یک قتل در اجتماع، یک جنایت دولتی
بیست و دوسالگی
برای ما اوج جوانی است، سرشار از شور زندگی،
می کوشیم تا آینده ای هرچه روشن تر برای
خویش تدارک ببینیم. به ادامه ی تحصیل می
اندیشیم، به استقلال و شریکی که زندگی را
زیباتر از پیش کند. بلند پروازیهای ما سقفی
ندارند، حتی اگر دست نایافتنی باشند بازهم
دنبال کردنشان لذت بخش است، چراکه هر یک
از ما تصور می کند سالهایی بسیاری را پیش
رو خواهد داشت. اما برای امثال کبرایی که
پشت میله های زندان، در انتظار اجرای حکم
مرگ خود، روزهایی عذاب آور را تجربه می
کند، جوانی هیچ ندارد جز شمارش ثانیه هایی
که از دست می روند و هرلحظه تلخی مرگ را
مجسم می سازند.
کبرای بیست ودوساله
از زندگی چیزی جز رنج و فقرندیده است. او
در فلاکت زاده شده و به همین جرم تن خود
و به همراه آن جوانی اش را به بهای ناچیز
نجات از گرسنگی خانه ی پدری به مردی فروخته
است که می تواند جای پدرش باشد. به هر تحقیری
برای لقمه ای نان، برای سرپناهی که از مصیبتهای
زن خیابانی شدن حفظ اش کند تن داده است.
کتک خورده ، بردگی کرده و بارها بعد ازآن
که از خانه ی بختش! بیرونش کرده اند، با
التماس و خواهش به جهنم بازگشته، چرا که
جایی برای رفتن نداشته است.
خانواده ی کبری
در یکی از پست ترین محلات جنوب تهران، اسیر
چنگال فقرند و نمی توانند دختر جوان خود
را حمایت کنند. مصیبت کبری دو چندان است،
او زن است و ستم جنسی فرهنگ سنتی اجتماع
را نیز بر دوش دارد. ترس از متارکه کردن
و مهر مطلقه بر پیشانی اش خوردن او را وامی
دارد که بماند و با شرایط بسازد. اما یک
روز کبری دیگر نمی تواند خفت را تحمل کند،
جانش مورد تعرض قرار می گیرد و او برای
نجات خود راهی جز دفاع متقابل پیش روی خود
نمی بیند، می کشد تا کشته نشود، مادر شوهری
را به قتل می رساند که بارها با چاقو بر
بدن کبری جراحت وارد ساخته است.
اما این لحظه
آغاز تمامی هراسها و روزهای سختی است که
کبری باید در بیدادخانه ی نظام قضایی ایران
از سر بگذراند تا در اوج جوانی طناب قصاص
را بر گردنش بیاویزند. او به جرم قتل پیرزنی
که بارها از جانب وی شکنجه جسمی و روحی
شده و مرگ را پیش چشم خود دیده به اعدام
محکوم شده است. این در حالی است که عدالت
پوسیده ای که یک سویه به مسائل می نگرد،
با توجیه احکام بربریت خود، برای آن همه
تعدی و جنایت که در حق کبرای زنده صورت
گرفته است، مکافاتی ندارد.
کبری بیست و دوساله دچار سرنوشت بسیاری
دیگر از زنانی می شود که در دستگاه قضایی
جمهوری اسلامی ، پیشاپیش محکومند. چرا که
زن هستند وهمین خود جرم بزرگی است. در نظر
روحانیون ایران تازیانه و سنگسارکمترین
سزای زنانی است که از قانون الهی زیردست
بودن تخطی می کنند و طعم سیب ممنوعه را
می چشند.
کبری رحمانپور
و امثال او قربانی نظام طبقاتی در ایران
هستند. زنانی که مورد تجاوز قرارگرفتن،
تحقیر و ضرب و شتم را تحمل می کنند، گزینه
هایی که برای انتخاب آینده پیش رو دارند
غیر انسانی است، یا با دریافت دستمزدی بسیار
اندک به بیگاری برای صاحب کاران سودجو گماشته
می شوند و در اکثر موارد مورد سوء استفاده
ی جنسی آنها قرار می گیرند و یا در هیات
زنان خیابانی به فروش سکس یا تن خود می
پردازند و سلامت خود را از دست می دهند
و گاهی نیز آنهایی که آب و رنگی دارند با
رویای زندگی بهتر، در سنین پایین با مردانی
مسن از طبقه مرفه ازدواج می کنند و در شرایطی
اسف بارتر قرار می گیرند. درست مانند کبرایی
که کابوس چوبه ی دار، خوره ی بیست و دوسالگی
اش شده است.
نفرت به چنین ظلمی به زن
نفرت به نظام
طبقاتی ایجاد کننده تبعیض جنسیت
رزا جوان
دوازدهم اسفند هشتاد دو
http://www.javaan.net