از ميان نامه های
جوانان
شماره2
دوستی نوشت:
"من امروز وب سایت شما را برای اولین
بار مشاهده کردم. مطالب جالبی داشت ولی
مطالبی پر از اراجیف نیز داشت!! به نظر
من شما که نام خود را جوان سوسیالیست گذاشته
اید، چرا سعی در کشف حقیقت نمی کنید؟ چرا
هر چیزی که هر فردی می زند باور می کنید؟
مگر شما هم با امپریالیست مبارزه نمی کنید؟
چرا در ایران جنبش های کمونیست باید به
صورت پراکنده باشد؟ بدون اتحاد که نمی شود
کاری انجام داد!! چرا تهمت های بی روا می
زنید؟ مگر خود شما چند سال می باشد که فعالیت
می کنید؟ مگر شما در سال 1330 بوده اید؟
من یک سؤال از شما می پرسم: گروه شما چند
شهید داده است؟ چند نفر را در راه مبارزه
با حکومت های استکباری از دست داده است؟
آیا بیشتر از 10 نفر؟ فکر نکنم؟ شما هنوز
اول راه هستید و هنوز خام هستید؟ با یک
ضربه شکل می گیرید؟ پس چرا سعی نمی کنید
که درست شکل بگیرید؟ جنبش چپ در ایران همیشه
متفرق بوده است!!! من به هر مرجعی که مراجعه
می کنم در آن از حزب توده ایران بد نوشته
شده است و فقط و فقط پر از اراجیف!! یک
نفر اسم خود را دکتر می گذارد در حالی که
نمیداند سوسیالیسم یعنی چه؟ همه در این
سرزمین گمراه هستند!! سازمان فدائیان خلق
( اکثریت) با حزب توده ایران روابط خوبی
دارد! تمام کمونیست های جهان این حزب را
می شناسند و به سیاست هایش احترام می گذارند!!!
از حزب کمونیست روسیه تا آمریکا !!!!!!
می دانید این حزب چند نفر شهید داده است؟
نه حتما نمی دانید که این اراجیف را می
نویسید!!! چرا؟؟؟ مگر حزب چه گناهی کرده
که شما ها مخالف آن هستید؟ یا شاید هم از
روی حسودی می باشد؟ یا از روی نادانی؟ به
نظر من هر دو مورد صدق می کند. به نظر من
بروید و کمی اندیشه کنید!!! اگر فکر می
کنید من آدم 50 ساله هستم؟ اشتباه فکر می
کنید!! من دانش آموز مقطع 3 راهنمایی هستم
و 14 سال سن دارم؟ حالا حتما میگویید که
من بچه هستم و چیزی نمی دانم. برای اطلاع
شما من حدود 3 جلسه در مدرسه در باره سوسیالیسم،
مارکسیسم و دیگر شاخه های آن کنفرانس داده
ام!! شما که مطلبی در مورد کیوان نوشته
اید! می دانید او نیز از طرفداران حزب بوده
است؟ نه نمی دانید. شما سوسیالیسم را نمی
شناسید!! فقط برای جلب توجه این اسم را
روی خود گذاشته اید!!! به هر حال از من
گفتن بود: شما از چاله تو چاه افتاده اید!!
البته من نمی دانم که شما آیا واقعا مخالف
حزب هستید ولی از روی مقاله ها و اینکه
حزب را با نام حزب توده خطاب کرده اید فهمیدم!!!
خدا حافظ "
دوست عزیز نامه
شما را دریافت کردیم. اجازه می خواهم از
طرف اتحادیه جوانان سوسیالیست انقلابی ایران
پاسخی به سؤالات تو بدهم .
خوشحالیم از این
که مطالب سایت ما را مشاهده کردی و متشکر
از لطف تو برای نظرت در مورد مطالب جالب
آن. ولی متاسفیم از اینکه شما گفته اید
« ولی مطالبی پر از اراجیف نیز داشت» البته
ما نه تنها تلاش داریم که" مطالبی
پر از اراجیف" روی سایت نگذاریم بلکه
در واقع نقد هایی به مطالب اینگونه داشته
باشیم. قضاوت در مورد اینکه تا چه مقدار
موفق شده ایم را به عهده خواننده گان این
سایت می گذاریم. ولی دوست عزیز ما برای
جلو گیری از درج "اراجیف" نیازمند
دقت شما عزیزان و نقد شما به آنها هستیم.
در این رابطه لازم است که مثلا شما به شکلی
مشخص به مطلبی " پر از اراجیف "
اشاره کنید، آن را نقد کنید تا ما نیز تکامل
کرده این اشتباه را تکرار نکنیم. در غیر
این صورت ممکن است به اشتباه " مطالب
جالب" را نیز از رو ی سایت برداریم
و این بیشتر از هر چیز به همان مطالب جالب
آسیب می زند.
پرسیده بودی :
« ما که نام خود را جوان سوسیالیست گذاشته
ایم چرا سعی به کشف حقیقت نمی کنیم» البته
تا کنون ما فکر می کردیم که مشغول همین
کار هستیم. اما با تذکر شما متوجه می شویم
که شاید این تلاش کافی نبوده و تلاش بیشتری
لازم است. در این رابطه نیز نیازمند راهنمایی
شما عزیزان هستیم که درک خود را از حقیقت
برای ما بنویسید. تنها از همین طریق است
که می توان با حقیقت بیشتر آشنا شد و آن
را کشف کرد و این خود یک حقیقت است. مرحله
بعدی این خواهد بود که بدانیم با حقیقت
کشف شده باید چه کار کنیم. فرق آن را با
واقعیت تشخیص داده و هر موضوع واقعی را
لزوما حقیقی ندانیم و حتی خود حقیقت را
نسبی دانسته و در جهت کشف کاربرد آن و کار
در همان جهت را آغاز کنیم. پس تا همینجا
برای ما کشف حقیقت تنها در انجام عمل حقیقی
است که مفهوم پیدا می کند. در غیر این صورت
دانستن حقیقت با ندانستن آن زیاد فرقی نخواهد
داشت. مثلا ما سوسیالیزم را به عنوان حقیقت
رهایی بشر کشف کرده ایم و اینک در مسیر
عمل انقلابی برای استقرار آن قرار داریم.
میزان موفقیت ما بستگی به کشف این حقیقت
از طرف کاشفان آن در سطح بسیار وسیعی دارد
که ما در این مسیر توان خود را تنها به
عنوان یک وسیله در اختیار سایرین قرار می
دهیم. وگرنه ما قادر به استقرار این حقیقت
یعنی سوسیالیزم نیستیم. در یک کلام ما کوشش
می کنیم تا در حد توان و امکانات خود مستقر
کنندگان آن را با آن آشنا کنیم. در واقع
ما جوانان سوسیالیست انقلابی پس از کشف
حقیقت سوسیالیزم، نام خود را اینگونه انتخاب
کرده ایم.
در مورد سؤال
مبارزه با امپریالیزم و اتحاد در این مبارزه
با تو کاملا موافقیم. متاسفانه اتحاد در
مبارزه علیه امپریالیزم ضعیف است و این
ضعف تا کنون توانسته لطمات سنگینی به این
مبارزه وارد کند. هرچند این اواخر مبارزه
علیه جنگ و تجاوزات امپریالیستی شدت گرفته
و اتحادهایی نیز مشاهده می شود اما این
همه کار نیست و اساسا کافی نیست. از نظر
ما مبارزه با امپریالیزم از طریق مبارزه
با سرمایه داری حاکم در هر منطقه جغرافیایی
صورت می گیرد. ضربه کاری وارد کردن به سرمایه
داری ضربه ای اساسی به امپریالیزم خواهد
بود. ولی متاسفانه گروه هایی در سابق که
فکر می کردند سوسیالیست هستند ( مثلا حزب
توده و فدایی اکثریت) با عمده کردن مبارزه
علیه امپریالیزم و جانشین کردن آن با مبارزه
علیه سرمایه داری تا حد دفاع از سرمایه
داری " خودی" که به باور ایشان
ضد امپریالیست بود در واقع آشتی طبقاتی
را رواج می دادند که در نهایت این خود خدمتی
به امپریالیزم بود. مثلا حزب توده و فدایی
اکثریت از جمهوری اسلامی دفاع می کردند
در حالی که این جمهوری حافظ منافع سرمایه
داری بود هر چند اختلافاتی با امپریالیزم
داشت اما در واقع با حمایت همان امپریالیزم
توانست قدرت را به دست گیرد.ا حزاب یاد
شده معتقد بودند که جمهوری اسلامی به رهبری
آیت الله خمینی قادر است طبقه کارگر را
تا آستانه سوسیالیزم هدایت کند به همین
دلیل از او حمایت گسترده کردند و فدائیان
خلق اکثریت شعار می دادند که پاسداران را
به سلاح سنگین مجهز کنید و این در حالی
بود که آنها با سلاح سبک عده بسیار زیادی
از کمونیست ها و مبارزین را کشتار می کردند
و با سلاح های سنگین به مردم کردستان و
سایر نقاط حمله ور شده آنها را قتل عام
می کردند. هیچکس بیشتر از امپریاليزم از
این کشتار خوشحال نمی شد زیرا که رادیکالیزم
و جنبش سوسیالیستی در ایران با سرعت رو
به رشد بود و این برای امپریالیزم بسیار
نگران کننده بود. اساسا به همین دلیل بود
که امپریالیزم از حکومت روحانیون ضد کمونیست
حمایت کرده آنها را به قدرت رساندند.
ما معتقدیم جامعه
طبقاتی دارای یک تضاد اساسی است و آن تضاد
بین کار و سرمایه می باشد. هر درجه مبارزه
علیه سرمایه می تواند درجه مبارزه با امپریالیزم
را تعیین کند اما حزب توده و اکثریت تضاد
اساسی جامعه را تضاد خلق و امپریالیزم می
دانستند. در کاسه خلق همه چیز جا می گیرد،
از سرکوبگران ضد خلق مثل خمینی گرفته که
احزاب یاد شده به هنگام بیماری برایش آرزوی
سلامتی می کردند تا سرکوب شوندگان. این
ها با هم نمی توانند متحد شوند به این دلیل
ساده که با هم در تضاد بوده و یکی نابودی
دیگری را هدف خود قرار می دهد. اما حزب
توده و فدایی اکثریت تلاش می کردند این
اختلاف را نادیده گرفته و با سیاست اتحاد
و انتقاد، با به توصیف خودشان با مبارزه
ضد امپریالیستی جمهوری اسلامی متحد و به
سرکوب کردن آنها انتقاد می کردند. هیچوقت
هم معلوم نشد که چرا همین انتقاد را یک
ضرب از امپریالیزم نمی کنند. البته شاید
به این دلیل که امپریالیزم انتقاد پذیر
نبوده ولی جمهوری اسلامی بود!؟. هرچند مدتهاست
که فدائیان اکثریت که به قول خودت ارتباطات
خوبی با حزب توده داشتند دیگر خود را سوسیالیست
نمی دانند و اکنون مشغول انتقاد هم به امپریالیزم
و هم به جمهوری اسلامی هستند و به هر دو
توصیه می کنند که از خر شیطان پائین آمده
با یکدیگر وارد مذاکره به منظور ایجاد مناسبات
حسنه شوند. در میان احزاب و جریانات سیاسی
این موضوع تازگی ندارد، مسئله بر سر این
است که این دو جریان قبلا خود را سوسیالیست
معرفی می کردند و به دفاع از سرمایه داری
برخاسته بودند. اینک این مسئله کاملا منتفی
است زیرا هر دو این جریانات رسما به عنوان
احزاب بورژوایی شناخته می شوند که خود آنها
مشکلی با این قضیه ندارند و این را تائید
می کنند. فقط کمی عجیب است که فدائیان خلق
اکثریت چرا باز هم خود را" فدایی"
می دانند. معلوم نمی شود با نگرش کنونی
این جریان دیگر قرار است " فدای"
چه کسی شوند و چگونه" فدا" شوند
. شاید فدا شدن برای ادامه فنا کردن یک
جنبش انقلابی در نظر ایشان باشد. در هر
صورت دوست عزیز واکنش ما به این جریانات
خیلی بیشتر از آنکه واکنش به یک جریان سیاسی
با هر گذشته ای باشد. واکنش به جریانی است
که در سرکوب مبارزین، جمهوری اسلامی را
یاری کردند و دستشان به خون آلوده است.
در غیر اینصورت این جریانات چیزی برای نقد
کردن ندارند که قبلا در نقد به احزاب بورژوازی
صورت نگرفته باشد. آنچه که نیروهای انقلابی
نسبت به این جریانات دنبال می کنند فراهم
کردن مقدمات یک محاکمه عادلانه در فردای
انقلاب آتی ایران و قرار دادن آنها در یک
دادگاه است. شاید به همین دلیل باشد که
این جریانات این همه از اسم انقلاب وحشت
دارند و شما دوست عزیز هیچ جا در نوشته
جات آنها نمی توانید چیزی پیدا کنید که
از انقلاب حرف زده باشد چه رسد به سوسیالیستی
بودن این انقلاب.
دوست عزیز، در
مورد سؤال « گروه شما چند شهید داده است؟
چند نفر را در راه مبارزه با حکومت های
استکباری از دست داده است؟ آیا بیشتر از
10 نفر؟ فکر نکنم ». شما مشخص نکرده اید
که چه تعداد"شهید" لازم است داده
شود و به چه کسی داده شود. آیا هر چه تعداد
آنها بیشتر باشد بهتر است و عیار مبارزه
را بالا تر می برد؟ آیا مبارزه یعنی "
شهید" دادن؟ یا بر عکس،" شهید
دادن" یعنی مبارزه؟ در این صورت بیشترین"
شهیدان" را جمهوری اسلامی داده است.
اصولا جمهوری اسلامی بزرگترین تولید کننده
"شهید" است، هم شهید می دهد و
هم شهید می کند. جمهوری اسلامی البته شهیدان
خود را به خدا می دهد و هنوز معلوم نشده
که خدا چه نیازی به آنها دارد و آنها را
کجا نگهداری می کند. سازمان مجاهدین هم
شهیدان زیادی داده است یا اگر بهتر گفته
شود در واقع بیشترین شهیدان را در بین اپوزيسیون
جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین داده اند
و آنها نیز این شهیدان را به خدا می دهند.
حالا اگر یک جریان سیاسی به خدا اعتقاد
نداشته باشد باید چه کار کند؟ اگر خواست"
شهید" بدهد به چه کسی باید بدهد؟ به
خلق!؟ آخر خلق به شهید چه نیازی دارد. غم
وغصه و زجر های خودش کم است که حالا بخواهد
شهید هم دریافت کند؟ از این گذشته مگر یک
گروه سیاسی از کیسه خلیفه می بخشد که شهید
بدهد. این شهدا را از کجا بدست می آورد
که مفت ومجانی " می دهد"؟
دوست عزیز، مسئله
" شهید " دادن یک مسئله کاملا
مذهبی است و هیچ ربطی به مبارزه ندارد.
شما به درستی رابطه ای را بین « شهید دادن
و مبارزه با حکومت های استکباری» برقرار
می کنید. چون هردو جنبه مذهبی و غیر مشخص
دارد. در مذهب "شهید" فقط در
راه مبارزه نیست بلکه حتی در یک تصادف و
مواردی اینگونه هم حاصل میشود. شهید لقبی
است برای ماستمالی کردن خیلی چیزها. مثلا
وقتی در تابستان 67 درب زندان ها به روی
ملاقات کنندگان زندانیان بسته شد و ملاقات
ممنوع شد، آغاز یک قتل عام بی سر و صدا
بود و به زودی و به ترتیب به خانواده هایی
که فرزندانشان در زندان بودند تلفن می شد
و به آنها گفته می شد که به کمیته محل مراجعه
کنند. وقتی مادر و پدری پیر که فرزندشان
چندین سال در زندان بوده و حکم آنها در
حال تمام شدن بود به کمیته مراجعه می کردند،
به آنها یک ساک لباس داده می شد و می گفتند
« این وسایل متوفی است » والدین که چندین
وقت بدون ملاقات، حدث می زدند ماجرا از
چه قرار است با چشم پر اشک می پرسیدند،
آخر بچه من که حکم زندانش در حال تمام شدن
بود چرا او را اعدام کردید، در جواب گفته
می شد اگر اشتباهی صورت گرفته او "
شهید " محسوب خواهد شد. همین و همه
چیز با این واژه ماستمالی می شد. انسانهای
بسیار زیادی که در یک جنگ قدرت طلبانه قربانی
شدند با همین واژه و دادن این لقب بر روی
جنایتشان سرپوش گذاشته آنها را " شهید
راه حق" لقب می دادند. رفته رفته کاربرد
شهید تاثیر معکوس گذاشت و اینک به هیچ وجه"
شهید دادن" نمی تواند بار مبارزاتی
داشته باشد و در واقع فرقی با« قربانی دادن»
ندارد . کدام گروه سیاسی- انقلابی راستین
حاضر است که اعضائ خود را قربانی کند. فقط
جریاناتی که با تعداد هر چه بیشتر "
شهید دادن" آمار شهیدان خود را بالا
برده و به این ترتیب بر اساس این آمار و
با لیست " شهدای " خود در نظر
دارند که روزی به پشت میز تفسیم قدرت نشسته
سهمی از قدرت را به دست آورند. در این میان
جان صدها و هزاران انسان مبارز و بی گناه
وسیله این معامله نگین می شود. نه آنها
به بهشت می روند و نه با " شهید "
شدن خود توانسته اند سیستمی را تغییر دهند.
تنها برای رهبران خود کیسه ای از اعتبار
" شهادت " پر کرده که آنها بتوانند
از این طریق زندگی شاهانه خود را تثبیت
کنند.
این دیدگاه مذهبی
در گذشته از طریق مبارزین مذهبی در کشور
های نظیر فلسطین و به وسیله گروه هایی که
یا کاملا آشکار مذهبی و یا و بنیادآ ایده
آلیستی بودند نظیر چریکهای فدایی خلق و
مجاهدین خلق به ایران وارد شد. عنصر "
فدا " شدن نه به دلیل فداکاری بلکه
عمدتا قیم مآبانه به منظور رها کردن "
خلق " بود در حالی که امر رهایی امر
خود نیازمندان به رهایی است و نه یک گروه
دلسوز. و یا عنصر " مجاهدت "
بیشتر به منظور انجام کار صواب برای رسیدن
به به بهشت بود که ار طریق " شهید"
شدن رفتن به بهشت کاملا گارانتی می شد.
این همان ریشه ای است که همچنان در این
گرو هها عمل می کند و علاوه بر اشکالات
روحی- روانی فقط با اتکا به همین عنصر بعضی
از اعضاء مجاهدین در اعتراض به دستگیری
رهبر فرقه خود دست به خود سوزی می زنند
که یقینا شعله بیشتر و سوزش بیشتری از آتش
جهنم را بر روی زمین نصیب خود می کنند تا
خنکای بهشت را برای خود خریداری کنند. در
مورد « فدائیان اکثریت» وضعیت از این هم
اسفناک تر است زیرا که آنها دیگر نه اعتقادی
به" فدا" شدن دارند و نه مسیری
نیازمند فداکاری. اما همچنان نام خود را"
فدایی" می دانند و " اکثریت "
که معلوم نیست اکثریت نسبت به کدام اقلیت.
حتی اگر قرار باشد که از الگوی بلشویک به
معنی اکثریت استفاده کنند نیز دیگر نه تنها
اعتقادی به بلشویزم ندارند بلکه به یکی
از سرسخترین و ارتجاعی ترین مخالفان بلشویزم
تبدیل شده اند. این عوام فریبی تنها به
دلیل اعتبار " شهید دادن و فدا شدن
" که در گذشته بر اساس بنیاد های مذهبی
و بنیاد گرایی مذهبی رواج داشت می باشد
و نه چیزی بیشتر از این.
اما گفتیم که
واقعیت مبارزه کاری به مواردی نظیر"
شهید دادن و شهید شدن " ندارد. زیرا
چه بسیار گروه هایی بودند که به موازات
تعداد " شهید داده های خود "
شهید کننده نیز دادند. فداکاری در مبارزه
موضوعی است به کلی متفاوت با خودکشی و "
شهید " شدن. چه بسیار انسان های مبارزی
یافت می شوند که در مسیر مبارزه خود ناچار
می شوند تا از حتی امکانات روزمره زندگی
معمولی هم چشم پوشی کنند و تمام انرژی خود
را در مسیر مبارزه به کار گیرند. در مسیر
مبارزه علیه دیکتاتوری لجام گسیخته و فاشیستی،
مبارزین یافت می شوند که دستگیر شده تحت
شکنجه های گونان گون قرار می گیرند. برای
اعتراف گیری تا مرز کشتن زیر شکنجه و نهایتا
اعدام قرار می گیرند و میزان مقاومت این
انسانها به دلایل گوناگون از جمله آمادگی
بدنی برای تحمل شکنجه، سلامتی یا بیماری،
میزان و عمق انگیزه مبارزاتی و دهها فاکتور
دیگر نسبت به یکدیگر متفاوت است. لذا عجیب
نیست که مثلا دو عضو یک گروه سیاسی یکی
در زیر شکنجه حتی کشته می شود و دیگری با
اولین سیلی به صورتش عده زیادی از هم گروهی
های خود را به همانجا می کشاند. در حالی
که این هر دو عضو یک گروه بودند و آن گروه
می بایست برای دادن آمار " شهیدان
" خود همزمان آماری ارائه دهد که چه
تعداد از اعضای دستگیر شده آنها عامل دستگیری
بقیه اعضاء بوده اند. مثلا در تاریخ حیات
حزب توده عده زیادی شکنجه و اعدام شدند
ولی آیا چندین برابر آنها به همکاری با
هم رژیم شاه وهم با رژیم کنونی نپرداختند؟
بیشترین کشته شدگان اغلب از اعضاء و «هواداران»
این گروه بودند و شاید به سختی بتوان مواردی
اینگونه در سطح رهبری آن پیدا کرد. آنچه
که مسلم است این است که همگی آنها متعلق
به یک گروه بودند. در نتیجه باید این را
پذیرفت که مقاومت در برابر شکنجه و اعدام
شدن به هیچ وجه به گروه سیاسی مربوط نمی
شود بلکه بستگی به توانایی های فرد مبارز
دارد و قدرت مانور و هنر و تسلط وی به امر
مبارزه. چه بسیار "هواداران"
گروهایی بودند که شجاعانه ایستادگی کرده
و کشته شدند در حالی که کادر ها و اعضاء
رهبری همان گروه بازجوی همان "هوادار"
بودند." شهید و شهید کننده هر دو از
یک گروه سیاسی" و این طنز تلخ تنها
دلالت به عمق نا آشنایی این جریانات سیاسی
با اصل مبارزه و هدف مبارزه دارد که از
گروه خود ارتشی مینیاتوری ساخته عده ای
را " هوادار" و عده ای را رهبر
و لیدر و... می کنند و بیشترین آمار روی
مین فرستادگان خود را از میان همان به قول
خودشان هواداران و یا سربازان حزبی انتخاب
می کنند. نوعی کاست مذهبی و فرقه ای که
راس حرم و بدنه و پایه برای خود می سازد
و همواره به راس حرم یا مغز فکر کرده کلاه
خود ایمنی را بر سر این عده گذاشته کلاه
" شهید شدن " را بر سر هوادارانی
که گاها هر کدام از آنها به مراتب رهبر
تر از این رهبران هستند. مثلا در مورد سازمان
مجاهدین و رهبری آن یعنی مریم و مسعود رجوی،
هرگز مشخص نشد که به دلیل کدام ویژیگی این
دو نفر برای همیشه رهبر این سازمان باقی
ماندند. در صورتیکه در میان هواداران آنها
چه بسیار افرادی صادق و با انگیزه مبارزاتی
وجود داشتند که دهها رهبر مثل رجوی باید
آموزش فداکاری را نزد آنها می دیدند. کدام
کتاب یا جزوه ای وجود دارد که رهبران مجاهدین
مطالعه کردند و با سواد شده اند که یک هوادار
قادر به مطالعه آنها نبوده است. کدام مبارزه
ومقاومتی در رهبران کنونی مجاهدین وجود
دارد که در عده زیادی از " هواداران
" آنها یافت نشود؟ پس این چه جادویی
است که مسعود رجوی برای ابد رهبر این سازمان
باقی می ماند و بقیه گوش به فرمان، آیا
چیزی بیش از یک فرقه مذهبی که گویا رهبری
آن فرستاده خداست و تغییر ناپذیر باید وجود
داشته باشد که اینگونه این عده بسیار زیاد
را بدون هیچ دلیل مبارزاتی به قتلگاه می
فرستاد تنها برای بالا بردن آمار "شهیدان".
یا در مورد سازمان فدایی اکثریت و حزب توده،
با آنکه این جریانات خوب می دانستند که
عده زیادی از "اعضاء و هواداران"
آنها که به دستور گروه های خود داوطلبانه
به سربازی رفته تا عازم جبهه شوند، در جبهه
ها از پشت تیر می خوردند و رهبران این گروهها
بدون آنکه حرفی از آن بزنند تنها لیست "
شهیدان " خود را پر کرده تا برای کسب
اعتماد جمهوری اسلامی و اثبات وفاداری به
آن روی میزش بگذارند.
دوست گرامی و
جوان، اتحادیه جوانان سوسیالیستهای انقلابی
ایران در سال 1330 وجود نداشت بلکه در سال
1382 به منظور کمک به ایجاد قطبی سوسیالیستی
از جوانان و دانشجویان با اتحاد بین جوانان
سوسیالیست انقلابی و تنها اتحاد برای ایجاد
چنین قطبی در مقابل انواع گرایشات انحرافی
که توسط سرمایه داری در بین جوانان شکل
گرفته یا در حال شکل گیری است اعلام موجودیت
کرد. هرگز قصد ایجاد حزب و سازمان آن هم
به روش متداول قیم مآبانه که یکی رهبر شود
و دیگری کادر و اعضاء و هوادار !!! و ...
نداشت. بلکه همانطور که گفته شد اتحادی
از سوسیالیستهای انقلابی به منظور پیوند
دادن جنبش انقلابی جوانان ودانشجویان با
جنبش کارگری و برای نابودی نظام سرمایه
داری با هدف رسیدن به سوسیالیزم. ما نه
تنها 10 شهید بلکه حتی یک شهید هم نداده
ایم و هرگز هم قصد اینگونه حاتم بخشی ها
را نداریم. افتخار ما به مبارزه بدون کشته
شدن و بدون ایثار های امام حسین وار است
. بدیهی است در راه مبارزه هر خطری در کمین
خواهد بود و در این مسیر حتی ممکن است جان
انقلابیون نیز به خطر افتاد. اما ما به
هیچوجه از اینجا آغاز نمی کنیم که بگویم
« پیش به سوی کشته شدن یا" شهید"
شدن» زیرا که حاضر نیستیم زمین مبارزه را
به جای پر کردن با تعداد زیادی مبارز، با
انبوهی" شهید" پر کرده و در واقع
از این طریق مبارزه را واگذار کنیم. این
کار را به گرو های ایده آلیستی واگذار می
کنیم که احساس می کنند با خود کشی سیاسی
چیزی جابجا خواهد شد. ما سوسیالیست و از
نوع انقلابی آن هستیم و معتقدیم مبارزه
امری آگاهانه است و نه به هیچ وجه از روی
احساسات زودگذر و در واقع چانه زنی مذهبی.
رفقای مبارز سوسیالیست انقلابی چه متحد
و چه بطور پراکنده، مبارزه آگاهانه و هدفمندی
را دنبال می کنند که بیش از هر چیز به دوام
این مبارزه و خود امر مبارزه می اندیشند
و نه جان دادن به منظور ایجاد فضای قهرمان
پروری که نتیجه دیگری به جز توقف مبارزه
در سطحی محدود وخنثی نخواهد داشت. ما امیدواریم
که همه مبارزین انقلابی بدون وارد کردن
کوچکترین آسیبی به خود بیشترین حد روشنگری
به منظور ایجاد اتحادی وسیع برای مبارزه
یک طبقه در جهت سرنگونی نظام سرمایه و استقرار
سوسیالیزم را پیش برند. اگر برای رهایی
"شهید دادن" لازم بود که تا بحال
استثمار شوندگان می بایست بسان یک پرنده
رها آزاد شده باشند. آنچه که در این میان
غایب بوده نه "شهید " دادن بلکه
خود امر واقعی مبارزه است. تنها طبقه کارگر
و استثمارشوندگان قادر به رها کردن جامعه
از زنجیر استثمار سرمایه داری هستند و نه
این یا آن گروه با هر درجه از مبارزه یا
"شهید" داده. مبارزین سوسیالیست
انقلابی تنها از مرتبط کردن خود با مبارزه
این طبقه است که می توانند تدراک انقلاب
به منظور رهایی را ببیند و نه به هیچ وجه
خود به جای این طبقه وارد کارزار شوند و
یک طبقه را رها کنند. این کار شوالیه های
شجاع و رابین هودی را به خود این افراد
واگذار کنیم و به سراغ کارگران و استثمار
شوندگانی برویم که هر روزه در کف کارخانه
ها و زندگی مشقت بار زجری می کشند که "
شهید " شدن در مقابل تحمل این فشار
کار دشواری نیست. کاری که از پس هیچ قهرمانی
ساخته نیست . تحمل زجر های هر روزه ای که
بر گرده اکثریت عظیم جامعه سنگینی می کند
را هیچ قهرمان یا امام حسینی متحمل نخواهد
شد. لذا مبارزه و رهایی امر خود این طبقه
است که سوسیالیست های انقلابی برخاسته از
همین طبقه تلاش می کنند با عنصر آگاهی و
هدفمند کردن این مبارزه آن را از هرگونه
انحراف و خرافاتی جدا نگه دارند.
دوست عزیز و دوست
داشتنی، ما به حضور جوانانی در سن تو و
با درک سیاسی در این سن و سال افتخار می
کنیم. مسئله اختلاف نظر تو با ما نیست،
مسئله حضور تو و امثال تو است که به همه
مبارزین انرژی و امید میدهد. هر کجا و در
هر حد دفاع تو از سوسیالیزم هم حضور جنبش
سوسیالیستی را اثبات و هم آن را تقویت می
کند.
با آرزوی موفقیت
برای تو رفیق عزیز و گرامی و سلامتی و عزم
راسخت در مبارزه.
زنده باشی
ستار احمدی
5 بهمن 1382
http://www.javaan.net