احمدی نژاد و مسئله فاشیزم

 

نمایش ریاست جمهوری به اتمام رسید. طبق گزارشات مطبوعات دولتی "محمود احمدی نژاد، شهردار تهران، با کسب بيش از 17 ميليون رای، در انتخابات رياست جمهوری ايران برنده شد. رقيب وی، اکبر هاشمی رفسنجانی بيش از 10 ميليون رای به دست آورد".  بدیهی است که چنانچه نتیجه انتخابات عکس این نیز می بود، تفاوت کیفی در وضعیت سیاسی و اجتماعی زحمتکشان جامعه را بوجود نمی آمد. وظایف و مبارزات جوانان پیشرو نیز تفاوتی نکرده و همان است که در پیش بود. برخلاف استدلال های هیئت حاکم، این انتخابات از بیخ و بُن غیر دمکراتیک بوده و بخش قابل ملاحظه ای از قشرهای مترقی و پیشروی جامعه آن را وسیعاً و آگاهانه تحریم کردند (طبق آمار رژیِم؛ در تهران تنها 2میلیون از 8 میلیون واجدین شرایط پای صندوق ها رفتند). طبعاً گزارش های مستقل تقلابات و خرید آرا و شیوه ارعاب و توطئه چینی ها بعدها مشخص تر می گردد. 

 

پس از این واقعه، در میان جوانان پیشرو،عده ای صحبت از ظهور «فاشیزم» به میان آورده و خواهان انجام اقدامات «ضد فاشیستی» شده اند. برخی نیز در تایید این مضوع نوشته اند:

"...شما ییکه  مخالف فاشیست  هستید و نمی خواهید فاشیست ها بر شما حکومت کنند بیایید ریشه های فاشیست را بشناسیم و اصولی و بنیانین با فاشیسم مبارزه کنیم.. ریشه های اقتصادی اجتماعی فاشیست را بشناسیم!!" (وبلاک نسل سوم)

 

گرچه منظور نگارنده خطوط بالا شناختن بیشتر هیئت حاکم در کل آن می باشد، اما واقعیت اینست که برای مبارزه با دولت و ابزار آن باید شناخت علمی و صحیح و ریشه ای از آن داشت. لقب دادن «فاشیزم» به یک پدیده اگر قرار باشد به مفهوم ناسزاگویی نسبت به آن و یا خشونت و ارعابگری آن پدیده نباشد؛ باید از مفهوم واقعی برخوردار باشد. زیرا مبارزه و مقابله با هر پدیده ای؛ شکل و ابزار مشخصی را طلب می کند. بیشتر توضیح می دهم. چنانچه منظور از «فاشیست» لقب دادن احمدی نژاد بر این است که او از مسئولان سلب حقوق دموکراتیک مردم (آدم کشی و ارعابگری) بوده؛ باید اذعان داشت که هاشمی رفسنجانی نیز دارای این مشخصات است (حتی بیشتر). نام رفسنجانی با قتل های زنجیره ای و واقعه میکونوس، در دادگاههای بین المللی مستقیماً مرتبط شده است. پس چرا ما رفسنجانی را «فاشیست» اطلاق نکرده و در صورت کسب مقام ریاست جمهوری توسط او؛ دولت او را مترادف با ظهور «فاشیسم» معرفی نمی کردیم؟ در این مورد تنها تفاوت بین احمدی نژاد و رفسنجانی در این است که اولی برنامه های ضد مردمی دولت را با صراحت بیان کرده و دومی آن را در پنهان می کند!

 

نظام کنونی ایران یک نظام فاشیستی بنا بر تعریف مارکسیستی نیست. مهره های این دولت نیز «فاشیست» نیستند؛ گرچه از شیوه ها شبه فاشیستی برای ارعاب مخالفان استفاده می کنند. یکی از وجوه مشخصه فاشیزم پایه توده ای خرده بورژوایی آنست. این دولت فاقد پایه توده ای است! دیگری اینست که ظهور فاشيزم راه حلی بر بحران درونی سرمايه داری است. این رژیم دائماً دچار بحران ساختاری است!  رژیم کنونی با تمام مهره ها و جناح بندی های درونی و ابزار سرکوبگر آن (سپاه، بسیج و پلیس و ارتش) و ابزار ایدئولوژی و سیاسی آن (مساجد، رسانه های عمومی و نهادهای کارگری و دانشجویی)، یک دولت سرمایه داری مذهبی از نوع دیکتاتوری نظامی است. مقام ها و پست های ریاست جمهوری انتصابی است و نه انتخابی. تفاوتی نمی کند که در صدر این دولت سرمایه داری؛ خاتمی «اصلاح طلب» قرار گیرد و یا احمدی نژاد «اقتدارگرا». تمامی سیاست ها و برنامه ها توسط شورای نگهبان و «رهبر» تعیین می گردد. و دقیقا این تضاد اصلی است که از ابتدا این رژیم با خود داشته است. در دنیای امروز سرمایه داری، یک دولت نمی تواند هم خود را در سطح جهانی در نظام جهانی ادغام کند و هم شکل نظام مذهبی سازمان یابد. منطق سرمایه داری جهانی این گرایش اقتدارگرا را خواه ناخواه منقلب کرده و مرتبط به خود می کند. همانطوری که رفسنجانی روزی «اقتدار گرا» بود و سپس «معتدل» گشت؛ احمدی نژاد نیز چنین خواهد شد (اگر نقداً چنین نباشد). مسئله نیروهای جوان و انقلابی نباید کشیده شدن به جبهه گیری میان دو مهره یک دولت سرمایه داری باشد. مبارزه جوانان مترقی و کارگران جامعه ما با کل نظام است.  مسئله ما یافتن بدیل و روش مبارزاتی برای جایگزین کردن کل دولت سرمایه داری است. بهررو؛ برای زحمتکشان و عموم مردم، شناخت و مبارزه با اقتدارگرایی که در لباس «اقتدار گرا» ظاهر می گردد، به مراتب ساده است از شناخت اقتدارگرایی که با لباس «اصلاح طلب» ظاهر می گردد!

 

همانطور که نویسنده «نسل سوم» درخواست کرده؛ باید ریشه های اقتصادی اجتماعی فاشیزم شناخته شود! مقاله زیر پاسخی است به آن در خواست. به این امید که انتشار مجدد این مقاله کمکی باشد به «نسل سوم» در مبارزه با نظام سرمایه داری .

 

م. رازی - 5 تیر 1384

_________________________

فاشيزم و سرمايه انحصاری

 

نخستين نکته ای که در مورد فاشيزم بايد در نظر گرفت موقعيت سرمايه داری انحصاری در سال های پس از جنگ اول جهانی است. ظهور فاشيزم نتيجه و بيان بحران اقتصادی- اجتماعی شديد دوران انحطاط سرمايه داری بود. سرمايه داری عليرغم پيروزی در مقابل انقلاب های کارگری اروپا، درگير بحران ساختاری توليد افزونه شد که اوج آن سال های 1929 تا 1933 را در بر می گيرد. تورم و بيکاری شديد که به سرعت گسترش می يافتند مهم ترين بيان اقتصادی اين بحران محسوب می شوند. اين بحرانی بود که شرايط توليد و تحقق ارزش افزونه را سخت محدود می کرد و امکان انباشت "طبيعی" سرمايه را از سرمايه داران می گرفت.

 

در این سال ها، آلمان و ايتاليا به شدت گرفتار بحران شده بودند. در هر دوی اين کشورها بورژوازی، تازه پا گرفته بود و اعتمادی به ادامه حاکميت خود از طريق نهادهای دمکراتيک دولتی نداشت. از سوی ديگر آن گرايش که عدم امکان تداوم شکل رقابتی توليد سرمايه داری را در سطح جهانی بيان می کرد در هر دوی اين کشورها در حال رشد بود. بنابه قانون انکشاف ناموزون و مرکب سرمايه داری، درجه معينی از مزد واقعی، بارآوری نيروی کار، دسترسی بر مواد اوليه و بازارها، صدور سرمايه، مرحله مشخص رشد تکنولوژی و ... به زيان انباشت "طبيعی" سرمايه در آلمان و ايتاليا کار می کرد. اين همه ضرورت يک تغيير ناگهانی در شرايط توليد و تحقق ارزش افزونه را به سود گروه های معين سرمايه انحصاری پيش آوردند. ظهور فاشيزم بيان اين تغيير خشن و بی مقدمه است.

 

در آن کشورهائی که جنبش کارگری تکامل تاريخی نسبتاً طولانی داشته، کارگران سلسله مرتبطی از حقوق دمکراتيک را در روند مبارزه خود به جامعه سرمايه داری تحميل نموده اند، حمله معين به هر وجه اين حقوق به دنبال خود مبارزه گسترده شکست خورده و جنبش او پراکنده باشد، امکان تماس پيشاهنگ پرولتری با کل طبقه بسته و بحران رهبری انقلابی روشن شده باشد بورژوازی میتواند در صورت تشخيص سود خود به اين مبانی دمکراتک حمله کند و آن ها را از ميان بردارد. شکل دمکراتيک تنها نوع حکومت بورژوائی نيست. بطور عمده بقای آن درگير تعادل ناپايداری ميان نيروهای سياسی و اقتصادی است. آن جا که تکامل ابژکتيو اين تعادل را به هم بزند (دقيقاً در دوره بحران اقتصادی و اجتماعی) بورژوازی ناگزير است قدرت سياسی را متمرکز کند و به قوه اجرائی اختيار بيش تر بدهد. اين ديگر اثبات شده است که دست کم از نظر تاريخی شکل مطلقه دولت، شکل "طبيعی" و اساسی دولت بورژوائی است. شکل دمکراتيک آن صرفاً واکنش ناگزير در مقابل مبارزه پرولتاريا محسوب می شود.

 

آن جا که انقلاب های کارگری شکست خورده باشند ظهور فاشيزم در شکل دولتی و در حد جامعه سياسی رجعت به اصل سرمايه داری است.

 

فاشيزم و شکست انقلاب های کارگری

 

شکست پرولتاريای آلمان در سال 1918 و به دنبال آن از ميان رفتن کمون مونيخ و دولت شوراهای کوتاه مدت آلمان در سال 1919 در آمدی بر سلسله ای از شکست های متوالی طبقه کارگر اروپا بود. جمهوری شوروی مجارستان از ميان رفت و ترور سفيد در اين کشور و در لهستان، فنلاند، اتريش، کشورهای بالتيک و بالکان آغاز شد. شوراهای کارگری در هلند و اعتصاب عمومی ايتاليا (تابستان 1920) که خود به ايجاد شوراها و شکل گيری قدرت دوگانه منتهی شده بود، در هم کوبيده شدند. با شکست پرولتاريای آلمان در سال 1923 ارتجاع در اروپا پيروز شد. مسئوليت اين همه به دوش احزاب سوسيال دمکرات، بين الملل دو و دو نيم است. اينان در حالی که بر مبارزه اکثريت کارگران نظارت داشتند و از هژمونی آشکاری بر مجموعه ی جنبش کارگری برخوردار بودند عملاً سد راه رهبری انقلابی شده و "استراتژی" رفرميستی "رسايش دشمن" کائوتسکی را بهانه ی خيانت آشکار تاريخی خويش قرار داده بودند. فاشيزم از ميان مجموع اين شکست ها و خيانت ها قد علم کرد. تزهای کنگره ليون (کنگره حزب کمونيست ايتاليا در سال 1926) که زير نظر گرامشی تدوين شده، می گويد: "پيروزی فاشيزم را نمی توان پيروزی بر انقلاب خواند بلکه فاشيزم خود نتيجه و محصول شکست نيروهای انقلابی است. در هم کوبيدن مجموعه دست آوردها و نهادهای طبقه کارگر جهت سرمايه داری به قمار بزرگی می ماند. آغاز به اين عمل در واقع اعلان جنگ داخلی است و فقط پس از اتفاق سلسله شکست های کارگران ممکن است. طبقه حاکم صرفاً در سخت ترين شرايط حاضر به پذيرش مخاطرات اين عمل است. به همين دليل تجربه در هم کوبيدن کليه دست آوردها و نهادهای کارگری چنين ناياب است. پيروزی فاشيزم بيان عدم قدرت رهبری جنبش کارگری است که نتوانسته از بحران ساختاری موجود سرمايه داری جهت منافع تاريخی طبقه سود ببرد. "چنين بحرانی همواره در آغاز اقبال پيروزی را جهت طبقه کارگر ايجاد می کند، تنها اگر او نتواند از اين موقعيت به دليل پراکندگی، نااميدی، انشعاب و ... سود ببرد، نبرد می تواند به سود پيروزی فاشيزم تمام شود". کمينترن از کنگره سوم خود جبهه واحد کارگری را به عنوان تاکتيک مبارزه عليه سرمايه داری ارائه کرده بود. تزهای ليون بدان تأکيد داشتند و تروتسکی بارها بر سر اثبات ضرورت ايجاد آن به مثابه يگانه راه حل مبارزه عليه فاشيزم مبارزه کرده.

 

فاشيزم و خرده بورژوازی

 

ديديم که سرمايه انحصاری جهت تمرکز قدرت سياسی در دست خود بايد کليه نهادهای کارگری را در هم بکوبد. ديکتاتوری نظامی- پليسی نمی تواند چنان مبارزه طبقه کارگر را از هم بپاشاند که در قدم بعدی کليه نهادهای کارگری و دمکراتيک جامعه را از ميان بردارد. هنوز هيچ ديکتاتوری نظامی به اجرای اين عمل موفق نشده است. در دوران بحران اجتماعی- اقتصادی، سرمايه انحصاری نيازمند آن چنان شکلی از حکومت است که بتواند کليه نهادهای دمکراتيک و کارگری را به طور کامل نابود سازد و حتا اسماً سنديکا و مجلس و حقی باقی نگذارد. اين حکومت صرفاً با پشتوانه يک جنبش توده ای می تواند ايجاد گردد و جنگ داخلی را اعلان نمايد. يعنی در اين حالت تنها راه پيش روی سرمايه داری ايجاد ارتش توده ای عليه نيروهای کارگری است. اين جاست که توده های خرده بورژوا به مبارزه آشکار عليه کارگران کشيده می شوند و همراه اين حرکت اجتماعی، دوران آغاز می شود که در طول آن امکان هرگونه گردهمائی آشکار و مخفی کارگران در غيرساعات کار از ميان می رود، آگاه ترين عناصر کارگری ترور می شوند و به تدريج نهادهای اين طبقه از اتحاديه تا کميته های کارگری، از باشگاه ها تا تعاونی ها نابود می شوند. اين جا ديگر سرمايه صرفاً از طريق "بدنه سطح افراد" به جامعه حکومت نمی کند بلکه بخشی قابل ملاحظه از افراد جامعه يعنی اقشار خرده بورژوا را عليه کارگران به حرکت در می آورد و از اين طريق به حاکميت خود ادامه می دهد. اين جنبش توده ای با طرح مليت گرائی، نژاد پرستی و حتا با داد سخن از احکام ضدسرمايه داری آغاز می شود و همواره لبه ی تيز حمله اش به جانب نهادهای کارگری است. در هر دو مورد آلمان و ايتاليا، جنبش خرده بورژوا بطور مستقيم با شعارهای ضد کمونيستی آغاز شد و هم پای کشتار فردی و حتا گروهی رهبران جنبش کارگری و در هم شکستن هرگونه اعتصاب و اعتراض به وحشيانه ترين روش ها، رشد يافت. توده های خرده بورژوا که بواسطه ی بحران سرمايه داری خانه خراب شده بودند و سهمی از دمکراسی نداشتند (فاقد حزب، سنديکا و نهادهای مستقل خود بودند) به آسانی به حرکت ضدانقلابی در آمده و پرولتاريا بواسطه بحران رهبری خود نتوانست با ارائه برنامه صحيح آنان را به طرف خود بکشد.

 

تروتسکی حرکت خرده بورژوازی عليه کارگران در خدمت سرمايه را جوهر فاشيزم می داند. وی به تاريخ 3 اکتبر 1932 در نامه ای به هواداران اپوزيسيون چپ حزب کمونيست چنين می نويسد: "مطبوعات اپوزيسيون چپ آگاه چيانکای چک را فاشيست خوانده اند. ريشه اين عمل اين جاست که در چين چون ايتاليا قدرت نظامی- پليسی در دست يک حزب کارگری منحل گشته اند. اما با تجربه اين سال ها و يا توجه به ابهامی که استالينيست ها در مورد مسأله فاشيزم صحيح نيست. هيتلر چون مثال ما قبل خود يعنی موسولينی پيش از هر چيز از جانب خرده بورژوازی ضد انقلابی حمايت شد. اين جوهر فاشيزم است. کوميندان فاقد اين حمايت است. در آلمان روستائيان پشت هيتلر ايستاده اند و از اين طريق بطور غيرمستقيم فن پاين را حمايت می کنند در حالی که در چين روستائيان مبارزه ای شديد عليه چيانکای چک انجام می دهند".

 

در واقع در آلمان و ايتاليا بحران سرمايه داری پيش از هر چيز خرده بورژوازی را خانه خراب کرده بود. کارگران از طريق اتحاديه ها و مبارزه اقتصادی خويش مزدی در حد رفع نيازمندی های اوليه خويش بدست می آوردند. گرامشی می نويسد: "فاشيزم از خرده بورژوازی استفاده کرد. اين طبقه از کارگران نفرت يافته بود چرا که خود فاقد قدرت سازماندهی و مبارزه کارگران در متن بحران سرمايه داری بود. در تزهای کنگره ليون نيز به حرکت خرده بورژوازی اشاره و فاشيزم "محصول سياسی خرده بورژوازی شهر و ارتجاع روستا" خوانده شده است.

 

فاشيزم و بناپارتيزم

 

ضرورت در هم کوبيدن جنبش کارگری، سرمايه را با مشکل عمده ای روبرو ساخت: در شکل "دمکراتيک" حکومت بورژوائی، بخش عمده ای از بورژوازی بطور مستقيم در ساخت قدرت شرکت دارد. اينان از طريق احزاب، مطبوعات، وسائل ارتباط جمعی، دانشگاه ها و فرهنگستان ها، ادارات، نظام بانکی و ... در اين ساخت وارد می شوند. حمله فاشيزم به نهادهای کارگری و نابود ساختن آن ها بطور ضروری مجموعه ی نهادهای دمکراتيک را از ميان می برد. در شرايط پيش رفته مبارزه اقتصادی کارگران سرمايه جهت تعطيل هر نشريه کارگری بايد به آزادی انديشه و بيان در کليت آن حمله نمايد، جهت غيرقانونی کردن هر اتحاديه کارگری بايد اتحاديه گرائی در کل را به خطر اندازد، برای از همه پاشاندن هر حزب و گروه طبقه کارگر بايد مجموعه ی احزاب دمکراتيک را در آستانه غيرقانونی شدن قرار دهد. دولتی که دست به چنين عملی می زند بايد علاوه بر اطمينان به اين که از پس مبارزه کارگران بر خواهد آمد، به اين مسأله نيز واقف باشد که در مرحله ای ضروری است احزاب، مطبوعات و نمايندگان "دمکرات" مجلس، اتحاديه گرايان بورژوا ... را نيز گوشمالی دهد. اين دولت بايد نقشی بطور نسبی مستقل از طبقه حاکم را بازی نمايد و در حالی که عمده ی افراد طبقه حاکم سلب اختيار کند. تنها با شرايط استقلال نسبی انجام چنين عملی ممکن است. بدين سان شکل حکومتی فاشيزم به بناپارتيزم شباهت دارد. اما با آن تمايزی اساسی نيز دارد يعنی دارای پايه توده ای است. اين تمايز در جهات عمده ديگری نيز به چشم می خورد. تروتسکی در مقاله "بناپارتيزم و فاشيزم" می گويد: "بناپارتيزم زمان حاضر نمی تواند چيزی جز حکومت سرمايه مالی باشد که بورکراسی، پليس، ارتش و مطبوعات را رهبری می کند، زمانی بر آنان حکم می راند و زمانی به آنان رشوه می دهد. در همين مقاله تروتسکی به تمايز ماهوی حکومت سرمايه مالی با شکل کلاسيک بناپارتيزم می پردازد و اين تمايز زاده ی شرايط وجودی و کارکردهای متفاوت است. طبقه کارگر فرانسه در سال های 50- 1848 از نظر ابژاکتيو امکان لازم جهت تسخير قدرت سياسی را نداشت. بناپارتيزم در اين حالت ايجاد شده بود. در حالی که در آلمان 33- 1918 پرولتاريا از نظر سوبژکتيو (به دليل بحران رهبری پرولتری و در نقابل روشن و مستقيم با شرط ابژکتيو) امکان کافی جهت اين تسخير را نداشت. فاشيزم در اين حالت ايجاد شده و ماهيتاً خصلتی متفاوت از بناپارتيزم گرفته است. حزب فاشيست در نهايت چيزی بيش از معرف سياسی سرمايه انحصاری نبوده و نقش آن برآوردن خواست های سرمايه در مجموعه ی دستگاه دولتی و جامعه ملی می باشد. فاشيزم به مثابه واکنش در مقابل واقعيت ابژکتيو صرفاً بواسطه ی بحران هژمونی طبقه حاکم و مبارزه درونی فراکسيون های آن نقش بطور نسبی مستقل يافته و دقيقاً به همين دليل دامنه ی استقلالش سخت محدود است. تنها در خدمت سرمايه انحصاری ميان فراکسيون های طبقه حاکم بندبازی می کند.

 

فاشيزم يک بلوک جديد قدرت را از طريق اشکال تازه سازمان دهی گسترش می دهد، به عبارت دقيق تر بلوک تاريخی جديدی را از طريق دستگاه سرکوب خويش ايجاد می نمايد. بلوکی که بطور دقيق هم راستای منافع سرمايه انحصاری است. فاشيزم بايد ميان فراکسيون های بورژوازی تقسيم نيروی جديدی ايجاد کند تا مطابق آن سلطه ی اقتصادی سرمايه بزرگ بر سطح جامعه برقرار گردد. به دليل اين نقش فاشيزم آن را صرفاً "سلطه سرمايه مالی" خواندن خطاست.

 

ظهور فاشيزم راه حلی بر بحران درونی سرمايه داری است، تزهای ليون به فاشيزم به مثابه تعادل دهنده به تقسيم نيرو ميان فراکسيون های بورژوازی برخورد کرده اند: "فاشيزم وحدت ارگانيک ميان کليه نيروهای بورژوائی در اختيار يک ارگانيزم واحد سياسی محسوب می شود". بحث در مورد مناسب فاشيزم و بناپارتيزم توسط تالهايمر (همرزم روزا لوکزامبورگ، که درسال 1929 از حزب کمونيست آلمان اخراج شده) در تقابل با نظريه رسمی کمينترن ارائه شده است. وی نظريه خود را مستقيماً بر مبنای تحليل مارکس از بناپارتيزم استوار نموده و معتقد است که بورژوازی آلمان جهت تضمين حاکميت اجتماعی خود قدرت سياسی را به رژيم فاشيستی سپرده که در تحليل نهائی از نظر محتوای اجتماعی خود بورژوائی تالهايمر تفاوت اين دو را چنين می بيند که رشد استقلال دستگاه دولتی در بناپارتيزم طريق "سنتی" فشار بر طبقه کارگر را به همراه دارد، در حالی که اين رشد در فاشيزم تخريب تمامی نهادهای طبقه کارگر را موجب می شود. عليرغم اين واقعيت که بحث تالهايمر ياری عمده ای به شناخت فاشيزم می دهد، اين نکته که او نتوانسته رشد فاشيزم را بر مبنای بحران رهبری پرولتاريا بررسی کند باعث شده که در مقايسه صوری خود ميان فاشيزم و بناپارتيزم به عدم قابليت پرولتاريا در رهبری ايمان آورد. به اين ترتيب تالهايمر نتايج غلطی از بحث خود گرفت و نتوانست راه حل عملی پيش پای پرولتاريا بگذارد.

 

از سوی ديگر تأکيد افراطی بر جنبه استقلال حکومت فاشيستی خطاست. پولاک و هورکهايمر از نويسندگان سرشناس مکتب فرانکفورت به چنين اشکالی دچار آمده اند. هر دو در سال های دهه چهل سلطه فاشيست ها را کنترل دولت بر صنعت بزرگ، ارتش و حزب ديدند و از اين رو فاشيزم را سرمايه داری دولتی خواندند. اين پديده به گمان آن ها دارای پنج جنبه است: 1) سرمايه خصوصی را در تمام زمينه ها عقب زده؛ 2) دولت را مأمور اجرای مهم ترين کارگردهای سرمايه خصوصی کرده؛ 3) به برخی واقعيات سرمايه داری کلاسيک چون فروش نيروی کار و سودجوئی اهميت کليدی داده؛ 4) به هيچ رو شکلی از سوسياليزم محسوب نمی شود؛ 5) به مسائل سياسی در قياس با مسائل اقتصادی اولويت داده است. فروض اصلی نظريه دو جنبه نخست می باشند که هر دو پايه خطا هستند. در عمل نه نازی های آلمان و نه فاشيست های ايتاليا هرگز نکردند. تروتسکی پنج سال قبل از اين که پولاک نظريه اش را ارائه کند در پاسخ به کسانی که مشابه عقيده ی او را عنوان می کردند (تروتسکی آن ها را دولت گرا می خواند) گفته: "دولت فاشيستی صاحب کارخانه ها نيست. بلکه صرفاً يک ميانجی ميان صاحبان آن هاست.

 

فاشيزم و جامعه سياسی

 

ديديم که فاشيزم قبل از هر چيز بايد به مثابه يک جنبش توده ای مورد بررسی قرار گيرد، تنها پس از تحليل اين واقعيت می توان آن را به مثابه يکی از نهادهای جامعه سياسی مورد بحث قرار داد، يعنی آن را چون شکل حکومتی، گروه يا حزب مطالعه نمود. رابطه ميان شکل حکومتی فاشيزم و جنبش توده ای فاشيستی رابطه ای ارگانيک و مستقيم است، وجود نخستين صرفاً به وجود دوم وابسته است. به عبارت بهتر نمی توان فاشيست ها را در رأس قوه مجريه ديد بدون اين که جنبش توده ای ارتجاعی خرده بورژوا در حال تکوين باشد، در حالی که ميان احزاب و گروه های فاشيستی با اين جنبش رابطه ای متفاوت برقرار است. امروزه در جهان احزاب فاشيستی گوناگونی وجود دارند که هيچ يک از کوچک ترين پايه توده ای برخوردار نيستند. آن ها را به سادگی می توان فاشيست خواند، تمامی مشخصه های اصلی پيدايش حزب فاشيست ايتاليا يا ناسيونال سوسياليزم آلمان نزد آن ها مشاهده می شود. بدون برنامه و استراتژی معين در تخاصم با پرولتاريا و احزاب اين طبقه (خاصه احزاب انقلابی کارگری) ايجاد شده اند و رابطه ی روشن با سرمايه انحصاری دارند. دارای ايدئولوژی فاشيستی هستند، ضد يهود، ناسيوناليست و نژاد پرستند.

 

اما بايد دانست که ميان اين گروهک های فاشيستی و جنبش توده ای فاشيزم بسيار هست. اين همان تفاوتی است که ميان عملکرد حزب نازی با کار گروه های ارتجاعی که پس از شکست انقلاب های کارگری 23- 1918 در اروپا ايجاد شده بودند، موجود بود. عليرغم اين مسأله که برخی از اين گروه ها را می توان فاشيست خواند (لژيون ميکائيل در رومانی، گروه صليب درون ارتش سفيد مجارستان و ..) هيچ يک موجد دولت فاشيستی به معنای دقيق کلمه نشدند. وقتی گاردهای سفيد مجارستان حکومت هورتنی را ايجاد کردند، اين حکومت حتا از جانب افرادی که داخل کمينترن بودند فاشيست خوانده شد. کلارا زتکين در گزارش خود به سومين پلنوم کمينترن (ژوئن 1923) به درستی يادآور شد که: "فاشيزم به کلی از ديکتاتوری هورتنی در مجارستان متمايز است.. آن را به هيچ وجه نمی توان کينه توزی بورژوازی عليه پرولتاريای مبارز دانست. بطور ابژکتيو و تاريخی فاشيزم بيش از مجازات پرولتارياست." در اسپانيا ديکتاتوری خوزه پريمود ريوارا که تکيه به اشرافيت سنتی و سرمايه داشت را به هيچ وجه نمی توان حکومت فاشيستی خواند چرا که به قول تروتسکی "بر بنياد واکنش توده های خرده بورژوا استوار نشده بود."

 

اما همان طور که تروتسکی اشاره کرده می توان ديد "اسپانيا به همان طريقی رفت که ايتاليا 19- 1918 در آن راه سپرده بود، غليان، اعتصاب ها، اعتصاب عمومی، اشغال کارخانه ها فقدان رهبری انقلابی، سقوط جنبش، رشد فاشيزم، ديکتاتوری ضد انقلابی". رشد فاشيزم در اسپانيا به روشنی بيان خيانت تاريخی استالينيزم است. حکومت فرانکو در دفاع از اشرافيت سنتی، سرمايه، منافع ارتش و کليسيای کاتوليک ايجاد شد. در روند جنگ داخلی و نبرد فرانکو و فالانژيست ها عليه طبقه کارگر تکيه ارتجاع به ارتش بود. ارتشی که پايه در اقشار خرده بورژوای روستا داشت. سياست حکومت جبهه خلق که استالينيست ها در آن شرکت داشتند مخالفت با تقسيم زمين ميان دهاقين بود، در حالی که تنها تقسيم بلاعوض زمين می توانست پايه توده ای فاشيزم را در ميان اقشار خرده بورژوای روستا از ميان ببرد و درعمل، سربازگيری ارتش فرانکو را غيرممکن سازد. حکومت جبهه خلق حتا در مقابل جنبش خود به خودی دهقانان جهت تقسيم زمين ايستاد بدين سان دهقان اسپانيائی از اين جبهه خلقی که آشکارا عليه منافع وی عمل می کرد روی تافت و به جانب دشمن رفت که هم هزار وعده می داد و هم پاپ رم او را تقديس می نمود. جبهه خلق در اسپانيا عامل رشد دهنده فاشيزم شد و برای آن پايه توده ای ايجاد کرد و خود در کوبيدن کميته های کارگری و واحدهای دهقانی تقسيم زمين، ترور رهبران انقلابی جنبش پرولتری (چون آندرس نين) نابود ساختن ميليس ها و ارگان های خود به خودی دفاع کارگری پيش قدم شد، عاقبت طبقه کارگر را بدون اسلحه، پراکنده و مأيوس به دست قصاب سپرد.

 

در اینجا بايد به يکی از مهم ترين عناصر دولت فاشيستی يعنی دستگاه توليد اختناق دولتی آن اشاره کرد. تاسکا يکی از رهبران حزب سوسياليست ايتاليا سال های جنگ امپرياليستی و از رهبران جناح راست حزب کمونيست ايتاليا در کتاب خود تولد فاشيزم مسأله جالبی را مطرح می نمايد، او نشان می دهد که نزد فاشيست ها تاکتيک مهم است، آن ها فاقد برنامه می باشند مسأله صرفاً تسخير قدرت سياسی و پس از آن حفظ اين قدرت است. نقش سازماندهی نظامی و پليسی به همين دليل در آن کليدی است. تاسکا در کتابش مسأله جالبی را مطرح می نمايد، او نشان می دهد که نزد فاشيست ها تاکتيک مهم است، آن ها فاقد برنامه می باشند مسأله صرفاً تسخير قدرت سياسی به همين دليل در آن کليدی است. با اين که تاسکا از طرح اين بحث جالب نتيجه غلط می گيرد که پس فاشيزم را از طريق "تاکتيک های توده ای" و نقش خرده بورژوازی نمی توان شناخت باز اهميت بحث وی بواسطه ی روشن نمودن يکی از مهم ترين ريشه های کارآئی دستگاه اختناق فاشيستی باقی می ماند. موسولينی خود مسأله نداشتن استراتژی را چنين بيان کرده: "برنامه ما خيلی سر راست است، ما می خواهيم به ايتاليا حکومت کنيم، اين همه از ما در باره برنامه می پرسند، برنامه زياد ارائه شده اما نجات ايتاليا در آن نيست در آدم ها و اراده قوی است".

 

می توان گفت فقدان برنامه صحيح و کارآ- برنامه ای که مسائل کليدی زندگی اقتصادی طبقه حاکم را حل نمايد، همواره يکی از دلائل تقويت دستگاه اختناق دولتی بوده است. صرفاً مورد فاشيزم دليل بر اثبات اين نکته نيست، بلکه نمونه های ديگری می توان ذکر کرد: رشد دستگاه پليسی استالين هم زمان با سردر گمی بورکرات ها در مقابل مسأله اخير شکست برنامه های اقتصادی- دولت های سرمايه داری اروپا بطور روشن دستگاه اختناق دولتی را رشد داده، مثال بارز اين مورد فرانسه است. شکست برنامه ی بار نخست وزير فعلی هم راستا با قدرت گرفتن آژدان های پليس پونيا تفکسی وزير کشور شده است.

 

فاشيزم و جامعه ملی

 

گرامشی ميان دستگاه دولتی توليد ايدئولوژی و ماشين دولتی اختناق فرق می گذارد. اين تفاوت ميان کارکرد دولت به مثابه دستگاه اختناق "به عنوان پليس يا نگهبان شب که ظاهراً نظم عمومی را مراقب است" با کارکرد ديگر دولت که در زمينه جامعه ملی توليد ايدئولوژی می نمايد، موجود است. نخستين از طريق نهاهای پليس، ارتش، ژاندارمری، زندان، محاکم عادی و نظامی... کار می کند و دومی از طريق مدارس و دانشگاه ها، مؤسسات مذهبی، خانواده، وسائل ارتباط جمعی، جرايد، سنديکاها و ...."

 

بسط ايدئولوژی فاشيستی از يک سو در مناسبت با حرکت خرده بورژوازی و از سوی ديگر در تطابق با خواست های سرمايه انحصاری انجام گرفته، هر يک از جنبه های اين ايدئولوژی نمايشگر اين دو رویه می باشند. با پيروزی فاشيزم سرمايه انحصاری توانست مقاومت و نهادهای کارگران را در هم بکوبد و شرايط توليد و تحقق ارزش افزونه را به سود خويش تغيير دهد. در اين مرحله سرمايه انحصاری خواستار تغيير عمده در عرصه جهانی به سود خويش بود. از سوی ديگر تنها تعرض نظامی و توليد صنعتی می توانست به شکل تورم دائمی پاسخ بدهد. بحران ساختاری سرمايه داری در متن خود نياز به تغيير نيروهای موجود در عرصه انباشت سرمايه را عنوان می کند و تغيير بنيادی نظام حاکم بر بازار جهانی را خواستار می شود. نظامی گری و جنگ طلبی فاشيزم حاصل اين واقعيت است. جهت پيش برد اين مسأله دستگاه دولتی توليد ايدئولوژی در سطح هر جامعه که فاشيست ها بر آن استيلا يافته بودند جنگ را به صورت يک ضرورت تاريخی تبليغ می نمود. ريشه های فکری جامعه شناسی بورژوائی که نوعی تکامل گرائی مبتذل را بر مبنای "انتخاب نوع عالی تر" عنوان می نمود توسط ايدئولوگ های فاشيست به عنوان مهم ترين دست آورد در علوم انسانی معرفی شد جنگ دائمی انواع نه تنها به سياست نظامی گری و ژئوپلتيک فاشيست ها بلکه به نژادپرستی و ضد يهوديت آن ها "جنبه علمی" می داد. در اين زمينه گئورگ لوکاچ تحقيق جالبی دارد، وی نتيجه منطقی تخريب نظريه داورين و انطباق مکانيکی آن در زمينه علوم اجتماعی را چيزی جز نژاد پرستی نمی بيند.

 

به هر حال ناسيوناليزم و نژاد پرستی وجوه روشن ايدئولوژی فاشيستی هستند. اينان بطور مستقيم حرکت توده ای خرده بورژوازی عليه کارگران را تسريع نمودند و مکمل شعار ناسيونال سوسياليزم گشتند. سوسياليزم اين جا به معنای ابزار رفع نياز مادی تمامی اقشار خرده بورژوا به کار رفته است. فراموش نکنيم که در قرن نوزدهم نيز نظريه بافان اين اقشار جهت رفع اين نياز در چارچوب سوسياليزم بحث داشته اند. سوسياليزم خرده بورژوائی که به قول مارکس و انگلس در بيانيه حزب کمونيست "تضادهای موجود در شرايط توليد جديد را موشکافانه تشريح می کرد" و راه حل را در "احياء وسائل قديمی توليد مبادله و و هم پای آن احياء مناسبات مالکيت گذشته و اجتماع گذشته" می ديد. حالا د رخدمت سرمايه روند حرکت توده های عظيم خرده بورژوا عليه کارگران را تسريع می نمود، آنان را ضد کمونيست ها بر می انگيخت، "عظمت" رايش آلمان و رم باستان را تصوير می کرد، تسخير هندوستان را به "نژاد برتر آلمان" و آفريقا را به "ابرمردان ايتاليا" بشارت می داد و از "نظم نوين" حکايت می کرد. فاشيزم آشکارا ضد دمکراسی است، در سطح قدرت سياسی يک حزب ارگان اجرائی است. تقسيم قوا که همواره اسطوره ی غيرکارآی بورژوازی بوده، در ساخت فاشيستی قدرت سياسی شور و تقسيم قدرت ميان فراکسيون های بورژوازی به عهده حزب فاشيستی واگذار می شود. اهميت يافتن قوه مجريه به عنوان يکی از مهم ترين جنبه های ايدئولوژی فاشيستی، در رهبری فردی نمايان می شود. نقش عمده هيتلر و موسولينی در کارکرد اين ايدئولوژی به اشکال گوناگون مورد بحث بوده. به گمان گرامشی اين يکی از جنبه های سزاريزم است. اين اصطلاح به يک معنی قدرت بندبازی ميان فراکسيون های طبقه حاکم را نشان می دهد و به معنی ديگر اشاره به پيدايش ناگزير "يک شخصيت بزرگ قهرمان" دارد که در رأس قوه مجريه بايستد و نياز تاريخی خرده بورژوا به يک پيامبر که نه فقط رهبر حزب بلکه رهبر دولت هم باشد را برآورد.

 

 

این مقاله نخستین بار در «کندوکاو» نشریه سوسیالیست های انقلابی 1357 درج شد. با تغییراتی جزئی مجددا انتشار می بابد.

 

 

 

http://www.pishtaaz.com