طبقه
کارگر و حزب
پيشتاز
پس
از شکست
انقلاب اخير
ايران،
فعالين جنبش کمونيستی-
درارزيابی
اين شکست-
بطور عمومی به
دو دسته تقسيم
شدند. ارزيابی
نخست- که
عمدتا توسط
گروه های سنتی
طرح شد- علل
شکست را"عدم
آمادگی" طبقه
کارگر برای
گسترش انقلاب
دانسته و خود
را از هرگونه
اشتباه مبرا
پندا شتند. در
اينکه چنين
ارزيابی ای
انحرافی است
نبايستی
ترديدی داشت.
در واقع نه
تنها گروه های
سنتی از
اشتباه مبرا
نبودند که خود
عامل اصلی
شکست انقلاب
اخير بودند
وتا اخذ درسهای
لازم از
اشتباهات
گذشته
وارزيابی
بنيادين سياسی
و تشکيلاتی از
وضعيت خود،
هيچ يک در
آينده قادر به
ارائه يک بديل
انقلابی
نخواهند بود.
انحراف های
سياسی و
برنامه ای و
ندانم کاری های
تشکيلاتی اين
سازمانها،
ريشه اساسی
شکست انقلاب
اخير بوده
است.(1)
ارزيابی
دوم، اما در
واکنش به
عملکرد و
کارنامه گروه های
سنتی، توسط
فعالين کارگری
جنبش کمونيستی
ايران ارائه
شده و کماکان
می شود. اين
گرايش ها علل
انحراف را نه
تنها بر عهده
گروه های سنتی
گذاشته، که از
آن فراتر رفته
و نظر
خود را
تئوريزه کرده
اند. آنان با
تقسيم بندی
طيف چپ
کمونيست به دو
دسته" کارگر"
و "روشنفکر"،
مسببين شکست
هر انقلابی (و از
جمله انقلاب
اخير ايران)
را انحراف های"
روشنفکران"
قلمداد می
کنند. اين
قبيل ارزيابی
ها، در واقع
آن روی سکه
جمع بندی گروه
های سنتی از
انقلاب اخير
است- و
با وجود
انتقادهای
صحيح در مورد
گروه های سنتی
از انقلاب
اخير است- و با
وجود طرح برخی
انتقادات
صحيح در مورد
گروه های سنتی
و حزب های"
کمونيستی" در
سطح بين المللی-
خود دچار
انحراف های
عميق سياسی می
شوند.
برای
بررسی مفهوم
حزب پيشتاز
انقلابی بايد
از ريشه های
تاريخی آن
آغاز کرد.
ريشه های
تاريخی حزب
پيشتاز
انقلابی
جنبش
سياسی کارگری
از يک سو، از
درون
راديکاليزم خرده
بورژوايی و از
سوی ديگر از
سازمان های
خود انگيخته
اتحاديه ای سر
برون آورده
است. چنانچه
مادر اين
نوزاد را اتحاديه
های کارگری
بناميم، پدر
آن
راديکاليزم
خرده بورژوايی
بوده است.
اما، اين
نوزاد در روز
نخست تولد خود
هم از مادر و
هم از پدرش
بطور قاطع جدا
شد.
زيرا
از يکسو، گرچه
جنبش های خود
بخودی طبقه
کارگر در قرن
های 18-19 نقش
تعيين کننده ای
در پيشبرد
مبارزات ايفا
کردند، اما آن
مبارزات را
درعين حال در
محدوده
مقاومت های
صرفا
اکونوميستی
نگه داشتند.
مبارزات صنفی
و اقتصادی
طبقه کارگر
هيچگاه منجر
به رهايی نهايی
آن طبقه نشده،
که برعکس آن
جنبش ها را
نهايتاً تحت
نفوذ عقايد
بورژوايی و
خرده بورژوايی
قرار داده اند
(و می دهند). در
نتيجه جنبش
سياسی طبقه
کارگر مجبور
شد که از اين
مادر بطور قاطع
و نهايی برش
کند.
از
طرف ديگر، جنبش
سياسی طبقه
کارگر محصول
تاريخی
دموکراسی
خرده بورژوايی
بوده است. از ميان
جناح چپ
راديکاليزم
ژاکوبن ها(2)، گروه
ای برخاست و
در مقابل
مدافعان
انقلاب
بورژوايی
وعوام فريبی
های بورژوايی
مبنی
بر"برابری" و
"برادری"؛ را
افشا کرد.
اولين نظريات
سياسی طبقه
کارگر توسط
بابوف(3) و
همراهانش در
انقلاب
فرانسه طنين
افکند. مارکس
و انگلس نيز
خود در ابتدا
به عنوان همکاران
مطبوعات و
جنبش چپ افراطی
دمکراتيک
خرده بورژوايی
ظاهر شدند.
لاسال(4) و
ويلهم
ليبکنشت(5) با
انشعاب از
نيروهای
دمکرات
راديکال
"مردم
گرايان"،
نخستين سازمانهای
سوسيال
دمکرات را در
آلمان بنياد
نهادند. پالخانف(6)، پدر
"مارکسيزم
روسيه"، و
پايه گذارجنبش
سياسی کارگری
روسيه در
ابتدا عضو
سازمان مردم
گرای "زمين
وآزادی" بود.
در انگلستان
بنياد گذاران
جنبش سياسی
کارگری
اکثراً از
درون
راديکاليزم
خرده بورژوايی
برون آمدند.
همانطور
که
سنديکاليزم،
جنبش کارگری
را محدود می
کرد، راديکاليزم
خرده بورژوايی
نيز خود را
نهايتاً در
خدمت منافع
توليد کنندگان
کوچک مستقل
قرار داد.
عقايد خرده
بورژوا راديکال
قرن 19، طبقه
کارگر را برای
مبارزه پيگير
از منافع ويژه
خود نهايتا
باز داشت.
مارکس وانگلس
از نخستين
کمونيست هايی
بودند که در
سطح نظری
وسياسی از
راديکاليزم
خرده بورژوايی
سازمان خود را
جدا ساختند.
آنان در سال 1850
در مورد
سازمان های
خرده بورژوا
راديکال چنين
نوشتند:
"...هنگامی
که خرده
بورژواهای
دمکرات همه جا
زير فشار
هستند، عموما
برای
پرولتاريا
موعظه وحدت
وآشتی سر می
دهند، بسوی آن
دست دوستی
دراز می کنند
و می کوشند تا
يک حزب بزرگ
مخالف بر پا
کنند که کليه
گرايش های
مختلف يک حزب
دمکراتيک را
در بر گيرد.
آنان می کوشند
تا کارگران را
به يک سازمان
حزبی بکشانند
که در آن
شعارهای کلی
سوسيال
دمکراتيک
مسلط باشد،
شعارهايی که
پشت آنان
منافع ويژه
پرولتاريا نمی
تواند به پيش
رود.... و بسود
خرده بورژوايی
راديکال و
بضرر کامل
پرولتاريا
تمام می شود."(7)
بدين
ترتيب جنبش
سياسی کارگری
می بايستی هم
از سازمان های
خودانگيخته،
و هم از حزب های
خرده بورژوا
بطور قاطع جدا
شود. نخستين
سازمان های
سياسی طبقه
کارگر نيز بر
اين اساس ساخته
شدند. اما، به
مجرد اينکه
جنبش کارگری
مستقل نخستين
گام
های حيات خود
را بر داشت،
قطب جاذبی برای
همان خرده
بورژوازی
راديکال شد.
خرده بورژوازی
راديکال که
قادر نيست در
مقابل
پرولتاريا از يک
طرف و بورژوازی
از سوی ديگر
تشکل های خود
را بوجود
بياورد، به
تنها مرکز
موجود معتبر،
يعنی سازمان
های سیاسی
کارگران، روی
می آورد.
البته خرده
بورژوازی
راديکال با
عقايد،
نظريات
وايدولوژی
خود وارد
سازمان های
کارگری می
شود. طبعاً در
اين مقطع از
تاريخ نيز،
مجدداً مسئله
برش از اين
گرايش ها، برای
مارکسيست های
انقلابی ، طرح
شد- با اين
تفاوت که اين
بار در درون
خود سازمان های
کارگری اين
انشقاق بايستی
صورت می گرفت.
حال
می پردازيم به
قواعد واصولی
که کارگران
پيشرو
وانقلابيون،
برای تبديل
حزب خود از يک
کلوب بحث و
جدل های بی
پايان و
فرسايشی بين
پرولتاريا و
خرده بورژوازی،
به يک حزب
سياسی که تجلی
منافع تاريخی
کارگران در آن
نهفته است،
بايد در دست
داشته باشند.
برخی از
فعالان کارگری،
وجه تمايز بين
"کارگر" و
"روشنفکر" را
برجسته می
کنند. در صورتی
که برنامه و
عقايد ی که
کارگران و
روشنفکران با
خود حمل می
کنند حائز
اهميت و کليدی
است. در ميان
طبقه ی
کارگر نه
تنها عقايد
خرده بورژوازی
که حتی
ايدئولوژی
بورژوايی می
تواند به سادگی
رخنه کند.
زيرا که
ايدئولوژی
حاکم در جامعه
طبقاتی،
ايدئولوژی
هيئت حاکم
است. بورژوازی
از طرق مختلف
تأثيرات نظری
خود را بر کل
جامعه می
گذارد. بهمين
ترتيب، در درون
يک حزب کارگری،
تفکيک ميان
راديکاليزم
خرده بورژوايی
و جنبش سياسی
طبقه کارگر را
نمی توان
صرفاً در شکل
ظاهری آنان
نشان داد.
راديکاليزم
خرده بورژوايی
بسياری از
اصلاحات
پيشنهادی
نمايندگان
طبقه کارگر را
برای بهبود
وضعيت وخيم
اجتماعی می
پذيرد و در
بسياری از مواقع،
پيگيرتر از
کارگران
کمونيست به
مبارزات
ضدسرمايه داری
دست می زند.
آنچه
راديکاليزم
خرده بورژوايی
را از جنبش
سياسی طبقه
کارگر متمايز
می کند هدف های
تاريخی اين دو
نيرو اجتماعی
است. فقط
کارگران
کمونيست
خواهان سلب
مالکيت سرمايه
داری و وسايل
توليد هستند.
صرفاً در
برنامه طبقه
کارگر محو
طبقات، دولت و
کليه وجوه
استثمار
انسان ها به
دست انسان ها،
جای دارد.
کارگران
کمونيست برای
تسخير قدرت
سياسی و
استقرار
جامعه
سوسياليستی و
تشکيل
ديکتاتوری
پرولتاريا و
يا دمکراسی
کارگری
مبارزه پيگير
می کنند. اما،
خرده بورژوازی
راديکال چنين
برنامه ای را
نمی پذيرد-
اختلاف نيز بر
سر همين مسئله
است. مبارزه
قاطع کارگران
کمونيست بر
محور برنامه
انقلابی،
آنان را از
عقايد
راديکاليزم
خرده بورژوايی
ساير کارگران
جدا می کند.
کارل مارکس در
مورد موقعيت
خرده بورژوازی
و وظايف
پرولتاريا
چنين می گويد:
"در
حالی که از
يکسو،
سوسياليزم
تخيلی و مکتبی
که کل جنبش را
تابع يکی از
لحظه های آن می
کند، و فعاليت
مغزی فضل
فروشان را به
جای توليد
اجتماعی می
نشاند،
مبارزه
انقلابی
طبقات را با
همه ضرورت های
آن حذف می کند
و در حالی که
اين
سوسياليزم
مکتبی که در
باطن کاری جز
ايده آليزه
کردن جامعه ی
موجود انجام
نمی دهد...اين
سوسياليزم را
پرولتاريا
طرد و به خرده
بورژوازی
واگذار می
کند...پرولتاريا
بيش و پيش تر
به گرد
سوسياليزم
انقلابی به
گرد کمونيزم
که برای آن
بورژوازی نام
بلانکی را
اختراع کرده
است جمع می
شود. اين
سوسياليزم
همانا اعلام
تداوم انقلاب
است. همانا
اعلام ديکتاتوری
طبقاتی
پرولتاريا
همچون نقطه
لازم گذار به
الغاء کليه
روابط اجتماعی
که متناظر اين
روابط
توليدند، به
انقلاب در همه
ايده هايی که
نتيجه اين
روابط اجتماعی
اند."(8)
به
سخن ديگر،
تنها نيروای می
تواند در
مقابل انحراف
های خرده
بورژوايِی
راديکال در
درون جنبش
کارگری
ايستادگی
کند، که جهت
گيری مشخص
انقلاب
سوسياليستی و
برنامه
انقلابی
داشته باشد.
به قول مارکس
انقلابيونی
که به گرد سوسياليزم
انقلابی جمع
شده باشند. در
واقع نخستين
رهنمود
سازماندهی
حزب
پيشتازانقلابی
نيز در همين نکته
مهم نهفته
است.
آنچه
انقلاب کارگری
(سوسياليستی)
را با ساير
انقلاب ها
متمايز می کند
اينست که
انقلاب کارگری
برخلاف ساير
انقلاب ها در
تاريخ، يک عمل
آگاهانه است.
انقلاب
کارگری يک
شورش خود
انگيخته توده
ها و يا يک
قيام خود بخودی
مردم نيست، که
يک انقلاب
برنامه ريزی
شده است.
انقلاب
پرولتری برای
نخستين بار در
تاريخ،
خواهان
جايگزين کردن
يک شکل از
استثمار به جای
شکل ديگر آن
نيست، بلکه
خواهان لغو کليه
اشکال
استثمار
انسان هاست.
انقلاب کارگری
صرفاً
خواستار از
ميان برداشتن
بی عدالتی و
فلاکت نيست که
خواهان تسخير
قدرت سياسی
برای اجتماعی
کردن کليه
وسايل توليد و
رهايی کليه
انسان ها از
ستم کشی تحت
جامعه طبقاتی
است. سرمايه
داری پيش شرط
های عينی
انقلاب را
فراهم می
آورد، اما برای
انقلاب
سوسياليستی
پيش شرط های
ذهنی- يعنی
آگاهی
سوسياليستی
نيز ضروری
است.
آگاهی
سوسياليستی
نوين برخلاف
ساير انگيزه
های جوامع ما
قبل از سرمايه
داری، محصول
دانش انقلابی
است. تشديد
تضادهای
طبقاتی و
نهايتاً
رودرويی طبقه
کارگر با
سرمايه دار و
شورش ها و
طغيان های
کارگری پديده
هايی هستند که
در درون جامعه
سرمايه داری
بوقوع می
پيوندند. اما
صرفاً با
عصيان و خشم
توده ای نمی
توان نظام
سرمايه داری
را از ميان
برداشت. طبقه
کارگر نياز به
ابزار برنده
تری دارد و
آنهم تئوری
انقلابی است.
دانش
سوسياليستی
که محصول
تجارب تاريخی
جنبش کارگری و
تحليل اقتصادی
و اجتماعی
است، پيش شرط
های ضروری برای
ريشه کن کردن
نظام سرمايه
داری است.
بدون تئوری
انقلابی و درک
جامعه سرمايه
داری جايگزين
کردن آن
غيرممکن است.
کسب
آگاهی
سوسياليستی
اوليه،
براساس جنبش
های
خودانگيخته
کارگری که تحت
تأثير
ايدئولوژی
بورژوايی و
خرده بورژوايی
قرار داشته،
بوقوع پيوست.
در وضعيت کنونی
نيز آگاهی ترديونيونيستی
(اتحاديه های
کارگری) و يا
حزب های توده
ای کارگری تحت
تأثير همين
ايدئولوژی ها
قرار دارند.
مارکس، متکی
بر اين
استدلال، می
گويد که اين
قبيل
سوسياليزم
بايد توسط
پرولتاريا
طرد و به خرده
بورژوازی
واگذار شود.(9) به سخن
ديگر، طبقه
کارگر بايد
خود را از شر
ايدئولوژی
بورژوايی و
خرده بورژوايی
که ايدئولوژی
هـيئت حاکم
است رها کرده
و به آگاهی
سوسياليستی
انقلابی روی
آورد.
اما
اين آگاهی
سوسياليستی
انقلابی، و يا
مجموعه
برنامه
کمونيستی،
بطور خود بخودی
و يا صرفاً از
طريق فعاليت
های اتحاديه
های کارگری به
پرولتاريا منتقل نمی شود.
بايد يک پيشروی
کارگری که
مظهر عالی
ترين درجه
آگاهی تجربه
طبقاتی است،
قادر به
دستيابی به
اين برنامه و
انتقال آن به
کل طبقه کارگر
باشد.
برای مجهز
کردن کل طبقه
کارگر به اين
برنامه، سازماندهی
پيشرو کارگری
ضروری است؛ و
برای
سازماندهی
پيشروی کارگری
نياز به
تشکيلات
انقلابی، حزب
پيشتاز
انقلابی است.
حزبی که با در
دست داشتن
ابزار تئوريک
و آگاهی
سوسياليستی،
خشم و عصيان
کل طبقه کارگر
را در راستای
سرنگونی کل
نظام سرمايه
داری و
جايگزينی آن
با نظام
سوسياليستی
سازمان دهد.
حزب
پيشتاز
انقلابی و
نظريات مارکس
و انگلس
در
ابتدا بايستی
تأکيد شود که
روش ساختن يک
حزب کارگری
کمونيستی، يک
فرمول عام برای
تمام موارد و
وضعيت تاريخی
نيست. تجربه
طبقه کارگر،
شکل سازماندهی
خود و ساير
قشرهای تحت
ستم را تعيين
کرده است. در
دوره حيات
مارکس و انگلس
شکل سازماندهی
در مراحل
مختلف تغيير
کرد؛ اما در
مجموع،
مبارزه در
راستای ساختن
يک حزب کارگری
(بين المللی)
برعليه نفوذ
نظريات
خرده
بورژوايی
(گرايش های
شبه ژاکوبينی،
سوسياليست های
تخيلی و سپس
آنارشيستی) در
جنبش کارگری
بوده است.
مارکس و انگلس
در دوره حيات
خود بطور عمومی
"سر ترکه"
مبارزه را به
طرف ساختن يک
حزب توده ای
کمونيستی به
دور از انحراف
های خرده
بورژوازی خم
کرده بودند.
در زمان مارکس
و انگلس
رفرميزم در
جنبش کارگری
هنوز نفوذ
نکرده بود (به
غير از دوره
آخر حيات آنان).
در
برخورد به
نظريات مارکس
و انگلس، در
راستای ساختن
حزب کارگری
کمونيستی،
بايد به چهار
دوره متمايز
از يکديگر
اشاره شود.
دوره
نخست سال های
1850- 1847 دوره
فعاليت در
"اتحاديه
کمونيست"؛
دوره
دوم 1864- 1850 سال
های فروکش و
وقفه در
مبارزات
کارگری؛
دوره
سوم 1872- 1864 سال
های دخالت در
انجمن بين
المللی
کارگران؛
دوره
چهارم،
از 1872 به بعد،
مرحله آغاز
ظهور جنبش
توده ای
سوسيال
دمکراسی.
برای
آشنايی با
نظريات مارکس
و انگلس و
تشابه آن با
نظريه سازماندهی
حزب پيشتاز
انقلابی،
نگاهی اجمالی
به اين دوره
ها ضروری است:
الف)
دوره اتحاديه
کمونيست- در
سال 1846 مارکس و
انگلس دست به
تشکيل نخستين
سازمان بين
المللی خود به
نام «کميته های
مکاتبات
کمونيستی» زدند.
مرکز اين
کميته ها در
بروکسل بود که
روابط خود را
با کميته های
مشابه در
بريتانيا،
فرانسه،
آلمان حفظ
کرد. پس از مدتی،
اين کميته ها
با «اتحاديه
عدالت» – يک
انجمن مخفی
بين المللی در
آلمان– تماس
برقرار کردند.
وحدت بين
کميته های
مذکور و
«اتحاديه
عدالت»، در
سال 1847،
«اتحاديه کمونيست»
را پايه
گذاشت. در
فوريه 1848، بنا
بر تقاضای
اتحاديه،
«بيانيه
کمونيست» توسط
مارکس و انگلس
نگاشته شد. در
اين بيانيه
برای نخستين
بار ايده های
اوليه مارکس
در باره حزب
کارگری به
رشته تحرير
درآمد. در بخش
"پرولتاريا و
کمونيست ها"
چنين آمده
است: