استالينيزم
و تروتسکيزم
در
بخش «دانش
مبارزه طبقاتی»،
مقاله ای «در
باره ی
آلترناتيو
سوسياليستی»،
نوشته رفيق ع.
ناصر، مندرج
در «کارگر
سوسياليست»
شماره ی40 (بهمن
1375)، اشاره شده
است که
"مارکسيسم با
هر پسوندی که
به دنبال آن
بيايد، در
جامعه طبقاتی،
«دانش مبارزه
طبقاتی» است."
و يا کمی
پايين تر
تأکيد شده که
"مارکسيسم به
عنوان «دانش
مبارزه طبقاتی»
با پسوندهای
لنينيسم،
تروتسکيسم،
مائوئيسم،
استالينيسم...
در حرکت عمومی
خود ذاتاً
انقلابی است."
ما
با نويسنده
مبنی بر اينکه
استالينيزم (و
مائوئيزم که
ماهيتاً همان
استالينيزم است)،
"دانش مبارزه
طبقاتی" و يا
"در حرکت عمومی"
آن "ذاتاً
انقلابی"
بوده و هست،
توافق نداريم.
يک پارچه کردن
«ايزم»ها و همه
را «انقلابی»
لقب دادن (حتی
"در حرکت عمومی
خود")
متأسفانه
نشانگر
ناديده گرفتن
تجارب، درس های انقلاب
ها و ضدانقلاب
ها در قرن
اخير است.
زيرا که در
قرن گذشته
پيروزی
ضدانقلاب ها
تنها توسط
سرمايه داری و
جريان های
راست صورت
نپذيرفته که
يکی از عوامل
اصلی آن سازش
ها و خيانت های
گرايش های «چپ»
در عرصه جهانی
بوده است.
بدون ترديد
تغيير تناسب
قوا پس از انقلاب
اکتبر 1917 به نفع
امپرياليزم،
به علت خيانت
های
«استالينيزم»
در سطح جهانی
بوده است.
در
قرن گذشته
مخالفان جنبش
کارگری مواضعی
نظير اينکه
«استالينيزم
ادامه
لنينيزم» است
و يا
«تروتسکيزم آن
روی سکه
استالينيزم»
است گرفته
اند. اين
«ايزم»ها محصول
80 سال مبارزه
طبقاتی و تکامل
تئوريک در
درون جنبش
کارگری بوده
است. مخدوش
کردن آن به
هيچ وجه کمکی
به روشن کردن
مسائل جنبش
کارگری و
انتقال تجارب
به نسل جوان،
نخواهد کرد.
برخی
می گويند که
پس از دوره ی
مارکس، تکامل
نظری جنبش
کارگری به
کجراه رفته و
کليه اين
«ايزم»ها مسبب
شکست های جنبش
کارگری بوده
اند. اين
نظريه محققاً
نادرست است.
زيرا اولاً،
در زمان خود
مارکس نيز
انحرافاتی از
درون خود
مارکسيست ها
ظهور کرد.
نظريات
سوسيال
دمکراسی در
اوايل قرن
بيستم نيز متکی
بر «مارکسيزم»
بوده است. اما
از همان جنبش،
مرتدانی
مانند
کائوتسکی و
برنشتين ظهور
کردند که کليه
دستاوردهای
جنبش کمونيستی
را در مقابل
سرمايه داری
مصالحه کردند(1).
آيا
می توان اذعان
داشت که
«سوسيال
دمکراسی» نيز
از آنجايی که
ريشه در
مارکسيزم
داشته، «دانش
مبارزه طبقاتی»
است؟ و يا "در
حرکت عمومی
خود ذاتاً
انقلابی
است"؟ به هيچ
وجه! امروز
سوسيال دمکراسی
و رفرميزم (با
پايه کارگری
آن) چيزی جز
ضدانقلاب
نيست که به
مثابه حربه ای
در دست سرمايه
داری برای
وارد آوردن
ضربه به جنبش
کارگری
استفاده شده
است.
در
قرن اخير نيز
«استالينيزم»
همان نقش را
ايفا کرده است
در «عمل» و «نظر»
نقش ضدانقلابی
ايفا کرده
است. «لنينيزم»
و «تروتسکيزم»
با وجود
ايرادها و
اشکالات آن،
در گرايش
انقلابی باقی
ماندند. آيا
جبهه گيری بين
اين دو به
مفهوم «بت سازی»
و «خشک مغزی»
است؟ ابداً!
بايد
توجه داشت که
در روند
مبارزه طبقاتی،
نظريات
انحرافی از
درون ديدگاه
های موجود،
ظاهر می
گردند. طبقه
کارگر نظريات
و تئوری های
موجود را در
صحنه مبارزاتی
به آزمون
گذاشته و
بهترين را که
در تطابق با پيشبرد
مبارزه است
جذب و ساير
عقايد را دفع
می کند- درغير
اين صورت حرکت
های آن طبقه
محکوم به شکست
است. تنها از
طريق تلاشی يکی
از دو قطب است
که نظريات
نوين انقلابی
(در سطح عالی
تری) ظاهر می
گردد. «تز» و «آنتی
تز» با هم نمی
توانند به
«سانتز» برسند!
يکی از دوقطب
بايد نابود
گردد. مگر
جبهه گيری بين
بين عقايد
«مارکس» و
«باکونين» در
بين الملل اول،
خشک مغزی بود؟
انقلابيون در
آن دوره در
جبهه مارکس
قرار گرفتند و
نظريات
آنارشيستی باکونين
را مردود
اعلام کردند.
در عمل نظريات
مارکس صحت خود
را به اثبات
رساند.
در
دوره ی «بين
الملل» اول هم
«مارکسيزم» و
هم «آنارشيزم»
نمی توانستند
در يک جبهه
قرار گيرند.
نهايتاً يکی
ديگری را نفی
کرد. همچنين
در دوره ی «بين
الملل دوم»
بين نظريات
«لنين» و «کائوتسکی»
نمی توانست
آشتی به وجود
آيد. تنها يکی
از آنها رسالت
انقلاب داشت.
در دوره ی «بين
الملل سوم»
نيز بين عقايد
«تروتسکی» و
«استالين» يکی
«انقلابی» بود.
اولی به تداوم
نظريات
انقلابی نايل
آمد (با وجود
ايرادها و
اشکالات) و
ديگری به جبهه
ضدانقلاب
پيوست (تا جايی
که نتيجه آن
امروزه مشهود
شده است). اين
دو را نمی
توان در يک
مقوله گنجاند
و هر دو
نظريات را «دانش
مبارزه طبقاتی»
معرفی کرد.
زيرا که «دانش
مبارزه طبقاتی»
بيش از هر چيز
نظريات
انقلابی طبقه
کارگر را در
راستای تدارک
انقلاب
سوسياليستی
آماده می کند.
آن «دانش»، در
جهت حل تضاد
بين «کار» و
«سرمايه» عمل می
کند.
«استالينيزم»
ضد اين روند
را انجام داده
و نه تنها در
«ذات انقلابی»
نبوده که
ذاتاً
ضدانقلابی
است! بيشتر
توضيح می
دهيم.
استالينيزم
به مثابه يک
نظريه
ضدانقلابی
برخلاف
نظر رفيق ع.
ناصر که پديده
های مختلف
تاريخی (يا
«ايزم»ها) را
"در حرکت عمومی
خود ذاتاً
انقلابی" می
پندارد، برخی
از مغرضان، با
استفاده از
همينگونه
استدلال ها می
گويند که
«استالينيزم»
در تداوم
«بلشويزم» بوده
است. آنان
نتيجه گيری می
کنند که پس،
کل «بلشويزم»
همانند
«استالينيزم»،
ضدانقلابی
است. اينگونه
ايرادها
نشانگر عدم
درک صحيح از
انحطاط جامعه
شوروی و ظهور
پديده
«استالينيزم»
و اصولاً عدم
فهم انقلاب
روسيه است.
تروتسکی در
مقابل بحث های
مغرضان دوره ی
خود چنين می
گويد: "محققاً
استالينيزم،
اگر چه نه
منطقی مع
الوصف
ديالکتيک
وار، «در دامن
بلشويزم رشد
کرد»؛ نه در جهت
تأييد انقلابی
بلکه به منزله
نفی ترميدوری
آن. ماهيت اين
دو به هيچ وجه
يکسان نيست"(2).
استالينيزم
در واقع حاصل
انحطاط دولت
شوروی بوده و
نه تکامل منطقی
آن. در واقع
اگر انقلاب به
انحطاط کشيده
نمی شد، برای
تکامل دانش
سوسياليستی،
نيازی به درس
گيری از
استالينيزم
نمی بود.
پيروزی نهايی
انقلاب اکتبر
دانش
سوسياليستی
را برای جنبش
کارگری به
ارمغان می
آورد. علت عينی
پيدايش
استالينيزم
شکست موج
انقلاب در
اروپا پس از
جنگ جهانی
اول، عقب
افتادگی عمومی
اقتصادی،
فرهنگی و
اجتماعی در
شوروی، کشته
شدن نيروی
عظيمی از مردم
زحمتکش در جنگ
داخلی بود.
تأثير تداوم
جنگ داخلی
روسيه و از
ميان رفتن
بهترين عناصر
پيشروی کارگری،
به تدريج منجر
به از ميان
رفتن شوراها
نيز گشت.
باقيمانده
عناصر فعال و
انقلابی
شورايی نيز
رفته رفته
توسط قشر
بورکرات که
آنان را خطری
در مقابل خود
می ديد، از
بين برده شدند.
اينها
همه تناسب
نيروها در سطح
جهانی را به
سود «سرمايه» و
زيان «کار»
تغيير دادند.
اضافه بر اين
در درون طبقه
کارگر گرايش
«حفظ وضع موجود»
وجود داشت و
تنها تضمين از
ميان برداشتن
آن «دمکراسی
کارگری» بود. و
از آنجا که
دمکراسی
کارگری با از
ميان رفتن
رهبری انقلابی
از ميان رفت،
بورکراسی
بتدريج حاکم
گشت. اين امر
بدون ترديد
دليل اصلی
انحطاط جامعه
روسيه بود. پس
از آن انقلاب
های اروپايی
که قرار بود
گسترش انقلاب
های جهانی را
تضمين کند،
شکست خوردند.
به ويژه
انقلاب آلمان،
مجارستان و
شوراهای
کارگری
ايتاليا،
آلمان، هلند-به
علت فقدان يک
حزب انقلابی-
موقعيت های
انقلابی را از
دست دادند.
اينها زمينه
مادی برای
نابودی
دمکراسی
کارگری در
شوروی و رشد
بورکراسی را
فراهم آورد.
استالينيزم
از درون اين
انحطاط
سربرون آورد و
خود به مثابه
عاملی
ضدانقلابی به
تسريع روند
انحطاط دولت
شوروی کمک
رساند.
متأسفانه قشر
پيشروی کارگری
تحت رهبری
«اپوزيسيون
چپ» قادر نشد
که مقاومت
لازم عليه رشد
بورکراسی را
انجام دهد
(اين خود تنها
در شناخت
وضعيت مادی
عقب نشينی
انقلاب جهانی
قابل درک است).
چنين
وضعيتی منجر
به پيدايش و
سپس استحکام
قشری از درون
جامعه شد. اين قشر
بخشاً از
بازماندگان
طبقات متوسط و
مرفه جامعه
سابق و
کارگران
دلسرد و
نااميد بودند
که به دور عده
ای در درون
حزب کمونيست
گرد آمدند.
بورکراسی به
علت اين وضعيت
عينی توانست
قدرت سياسی را
غصب کرده و
نمايندگان
شوراهای
کارگری و
دهقانی را از
حکومت کنار
گذارد.
پس
از مرگ لنين،
نخستين «دست
آورد» نظری و
تئوريک اين
فراشد تز
«سوسياليزم در
يک کشور» بود.
بورکراسی متکی
بر اين تز چشم
انداز انقلاب
جهانی (بنياد
نظريات مارکس، لنين
و تروتسکی) را
به کناری
پرتاب کرد و
از گسترش
انقلاب در
آسيا و اروپا جلوگيری
به عمل آورد.
همه تحت لوای
«حفظ وضعيت
موجود» و از
طريق سازش با
بورژوازی
ساير کشورها.
نقش حزب های
کمونيست در
سراسر جهان،
تحت کنترل حزب
کمونيست شوروی،
به جای رهبری
مبارزه طبقاتی
و سرنگونی
رژيم های
سرمايه داری،
اعمال فشار بر
بورژوازی در
راستای
"جلوگيری از
حمله به شوروی"
شد. کمينترن
(بين الملل
سوم) که به
منظور
سازماندهی
انقلاب
سوسياليستی
جهانی تشکيل
شده بود، پس
از لنين، به
ابزار
ديپلماسی
خارجی
بورکراسی
استالينيستی
تبديل شد (در
ايران اين
ابزار خود را
به شکل «حزب
توده» به
نمايش گذاشت).
استالين-
بوخارين، پس
از مرگ لنين
با احيای
نظريه منشويک
ها (که انقلاب
روسيه را
بورژوايی
ارزيابی می
کردند و سهم
مستقلی برای
پرولتاريا
قايل نبودند)،
بنياد
مارکسيستی
انقلاب
سوسياليستی
را درهم
ريختند و تز
جديدی برای
کشورهای «جهان
سوم» اختراع
کردند. بنابر
اين نظريه،
«مرحله اول
انقلاب» در
اين جوامع
انقلاب بورژوايی
ارزيابی شد،
که پرولتاريا
بايستی با
قشرهايی از
بورژوازی «بومی»،
عليه
استبداد،
ائتلاف طبقاتی
کند. و در
مرحله دوم (که
به زمانی
نامعلوم
موکول شده
بود) انقلاب
کارگری
(سوسياليستی)
می توانست شکل
گيرد. اين تز
به سياست رسمی
کمينترن دوره ی
استالين
تبديل شد و
منجر به شکست
بسياری از
انقلاب ها
گشت.
اين
تزها هيچ ربطی
به مارکسيزم
نداشته و تحت
هيچ وضعيتی نمی
توانند «دانش
مبارزه طبقاتی»
معرفی شوند.
اينها به هيچ
وجه "در حرکت
عمومی خود
ذاتاً انقلابی"
نيستند. درست
برعکس اينها
تزهای «ذاتاً
ضدانقلابی»
بوده و هستند.
جنبش کارگری
در سطح جهانی
بهای سنگينی
برای اعمال
اين تزها
پرداخت کرده
است. هر يک از
اينها در
مقاطع مختلف
نه تنها طبقه
کارگر را رهنمود
نداده که دست های
بورژوازی را
برای تهاجم های
بعدی باز
گذاشته است.(3)
تروتسکيزم
چيست؟
«تروتسکيزم»
که توسط
دستگاه دروغ
پردازی مسکو سال
ها به عنوان
«جاسوس
امپرياليزم»،«جاسوس
فاشيزم»،«اپورتونيسم
چپ»،«ضدانقلابی»
و غيره معرفی
شده بود،
اکنون پس از
فروپاشی شوروی
و بی آبرويی
طرفداران
مسکو و پکن،
ديگر چنين
مطرح نمی شود.
استالينيست
ها اين
خزعبلات را،
بدون تأمل و تعمق
و حتی آشنايی
ابتدايی با
نظريات
تروتسکی طوطی
وار تا همين
اواخر تکرار می
کردند. از سوی
ديگر،
سانتريست های
خرده بورژوای
ضدکمونيست
نيز اين
اختلاف ها را
پيراهن عثمان
کرده تا
«تروتسکيزم را
آنروی سکه
استالينيزم» و
يا «خطری برای
جنبش
مارکسيستی
ايران» جلوه
دهند. حنای
دست اينها نيز
رنگ خود را
باخته است!
زيرا که همگی
خود به جبهه
بورژوازی
پيوسته اند.
استالينيست
های «سوسيال
دمکرات» شده
نيز ديگر چيزی
در چنته در
مقابل
تروتسکيزم
ندارند. تاريخ
چند دهه گذشته
ثابت کرد که
نظريات
تروتسکيزم در عمل
منطبق تر به
واقعيت های
جنبش کارگری
جهانی بوده
است (صرف نظر
از اشتباهات و
يا انحرافات
برخی از
سازمان های
تروتسکيستی-
بعداً به اين
موضوع خواهيم
پرداخت).
تاريخ نشان
داد که
طرفداران اين
نظريه در چند
دهه گذشته در
عمل در صف
مقدم جنبش
کارگری،
دانشجويی،
زنان و کليه
ملل تحت ستم
قرار گرفته و
در سطح نظری
تنها گرايشی
است که حامل
سنت های
انقلابی
مارکسيزم را
به درون جنبش
کارگری برده
است. کمتر کسی
امروز در سطح
جهانی
خزعبلات سابق
عليه نظريات
تروتسکيستی
را تکرار می
کند (مگر
مستحجرانی که
در خواب عميق
طولانی بسر
برده اند).
اما،
وجه تمايز
تروتسکيزم با
ساير نظريات
قرن اخير در
چه بوده است؟
اول،
نظريه «انقلاب
مداوم»
اين
نظريه همواره
مورد تحريف
آشکار
«استالينيست»ها
قرار گرفته
است. به زعم
آنها نظريه
«انقلاب
مداوم»(4) يعنی
اينکه "تا در
تمام جهان
انقلاب نشود،
امکان پيروزی
انقلاب در يک
کشور امکان
پذير نيست"!
اين ارزيابی
صحيح نيست.
درست برعکس
نظريه تروتسکی
به صراحت
امکان پيروزی
انقلاب
سوسياليستی
در کشورهای
عقب افتاده را
طرح می کند. و
با طرح و
اثبات امکان
پيروزی
انقلاب کارگری
(سوسياليستی)
است که به
نتيجه انقلاب
جهانی می رسد.
لنين و بلشويک
ها نيز همواره
بر اين اعتقاد
استوار بودند
که انقلاب
روسيه
آغازگاه
انقلاب جهانی
است. و تنها در
صورت پيروزی
انقلاب های
کارگری در
اروپا است که
انقلاب روسيه
به نتيجه نهايی
خواهد رسيد.
شکست انقلاب 1905
روسيه،
تروتسکی را به
جمع بندی نوينی
رساند. او
نشان داد که
تکاليف
دمکراتيک
انقلاب را
بورژوازی نمی
تواند حل کند
و آن برعهده
تنها نيروی
انقلابی
جامعه،
پرولتاريا،
گذاشته می
شود. تروتسکی
متکی بر قانون
«انکشاف
ناموزون و
مرکب» نشان
داد که حل
نهايی تکاليف
دمکراتيک
انقلاب در
جوامع عقب
افتاده از
عهده بورژوازی
«ملی» خارج است.
صرفاً
کارگران و
متحدانشان
(دهقانان
فقير، مليت های
تحت ستم،
زنان) قادر به
حل نه تنها
تکاليف
انقلاب بورژوايی
که همچنين
تکاليف
انقلاب
سوسياليستی
هستند.
تجربه
انقلاب های
مستعمراتی
ثابت کرد که
مبارزاتی که
در محدوده ی
حرکات عليه
مالکين باقی
مانده و قدرت
را در دست
بورژوازی «ملی»
گذاشته و
مناسبات
سرمايه داری
را حفظ کرده
اند، اين
جوامع را
همواره در
وضعيت عقب مانده،
بحرانی دائمی
نگه داشته
اند. تجربيات
شکست های
انقلاب ها در
برزيل 1964، عراق
1959، اندونزی 1965،
ايران 1953 و غيره
که منجر به
کشته شدن
هزاران هزار
کمونيست،
کارگر و
زحمتکش شد،
متکی بر
نظريات
استالينيستی
«ائتلاف طبقاتی»
بود. حتی
«راديکال
ترين» رژيم،
رژيم های
ناسيوناليستی
مانند ناصر در
مصر و الجزاير
محدوديت های
ريشه ای در حل
بحران جامعه
داشتند. تجربه
مبارزات مردم
جهان طی قرن
اخير نشان
داده است که
تنها دو راه
در مقابل آنها
قرار گرفته
است: عقب
افتادگی و
فلاکت يا سوسياليزم،
راه سومی وجود
ندارد. نظريه
«انقلاب
مداوم» تروتسکی
راه دوم را
اثبات کرده
است.
انقلاب
بهمن 1357 ايران
بهترين
آزمايش در
راستای صحت
نظريه «انقلاب
مداوم» بود.
اعتصاب عمومی
کارگران و
بزرگترين
تظاهرات توده
ای عليه سلطنت
متکی بر حمايت
امپرياليزم
آمريکا، بورکراسی
مسکو و پکن و
ارتش قوی و
مجهز به
پيشرفته ترين
سلاح ها، درهم
کوبيده شد.
اما به علت
نبود رهبری
طبقه کارگر،
اين انقلاب
شکست خورد.
همچنين نقش
سازمان های
استالينيستی
در شکست
انقلاب نيز
تعيين کننده
بود.
دوم،
تحليل ماهيت
طبقاتی دولت
های
بورکراتيزه
تروتسکيزم
تنها گرايش در
جنبش کارگری
بود که از
ابتدا به
ناهنجاری های
بورکراتيک در
جامعه شوروی پی
برده و با آن
به مبارزه
برخواست.(5) انقلاب
روسيه نخستين
انقلاب
سوسياليستی
در جهان بود.
برای اولين
بار در سرزمين
پهناوری
مانند روسيه
با تعداد
بيشماری مليت
های ستمديده،
طبقه کارگر با
درجه عالی ای
از سازماندهی،
قدرت دولت
بورژوايی را
درهم کوبيد؛ و
به جای آن
شوراهای
کارگری،
سربازی و
دهقانی تحت
رهبری حزب
بلشويک به
قدرت رسيد.
اما به دلايلی
که در بالا به
آن اشاره شد،
اين انقلاب به
کجراه رفت.
تنها فردی که
اين انحراف را
تحليل کرد، تروتسکی
بود. او نشان
داد که در
جامعه شوروی
دمکراسی
کارگری توسط
استالينيزم
مورد تهاجم
قرار گرفت و
نهايتاً
نابود گشت.
همچنين
مبارزه با اين
انگل اجتماعی
را در ابتدا
«اپوزيسيون
چپ» حزب
بلشويک و سپس
بين الملل
چهارم به رهبری
تروتسکی بدست
گرفت. تروتسکی
با طرح اين
نظريه، سهم
ارزنده ای به
مارکسيزم ادا
کرد.
اما
در مقابل اين
نظريه، تزهای
بی ارتباطی
استالينيستی
مانند
«اردوگاه
سوسياليزم» و
ساختن
سوسياليزم (يا
کمونيزم) در
شوروی مطرح
شد. تاريخ
اثبات کرد که
نظريات
استالينيست
ها از جامعه
شوروی درست
نبوده است و
نظريات
غيرعلمی و
غيرمارکسيستی
بوده اند.
نظريات
تروتسکيزم و
استالينيزم
در مورد شوروی
از لحاظ کيفی
با هم متفاوت
اند، هر دوی
آنها نمی
توانند درست
باشند.
سوم،
برنامه
انتقالی
عصر
امپرياليزم،
دوران احتضار
سرمايه داری
در سطح جهانی
است. در اين
عصر توده های
وسيعی به شکل
متداوم وارد
صحنه مبارزات
روزمره حول
مسايل مشخص خود
می شوند. اما
در عين حال
اغلب مبارزات
از چارچوب مبارزات
روزمره فراتر
رفته و مسأله
شکل «حکومت آتی»
را در دستور
روز قرار می
دهد. آنچه امر
تسخير قدرت
توسط
پرولتاريا را به
تعويق
انداخته،
ناموزونی بين
آمادگی وضعيت
عينی و نبود
يک رهبری
انقلابی در
سطح جهانی
است.
در
سطح ملی نيز
نبود عامل ذهنی
(رهبری
پرولتاريا)
امر تدارک
انقلاب های
سوسياليستی
را به تعويق
انداخته است.
در اين جوامع
(مانند ايران)
وضعيت جنبش
توده ای
همواره
انفجاری است.
توده های
کارگر، گرچه
«دليل» سرنگونی
رژيم ها را
احساس کرده
اما تداوم و
«انگيزه» کافی
برای تدوين
انقلاب
ندارند. در
اين ميان، اما
پيشروان
کارگری
(رهبران عملی
و طبيعی
کارگران) دارای
هم دليل و هم
انگيزه برای
انقلابند.
طغيان های
غيرمترقبه
توده ای در
شهرها و محلات
کارگری نشان
دهنده حضور
فعال اين قشر
در جامعه است.
عدم تداوم و
گسترش طغيان
های توده ای،
به علت نبود
يک تشکيلات
کارگری مسلح
به برنامه
انتقالی است.
قشر پيشرو
کارگران در
غياب چنين
تشکيلاتی
قادر به
پيشبرد
سيستماتيک
مبارزات در
راستای
سرنگونی
نخواهند بود.
برنامه
انتقالی
بايستی توسط
يک حزب انقلابی
(پيوند پيشروی
کارگری و
پيشگام
انقلابی) به
درون طبقه
کارگر انتقال
يابد. حزب
انقلابی با
آغاز از آگاهی
فعلی کارگران
و طرح يک
سلسله شعارهای
انتقالی، پُلی
ميان وضعيت
فعلی و انقلاب
سوسياليستی
ايجاد خواهد
کرد. عبور از
اين پُل راه
را برای آمادگی
شرايط ذهنی توده ها
هموار کرده و
«انگيزه»،
«دلايل» و
«نتايج» کافی
را در ميان
آنان برای
سرنگونی دولت
سرمايه داری و
ساختن جامعه
سوسياليستی
بوجود خواهد
آورد.
«برنامه
انتقالی»
تروتسکی، در
مقابل برنامه
های «حداقل» و
«حداکثر»
سوسيال
دمکراسی و
استالينيستی،
ارائه داده
شد. برنامه
انتقالی با
آغاز از
نيازهای عينی
مبارزه و سطح
آگاهی فعلی
توده های
زحمتکش و
کارگران، از
طريق
سازماندهی
اين مبارزات
حول مطالباتی
که منطبق با
نيازهای
آنهاست، و در
تماميت آن
منجر به
سرنگونی
حاکميت
سرمايه داری می
شود، راه غلبه
بر اين
ناموزونی را
نشان می دهد.
برنامه
انتقالی
همچنين
مبارزات
طبقاتی را در
راستای کسب
قدرت توسط
پرولتاريا
سازمان می
دهد. اين
برنامه پس از
کسب قدرت نيز
مورد اجرا بايستی
قرار گيرد،
زيرا که برای
تسهيل انتقال
به سوسياليزم
طرح ريزی شده
است.
برنامه
انتقالی،
برخلاف مواضع
استالينيست
ها، در تداوم
مواضع بين
الملل سوم
(کمينترن-
زمان حيات
لنين) تکامل يافت.
در تزهای
کنگره سوم
کمينترن
(ژوئيه 1921)
درباره
تاکتيک ها چنين
آمد.
"...احزاب
کمونيست
هيچگونه
برنامه ی
حداقل به
منظور تقويت و
بهبود ساختار
در حال از هم
پاشيدگی
سرمايه داری
ارائه نمی
دهند. انهدام
اين ساختار هدفی
است که رهنمون
آنان است و
رسالت فوری
آنها باقی می
ماند. ولی به
منظور اجرای
اين رسالت
احزاب
کمونيست می
بايد خواست
هائی را مطرح
کنند که تحقق
آن نياز فوری
و حياتی طبقه
کارگر باشد، و
می بايد برای
خواست ها در
مبارزات توده
ای بجنگند،
صرف نظر از
اينکه آيا اين
خواست ها با
اقتصاد بر
مبنای سود
طبقه سرمايه
دار سازگار
باشد يا نه.
"...اگر
اين خواست ها
بر نيازی حياتی
توده های وسيع
پرولتری
منطبق باشند و
اگر توده ها
حس کنند که
وجود آنها به
تحقق اين
خواست ها بستگی
دارد، آنگاه
مبارزه برای
اين خواست ها
نقطه شروع
مبارزه برای
کسب قدرت
خواهد بود. به
جای برنامه ی
حداقل
رفرميست ها و
سانتريست ها،
بين الملل کمونيست
مبارزه
برای نيازهای
ملموس
پرولتاريا را
به پيش می نهد-
مبارزه برای
يک سيستم از
خواست هايی که
در تماميت خود
قدرت بورژوازی
را متلاشی می
کند،
پرولتاريا را
سازمان می
دهد، مبين
مراحلی از
مبارزه برای
ديکتاتوری
پرولتری
بوده، و هر يک
از اين خواست
ها خود بيان
نياز وسيع
ترين توده
هاست، ولو
اينکه خود
توده ها هنوز
آگاهانه
طرفدار
ديکتاتوری
پرولتری
نباشند..."
اين
برنامه با
انحطاط دولت
شوروی و
استالينيزه
شدن کمينترن
به کنار
گذاشته شد. نظريه
برنامه
انتقالی در
تداوم
مارکسيزم
انقلابی بوده
و هيچ ارتباطی
به برنامه
«حداقل» و
«حداکثر»
استالينيست
ها ندارد. اين
دو را نمی
توان يکی
شمرد.
چهارم،
انترناسيوناليزم
استالينيزم
از
«انترناسيوناليزم»
يک اصل تجريدی
و اخلاقی
ساخت. يکی از
فجايع تز
«سوسياليزم در
يک کشور»
جلوگيری از
امر مبارزه
جهانی در
راستای تحقق
سوسياليزم
بود. اين تئوری
به کليه احزاب
«برادر» دستور
داد که امر
گسترش انقلاب
در کشور خود
را فراموش
کرده و عمدتاً
به دفاع از
شوروی به
پردازند. در
صورتی که از
ديدگاه
بلشويزم (و
بعداً
تروتسکيزم)،
«انترناسيوناليزم»
يک ضرورت
انقلابی بود.
مبارزه عليه
سرمايه داری
در يک کشور نمی
توانست از
مبارزه عليه
امپرياليزم
جدا باشد. همانطور
مبارزه در
راستای حزب
انقلابی در
سطح ملی نمی
توانست جدا از
ساختن يک حزب
انقلابی بين
المللی باشد.
دو
بينش
استالينيزم و
تروتسکيزم در
اين مورد نيز
تفاوت کيفی ای
با هم داشتند.
يکی دانستن آن
ناديده گرفتن
عملکرد
ضدانقلابی
استالينيزم
در چند دهه
گذشته در سطح
جهانی است.
انحراف
های سازمان های
تروتسکيستی
گرچه
نظريات
تروتسکيزم در
تداوم نظريات
انقلابی قرن
اخير تکامل
يافت، اما به
علت انزوای
جنبش تروتسکيستی
در سطح بين
المللی، برخی
از طرفداران و
سازمان های
تروتسکيستی
خود دچار
انحرافات
شدند. البته
تبليغات بنگاه
های دروغ
پردازی مسکو و
پکن عليه
تروتسکيزم
نيز در انزوا
نظريات
تروتسکيستی
سال ها در
ميان پيشروی
کارگری کمک
رساند.
گرچه
امروز سازمان
های تروتسکيستی
عموماً، در
اروپا و
آمريکا در صف
مقدم جنبش های
کارگری،
زنان،
دانشجويی و
ضدراسيستی
قرار گرفته
اند، اما برخی
از آنها دچار
انحراف هايی
شده اند. برخی
از آنها از
اصول پايه ای
مارکسيستی
جدا شده و
دچار انحراف
های فرصت
طلبانه، فرقه
گرايانه،
دنباله روانه
از جريان های
خرده بورژوازی
شده اند. حساب
اين جريان هايی
که به نام
«تروتسکيزم»
عمل می کنند
را بايستی از
سوسياليست های
انقلابی که در
درون جنبش
کارگری قرار
گرفته اند،
جدا کرد. در
دوره مارکس
نيز افرادی
خود را
«مارکسيست» می
دانستند، که
کوچکترين
نزديکی به
عملکرد
مارکسيست ها
(از جمله خود
مارکس)
نداشتند.
در
اروپا و
آمريکا برخی
از گرايش های
تروتسکيستی،
متکی بر تئوری
های لنين و
تروتسکی در
اواخر قرن،
همواره دچار
لغزش شده و در
جنگ بين
امپرياليزم و
يک رژيم
ارتجاعی
(مانند خمينی
يا صدام) به
نوعی در جبهه
دوم قرار
گرفته و می
گيرند. اين
نمايانگر عدم
وجود تکامل
تئوريک در
درون جنبش
تروتسکيستی
است. برخوردهای
دگماتيک و
خشک، آنها را
گاهی در صف
غيرکمونيست
ها قرار می
دهد. از سوی
ديگر جريان
هايی نيز وجود
دارند که متکی
به نظريات
مارکسيزم
انقلابی بوده
اند. امروزه
اين جريان ها
که خصوصيات انقلابی
را از
مارکسيزم به
ارث برده، در
درون جنبش کارگری
اعتبار کسب
کرده، و به
مبارزات خود
در راستای
تشکيل يک حزب
پيشتاز
انقلابی جهانی
ادامه داده و
می دهند.(6)
تجربه
انقلاب
ايران
همچنين نشان
داد که بخشی
از تروتسکيست
ها(7)، متکی بر
درک اشتباه از
مفهوم
«ناسيونال بورژوازی»،
همواره نسبت
به رژيم
سرمايه داری
آخوندی توهم
داشتند. اما
بخشی ديگر(8)
همواره به
مواضع انقلابی
وفادار
ماندند.
وجود اينگونه تناقض ها در درون جنبش تروتسکيستی، نشان دهنده اين است که سوسياليزم انقلابی (مارکسيزم انقلابی) تنها محدود به دسترسی به برخی از نظريات احياناً «صحيح» نيست. گرايش سوسياليزم انقلابی قبل از هر چيز بايستی در عمل مبارزاتی همراه