا» يا «سيمرغ» وانمود کند! او معتقد است که تاريخ پيدايش ملل " تاريخ انترناسيوناليسم" است! (يک تعريف بسيار گنگ تر و نامشخص تر از «ليست استالين»)! نظريه پرداز هيچگاه نمی تواند اشتراک «احساسی» (بقول کائوتسکی) يک ملت که بيش از ساير نکات (زبان، فرهنگ، سرزمين و غيره) وجه اشتراک آن مردم را تشکيل می دهد، درک کند. از اين زاويه هرگز به درک کامل مسئله ملی قايل نخواهد آمد. در ضمن پرسيدنی است که چرا او با حق تعيين سرنوشت کُردهای عراق موافق است و همين حق را برای ملت کُرد ايران قايل نيست؟

7 - رجوع شود به مقاله ی «پيروزی جنبش کُرد: انقلاب ضدسرمايه داری و ضدامپرياليستی»، مازيار روزبه، ئاهه ورامی، «دفترهای کارگری سوسياليستی»، شماره ی 4، مه 1991.

8 - رجوع شود به مقاله «نقش ناسيوناليسم در تراژدی کُرد»، ايرج آذرين، «کارگر امروز»، شماره ی 14، 14 ژوئن 1991. البته يک سال بعد «حزب» تغيير موضع داد و عنوان «شورش» تحت کنترل ناسيوناليست ها را به «شوراهای کارگری سوسياليستی» اصلاح کرد!

 

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ و ادبيات مارکسيستی