طبقه کارگر و حزب پيشتاز

پس از شکست انقلاب اخير ايران، فعالين جنبش کمونيستی- درارزيابی اين شکست- بطور عمومی به دو دسته تقسيم شدند. ارزيابی نخست- که عمدتا توسط گروه های سنتی طرح شد- علل شکست را"عدم آمادگی" طبقه کارگر برای گسترش انقلاب دانسته و خود را از هرگونه اشتباه مبرا پندا شتند. در اينکه چنين ارزيابی ای انحرافی است نبايستی ترديدی داشت. در واقع نه تنها گروه های سنتی از اشتباه مبرا نبودند که خود عامل اصلی شکست انقلاب اخير بودند وتا اخذ درسهای لازم از اشتباهات گذشته وارزيابی بنيادين سياسی و تشکيلاتی از وضعيت خود، هيچ يک در آينده قادر به ارائه يک بديل انقلابی نخواهند بود. انحراف های سياسی و برنامه ای و ندانم کاری های تشکيلاتی اين سازمانها، ريشه اساسی شکست انقلاب اخير بوده است.(1)

ارزيابی دوم، اما در واکنش به عملکرد و کارنامه گروه های سنتی، توسط فعالين کارگری جنبش کمونيستی ايران ارائه شده و کماکان می شود. اين گرايش ها علل انحراف را نه تنها بر عهده گروه های سنتی گذاشته، که از آن فراتر رفته و  نظر خود را تئوريزه کرده اند. آنان با تقسيم بندی طيف چپ کمونيست به دو دسته" کارگر" و "روشنفکر"، مسببين شکست هر انقلابی (و از جمله انقلاب اخير ايران) را انحراف های" روشنفکران" قلمداد می کنند. اين قبيل ارزيابی ها، در واقع آن روی سکه جمع بندی گروه های سنتی از انقلاب اخير است-  و با وجود انتقادهای صحيح در مورد گروه های سنتی از انقلاب اخير است- و با وجود طرح برخی انتقادات صحيح در مورد گروه های سنتی و حزب های" کمونيستی" در سطح بين المللی- خود دچار انحراف های عميق سياسی می شوند.

برای بررسی مفهوم حزب پيشتاز انقلابی بايد از ريشه های تاريخی آن آغاز کرد.

 

ريشه های تاريخی حزب پيشتاز انقلابی

جنبش سياسی کارگری از يک سو، از درون راديکاليزم خرده بورژوايی و از سوی ديگر از سازمان های خود انگيخته اتحاديه ای سر برون آورده است. چنانچه مادر اين نوزاد را اتحاديه های کارگری بناميم، پدر آن راديکاليزم خرده بورژوايی بوده است. اما، اين نوزاد در روز نخست تولد خود هم از مادر و هم از پدرش بطور قاطع جدا شد.

زيرا از يکسو، گرچه جنبش های خود بخودی طبقه کارگر در قرن های 18-19 نقش تعيين کننده ای در پيشبرد مبارزات ايفا کردند، اما آن مبارزات را درعين حال در محدوده مقاومت های صرفا اکونوميستی نگه داشتند. مبارزات صنفی و اقتصادی طبقه کارگر هيچگاه منجر به رهايی نهايی آن طبقه نشده، که برعکس آن جنبش ها را نهايتاً تحت نفوذ عقايد بورژوايی و خرده بورژوايی قرار داده اند (و می دهند). در نتيجه جنبش سياسی طبقه کارگر مجبور شد که از اين مادر بطور قاطع و نهايی برش کند.

از طرف ديگر،  جنبش سياسی طبقه کارگر محصول تاريخی دموکراسی خرده بورژوايی بوده است. از ميان جناح چپ راديکاليزم ژاکوبن ها(2)، گروه ای برخاست و در مقابل مدافعان انقلاب بورژوايی وعوام فريبی های بورژوايی مبنی بر"برابری" و "برادری"؛ را افشا کرد. اولين نظريات سياسی طبقه کارگر توسط بابوف(3) و همراهانش در انقلاب فرانسه طنين افکند. مارکس و انگلس نيز خود در ابتدا به عنوان همکاران مطبوعات و جنبش چپ افراطی دمکراتيک خرده بورژوايی ظاهر شدند. لاسال(4) و ويلهم ليبکنشت(5) با انشعاب از نيروهای دمکرات راديکال "مردم گرايان"، نخستين سازمانهای سوسيال دمکرات را در آلمان بنياد نهادند. پالخانف(6)،  پدر "مارکسيزم روسيه"، و پايه گذارجنبش سياسی کارگری روسيه در ابتدا عضو سازمان مردم گرای "زمين وآزادی" بود. در انگلستان بنياد گذاران جنبش سياسی کارگری اکثراً از درون راديکاليزم خرده بورژوايی برون آمدند.

همانطور که سنديکاليزم، جنبش کارگری را محدود می کرد، راديکاليزم خرده بورژوايی نيز خود را نهايتاً در خدمت منافع توليد کنندگان کوچک مستقل قرار داد. عقايد خرده بورژوا راديکال قرن 19، طبقه کارگر را برای مبارزه پيگير از منافع ويژه خود نهايتا باز داشت. مارکس وانگلس از نخستين کمونيست هايی بودند که در سطح نظری وسياسی از راديکاليزم خرده بورژوايی سازمان خود را جدا ساختند. آنان در سال 1850 در مورد سازمان های خرده بورژوا راديکال چنين نوشتند:

"...هنگامی که خرده بورژواهای دمکرات همه جا زير فشار هستند، عموما برای پرولتاريا موعظه وحدت وآشتی سر می دهند، بسوی آن دست دوستی دراز می کنند و می کوشند تا يک حزب بزرگ مخالف بر پا کنند که کليه گرايش های مختلف يک حزب دمکراتيک را در بر گيرد. آنان می کوشند تا کارگران را به يک سازمان حزبی بکشانند که در آن شعارهای کلی سوسيال دمکراتيک مسلط باشد، شعارهايی که پشت آنان منافع ويژه پرولتاريا نمی تواند به پيش رود.... و بسود خرده بورژوايی راديکال و بضرر کامل پرولتاريا تمام می شود."(7)

بدين ترتيب جنبش سياسی کارگری می بايستی هم از سازمان های خودانگيخته، و هم از حزب های خرده بورژوا بطور قاطع جدا شود. نخستين سازمان های سياسی طبقه کارگر نيز بر اين اساس ساخته شدند. اما، به مجرد اينکه جنبش کارگری مستقل نخستين گام های حيات خود را بر داشت، قطب جاذبی برای همان خرده بورژوازی راديکال شد. خرده بورژوازی راديکال که قادر نيست در مقابل پرولتاريا از يک طرف و بورژوازی از سوی ديگر تشکل های خود را بوجود بياورد، به تنها مرکز موجود معتبر، يعنی سازمان های سیاسی کارگران، روی می آورد. البته خرده بورژوازی راديکال با عقايد، نظريات وايدولوژی خود وارد سازمان های کارگری می شود. طبعاً در اين مقطع از تاريخ نيز، مجدداً مسئله برش از اين گرايش ها، برای مارکسيست های انقلابی ، طرح شد- با اين تفاوت که اين بار در درون خود سازمان های کارگری اين انشقاق بايستی صورت می گرفت.

حال می پردازيم به قواعد واصولی که کارگران پيشرو وانقلابيون، برای تبديل حزب خود از يک کلوب بحث و جدل های بی پايان و فرسايشی بين پرولتاريا و خرده بورژوازی، به يک حزب سياسی که تجلی منافع تاريخی کارگران در آن نهفته است، بايد در دست داشته باشند.

 

اهميت برنامه پرولتاريا

 برخی از فعالان کارگری، وجه تمايز بين "کارگر" و "روشنفکر" را برجسته می کنند. در صورتی که برنامه و عقايد ی که کارگران و روشنفکران با خود حمل می کنند حائز اهميت و کليدی است. در ميان طبقه ی  کارگر نه تنها عقايد خرده بورژوازی که حتی ايدئولوژی بورژوايی می تواند به سادگی رخنه کند. زيرا که ايدئولوژی حاکم در جامعه طبقاتی، ايدئولوژی هيئت حاکم است. بورژوازی از طرق مختلف تأثيرات نظری خود را بر کل جامعه می گذارد. بهمين ترتيب، در درون يک حزب کارگری، تفکيک ميان راديکاليزم خرده بورژوايی و جنبش سياسی طبقه کارگر را نمی توان صرفاً در شکل ظاهری آنان نشان داد. راديکاليزم خرده بورژوايی بسياری از اصلاحات پيشنهادی نمايندگان طبقه کارگر را برای بهبود وضعيت وخيم اجتماعی می پذيرد و در بسياری از مواقع، پيگيرتر از کارگران کمونيست به مبارزات ضدسرمايه داری دست می زند. آنچه راديکاليزم خرده بورژوايی را از جنبش سياسی طبقه کارگر متمايز می کند هدف های تاريخی اين دو نيرو اجتماعی است. فقط کارگران کمونيست خواهان سلب مالکيت سرمايه داری و وسايل توليد هستند. صرفاً در برنامه طبقه کارگر محو طبقات، دولت و کليه وجوه استثمار انسان ها به دست انسان ها، جای دارد. کارگران کمونيست برای تسخير قدرت سياسی و استقرار جامعه سوسياليستی و تشکيل ديکتاتوری پرولتاريا و يا دمکراسی کارگری مبارزه پيگير می کنند. اما، خرده بورژوازی راديکال چنين برنامه ای را نمی پذيرد- اختلاف نيز بر سر همين مسئله است. مبارزه قاطع کارگران کمونيست بر محور برنامه انقلابی، آنان را از عقايد راديکاليزم خرده بورژوايی ساير کارگران جدا می کند. کارل مارکس در مورد موقعيت خرده بورژوازی و وظايف پرولتاريا چنين می گويد:

"در حالی که از يکسو، سوسياليزم تخيلی و مکتبی که کل جنبش را تابع يکی از لحظه های آن می کند، و فعاليت مغزی فضل فروشان را به جای توليد اجتماعی می نشاند، مبارزه انقلابی طبقات را با همه ضرورت های آن حذف می کند و در حالی که اين سوسياليزم مکتبی که در باطن کاری جز ايده آليزه کردن جامعه ی موجود انجام نمی دهد...اين سوسياليزم را پرولتاريا طرد و به خرده بورژوازی واگذار می کند...پرولتاريا بيش و پيش تر به گرد سوسياليزم انقلابی به گرد کمونيزم که برای آن بورژوازی نام بلانکی را اختراع کرده است جمع می شود. اين سوسياليزم همانا اعلام تداوم انقلاب است. همانا اعلام ديکتاتوری طبقاتی پرولتاريا همچون نقطه لازم گذار به الغاء کليه روابط اجتماعی که متناظر اين روابط توليدند، به انقلاب در همه ايده هايی که نتيجه اين روابط اجتماعی اند."(8)

به سخن ديگر، تنها نيروای می تواند در مقابل انحراف های خرده بورژوايِی راديکال در درون جنبش کارگری ايستادگی کند، که جهت گيری مشخص انقلاب سوسياليستی و برنامه انقلابی داشته باشد. به قول مارکس انقلابيونی که به گرد سوسياليزم انقلابی جمع شده باشند. در واقع نخستين رهنمود سازماندهی حزب پيشتازانقلابی نيز در همين نکته مهم نهفته است.

 

مسئله آگاهی طبقاتی

آنچه انقلاب کارگری (سوسياليستی) را با ساير انقلاب ها متمايز می کند اينست که انقلاب کارگری برخلاف ساير انقلاب ها در تاريخ، يک عمل آگاهانه است.

انقلاب کارگری يک شورش خود انگيخته توده ها و يا يک قيام خود بخودی مردم نيست، که يک انقلاب برنامه ريزی شده است. انقلاب پرولتری برای نخستين بار در تاريخ، خواهان جايگزين کردن يک شکل از استثمار به جای شکل ديگر آن نيست، بلکه خواهان لغو کليه اشکال استثمار انسان هاست. انقلاب کارگری صرفاً خواستار از ميان برداشتن بی عدالتی و فلاکت نيست که خواهان تسخير قدرت سياسی برای اجتماعی کردن کليه وسايل توليد و رهايی کليه انسان ها از ستم کشی تحت جامعه طبقاتی است. سرمايه داری پيش شرط های عينی انقلاب را فراهم می آورد، اما برای انقلاب سوسياليستی پيش شرط های ذهنی- يعنی آگاهی سوسياليستی نيز ضروری است.

آگاهی سوسياليستی نوين برخلاف ساير انگيزه های جوامع ما قبل از سرمايه داری، محصول دانش انقلابی است. تشديد تضادهای طبقاتی و نهايتاً رودرويی طبقه کارگر با سرمايه دار و شورش ها و طغيان های کارگری پديده هايی هستند که در درون جامعه سرمايه داری بوقوع می پيوندند. اما صرفاً با عصيان و خشم توده ای نمی توان نظام سرمايه داری را از ميان برداشت. طبقه کارگر نياز به ابزار برنده تری دارد و آنهم تئوری انقلابی است. دانش سوسياليستی که محصول تجارب تاريخی جنبش کارگری و تحليل اقتصادی و اجتماعی است، پيش شرط های ضروری برای ريشه کن کردن نظام سرمايه داری است. بدون تئوری انقلابی و درک جامعه سرمايه داری جايگزين کردن آن غيرممکن است.

کسب آگاهی سوسياليستی اوليه، براساس جنبش های خودانگيخته کارگری که تحت تأثير ايدئولوژی بورژوايی و خرده بورژوايی قرار داشته، بوقوع پيوست. در وضعيت کنونی نيز آگاهی ترديونيونيستی (اتحاديه های کارگری) و يا حزب های توده ای کارگری تحت تأثير همين ايدئولوژی ها قرار دارند. مارکس، متکی بر اين استدلال، می گويد که اين قبيل سوسياليزم بايد توسط پرولتاريا طرد و به خرده بورژوازی واگذار شود.(9) به سخن ديگر، طبقه کارگر بايد خود را از شر ايدئولوژی بورژوايی و خرده بورژوايی که ايدئولوژی هـيئت حاکم است رها کرده و به آگاهی سوسياليستی انقلابی روی آورد.

اما اين آگاهی سوسياليستی انقلابی، و يا مجموعه برنامه کمونيستی، بطور خود بخودی و يا صرفاً از طريق فعاليت های اتحاديه های کارگری به پرولتاريا منتقل   نمی شود. بايد يک پيشروی کارگری که مظهر عالی ترين درجه آگاهی تجربه طبقاتی است، قادر به دستيابی به اين برنامه و انتقال آن به کل طبقه کارگر باشد.  برای مجهز کردن کل طبقه کارگر به اين برنامه، سازماندهی پيشرو کارگری ضروری است؛ و برای سازماندهی پيشروی کارگری نياز به تشکيلات انقلابی، حزب پيشتاز انقلابی است. حزبی که با در دست داشتن ابزار تئوريک و آگاهی سوسياليستی، خشم و عصيان کل طبقه کارگر را در راستای سرنگونی کل نظام سرمايه داری و جايگزينی آن با نظام سوسياليستی سازمان دهد.

 

حزب پيشتاز انقلابی و نظريات مارکس و انگلس

در ابتدا بايستی تأکيد شود که روش ساختن يک حزب کارگری کمونيستی، يک فرمول عام برای تمام موارد و وضعيت تاريخی نيست. تجربه طبقه کارگر، شکل سازماندهی خود و ساير قشرهای تحت ستم را تعيين کرده است. در دوره حيات مارکس و انگلس شکل سازماندهی در مراحل مختلف تغيير کرد؛ اما در مجموع، مبارزه در راستای ساختن يک حزب کارگری (بين المللی) برعليه نفوذ نظريات   خرده بورژوايی (گرايش های شبه ژاکوبينی، سوسياليست های تخيلی و سپس آنارشيستی) در جنبش کارگری بوده است. مارکس و انگلس در دوره حيات خود بطور عمومی "سر ترکه" مبارزه را به طرف ساختن يک حزب توده ای کمونيستی به دور از انحراف های خرده بورژوازی خم کرده بودند. در زمان مارکس و انگلس رفرميزم در جنبش کارگری هنوز نفوذ نکرده بود (به غير از دوره آخر حيات آنان).

در برخورد به نظريات مارکس و انگلس، در راستای ساختن حزب کارگری کمونيستی، بايد به چهار دوره متمايز از يکديگر اشاره شود.

دوره نخست سال های 1850- 1847 دوره فعاليت در "اتحاديه کمونيست"؛

دوره دوم 1864- 1850 سال های فروکش و وقفه در مبارزات کارگری؛

دوره سوم 1872- 1864 سال های دخالت در انجمن بين المللی کارگران؛

دوره چهارم، از 1872 به بعد، مرحله آغاز ظهور جنبش توده ای سوسيال دمکراسی.

برای آشنايی با نظريات مارکس و انگلس و تشابه آن با نظريه سازماندهی حزب پيشتاز انقلابی، نگاهی اجمالی به اين دوره ها ضروری است:

الف) دوره اتحاديه کمونيست- در سال 1846 مارکس و انگلس دست به تشکيل نخستين سازمان بين المللی خود به نام «کميته های مکاتبات کمونيستی»  زدند. مرکز اين کميته ها در بروکسل بود که روابط خود را با کميته های مشابه در بريتانيا، فرانسه، آلمان حفظ کرد. پس از مدتی، اين کميته ها با «اتحاديه عدالت» – يک انجمن مخفی بين المللی در آلمان– تماس برقرار کردند. وحدت بين کميته های مذکور و «اتحاديه عدالت»، در سال 1847، «اتحاديه کمونيست» را پايه گذاشت. در فوريه 1848، بنا بر تقاضای اتحاديه، «بيانيه کمونيست» توسط مارکس و انگلس نگاشته شد. در اين بيانيه برای نخستين بار ايده های اوليه مارکس در باره حزب کارگری به رشته تحرير درآمد. در بخش "پرولتاريا و کمونيست ها" چنين آمده است:

"رابطه کمونيست ها با پرولتاريا بطور کلی از چه شکلی است؟ کمونيست ها در مقابل ساير احزاب طبقه کارگر حزب جداگانه ای تشکيل نمی دهند. آنان منافعی جدا و جداگانه از پرولتاريا، بطور کلی، ندارند. آنان هيچگونه اصول افتراقی از خود بوجود نمی آورند تا بوسيله آن نهضت پرولتاريا را شکل داده، قالب گيری کنند.

تنها دو نکته زير کمونيست ها را از ساير احزاب طبقه کارگر مشخص می کند.

1-کمونيست ها در مبارزات ملی پرولتاريای کشورهای مختلف، منافع مشترک کل پرولتاريا را، صرف نظر از تمام مليت ها، خاطرنشان کرده، آن را جلوه گر می سازند.

 2- در مراحل مختلف که مبارزه طبقه کارگر با بورژوازی، در طول رشد خود، بايد از آن بگذرد، کمونيست ها هميشه و در همه جا از منافع نهضت، بطور کلی، جانبداری می کنند.

بهمين دليل کمونيست ها از يکسو، يعنی در عمل، پيشرفته ترين و عزم جزم کرده ترين بخش حزب های طبقه کارگر هر مملکت را تشکيل می دهند، و در واقع بخشی هستند که ديگران را به حرکت در می آورند؛ و از سوی ديگر، يعنی از ديدگاه نظری، آنان نسبت به توده عظيم پرولتاريا اين امتياز را دارند که به روشنی، مسير حرکت، شرايط، و نتايج نهايی و کلی نهضت پرولتاريا را درک می کنند.

هدف فوری و فوتی کمونيست ها همان است که همه حزب های پرولتاريا در قالب يک طبقه، سرنگون کردن سيادت بورژوازی، و تسخير قدرت سياسی بوسيله پرولتاريا."(10)

در اينجا مارکس و انگلس، در مقابل افرادی که ايده تشکيل گروه های کوچک "توطئه گرايانه" و جايگزين کردن خود به جای کل طبقه کارگر را تبليغ می کردند، مردود اعلام کرده و رابطه کمونيست ها را با طبقه کارگر توضيح دادند. همچنين، آنان در مورد بين المللی بودن جنبش کارگری تأکيد اخص کردند. اما دراين نوشته ها، هنوز بطور دقيق، مفهوم حزب کارگری بيان نشده بود، زيرا که مسئله ساختن حزب مشخص کارگری هنوز در جنبش مطرح نبود. تجربه انقلاب های 1848، بخصوص در آلمان، و ضعف "اتحاديه کمونيست" در دخالت متشکل و مؤثر در قيام های توده ای آن دوره، مفهوم سازماندهی را در نوشته های مارکس تکامل داد. در پائيز 1849 مارکس که در لندن در تبعيد بسر می برد، «کميته مرکزی اتحاديه کمونيست» را برای بازسازی سازمان خود تشکيل داد.

مارکس و انگلس، پس از تجربه انقلاب های 1848 در اروپا صريحاً به ايجاد سازمان مخفی و محکم پيشروی کارگری (نمايندگان عالی ترين درجه آگاهی طبقاتی) و متمايز از نمايندگان نظريات و طرز تفکر خرده بورژوايی راديکال در درون جنبش کارگری، اشاره کردند. مارکس در آغاز انقلاب 1848 چنين نوشت:

"...اتحاديه کمونيست که در گذشته سازمانی محکم بود به شدت ضعيف شده است. بخش عمده ای از اعضاء که مستقيماً در جنبش شرکت داشتند، تصور کردند که زمان کار تجمع های مخفی سپری شده و بايستی به فعاليت های علنی اکتفا کرد. برخی از واحدهای محلی رابطه خود را با کميته مرکزی (رهبری) سست کردند و به تدريج به خواب رفتند. در حالی که حزب دمکراتيک، حزب خرده بورژوايی، بيشتر و بيشتر در آلمان سازمان يافته است، حزب کارگری در حال از دست دادن پايه محکم خود است. و در بهترين حالت به جز در چند منطقه برای انجام کارهای محلی، فعال و سازمان يافته نيست. در نتيجه، جنبش عمومی کاملاً زير نفوذ رهبری دمکرات های خرده بورژوا قرار گرفته است. به اين وضعيت نمی توان ادامه داد، بايد استقلال کارگران را مجدداً برقرار کرد."(11)     

همانطور که مشاهده می شود، نزد مارکس" سست شدن" تشکيلاتی سازمان کارگری، مترادف بود با قرار گرفتن آن زير سلطه انديشه های رهبری خرده بورژوايی. انگلس نيز چنين استدلالی ارائه می داد:  

"مدت هاست که هيچ توهمی در باره اين واقعيت ندارم که بالاخره يک روز در حزب جدل  با افرادی که اعتقادات بورژوايی دارند، در خواهد گرفت و انشعابی ميان جناح راستگرا و چپگرا پيش خواهد آمد."(12) 

ب) دوره فروکش انقلاب ها-  طی 14 سال بين 1864- 1850، مارکس و انگلس دخالت زيادی در امور ساختن حزب کارگری نداشتند. در اين دوره، مارکس مشغول نگارش کتاب «سرمايه» بود. در عين حال برای روزنامه های «چارتيست ها» در بريتانيا مقاله نوشت. طی اين زمان، انجمن ها و کلوب های متعددی تحت نفوذ سوسياليست های تخيلی و طرفداران ژاکوبين ها شکل گرفتند، که مارکس و انگلس در آنان شرکت فعال نداشتند. در اين دوره به علت فروکش مبارزات کارگری اروپايی در اثر شکست انقلاب های1848، سازمان های کارگری قابل ملاحظه ای ايجاد نشدند؛ و وضعيت عينی نيز برای چنين تشکل هايی وجود نداشت.

ج) دوره تأسيس بين الملل اول- در سپتامبر 1864، مارکس به جلسه «انجمن  بين الملل کارگران» در لندن دعوت شد و با شرکت در آن جلسه، فعاليت تشکيلاتی خود را در درون جنبش کارگری از سر آغاز کرد. اين انجمن طی دوره ای به علت آغاز بحران های اقتصادی در سطح اروپايی و مبارزات بين المللی کارگران، توسط چند اتحاديه کارگری – بخصوص در بريتانيا و فرانسه- تأسيس شده بود. اما، گرايش های شرکت کننده در اين انجمن عمدتاً از طرفداران «مازينی» ناسيوناليست های ايتاليايی، «پرودن» اصلاح طلبان فرانسوی و «اوون» سوسياليست های تخيلی انگليسی، تشکيل شده بودند. مارکس که مسئوليت نگارش «اصول» اين انجمن را به عهده گرفته بود، در دفاع از مواضع طبقه کارگر، به انحراف های موجود برخورد کرد. اظهارات معروفی مانند "رهايی طبقه کارگر فقط توسط خود طبقه کارگرعملی است"، در پاسخ به انحراف های ماجراجويان شبه ژاکوبينی که متمايل بودند که خود را جايگزين طبقه کارگر کنند، بود؛ و يا "رهايی طبقه کارگر نه امر محلی و نه ملی است"، بلکه يک مسئله اجتماعی است که در سطح بين المللی قابل تحقق است"، در پاسخ به انحراف های ناسيوناليستی موجود، در «اصول» انجمن، توسط مارکس تأکيد شده بود.

با آغاز موج اعتصاب های کارگری و تعميق بحران اقتصادی سرمايه داری 67-1866، مارکس موقعيت خود را در درون بين الملل اول، در مقابل گرايش های انحرافی، مستحکم تر کرد. مارکس در درون رهبری بين الملل، «شورای عمومی» ، و در کنگره ها، قطعنامه های مبنی بر سياست های سوسياليستی را گذراند. برای نمونه، در کنگره، لوزان (1867)، طرح شد که: "رهايی اجتماعی کارگران از رهايی سياسی آنان جدا ناپذير است." همچنين در کنگره بروکسل (1868)، سياست های طرفداران «پرودن» شکست خورد. در کنفرانس لندن (1871)، ترميم پراهميتی به «اصول» انجمن داده شد:

" در تقابل با قدرت اشترکی طبقات دارا، پرولتاريا تنها زمانی قادر است که به مثابه يک طبقه عمل کند که خود را در يک حزب سياسی –عليه کليه حزب های طبقات دارا- متشکل کند.

اين عمل، پيروزی طبقه کارگر را در راستای انقلاب سوسياليستی و هدف نهايی آن، يعنی الغاء همه طبقات، تضمين می کند."

اما با وجود مبارزات سياسی مارکس عليه گرايش های انحرافی موجود، و تصويب برنامه انقلابی، بين الملل اول هرگز نتوانست به يک حزب بين المللی کمونيستی تبديل شود. بخش های مختلف در کشورهای مختلف هر يک تحت تأثير گرايش های انحرافی موجود قرار گرفته بودند. مارکس خود اعتقاد داشت که بايد "گذاشت تا هر بخش آزادانه برنامه خود را تکامل دهد."(13)  نتيجه عملکرد چنين روشی اين بود که افرادی نظير «ميخائيل باکونين» و طرافدارانش در حزب آنارشيستی «اخوان بين الملل»، به بين الملل اول پيوستند. اين عده که خواهان از ميان برداشتن فوری دولت، ارث و امتناع از سياست برای جنبش کارگری بودند، بين الملل را با ماجراجويی و توطئه گری به بن بست کشاندند. مبارزه «باکونين» عليه «شورای عمومی» بين الملل، بحران بين الملل را عميق تر کرد. با شکست «کمون پاريس»، کليه سازمان های کارگری در سطح بين المللی مورد حمله ارتجاع قرار گرفتند. و بين الملل اول نيز به تدريج به پايان زنž