سوسیالیزم چیست؟

مباحثات  وب لاگ شبح 15-19 دی 1383

کامنت های «کارگر سوسیالیست»

 

تشکیل مجلس موسسان دموکراتیک وانقلابی

 

با تشکر از چند ایمیلی که از دوستان عریز دریافت کردم. سوالاتی شده که مرتبط به بحث اینجا است که کوشش می کنم پاسخ دهم. مابقی نکات که به بحث مرتبط نمی شود از طریق ایمیل پاسخ خواهم داد. در این پاسخ می پردازم به سوال دو دوست (مهری و نانا). سوالات در مورد «دیکتاتوری پرولتاریا» را به بعد موکول می کنم.

دوست عزیزمهری (ایمیل) می پرسد: شما که خودتان را سوسیالیست می دانید با توجه به اینکه کسی امروز آشنایی به اعتقادات شما ندارد و نظرگاههای دیگری وجود دارد؛ چگونه می خواهید سوسیالیسم را امروز در ایران اجرا کنید؟ (شاید کاملا سوال دقیق نباشد چون به لاتین نوشته شده بود اما مضمون آن همین است).

نانا (کامنت 88) می گوید: قبل از هر کاری باید توهم پیاده کردن سوسیالیزم را در جامعه ای چون چامعه کنونی ایران کنار گذاشت.... برای شروع راه برای رسیدن به این ارمان باید تمامی عناصر چپ کمک بتشکلهای مختلف کنند و در برقراری نظم و قانون در جامعه کنونی ایران تلاش جدی کنند .....

بدیهی است که کسانی که خواهان ساختن نظام سوسیالیزم به عنوان بدیل به نظام سرمایه داری اند؛ قصد ندارند این کار را یک شبه انجام داده و یا آن را به جامعه به زور تحمیل کنند (مانند پولپوت در کمبوج). قصد ما مسلما چنین نیست. اولا ساختن سوسیالیزم یک روند طولانی که تنها در سطح بین المللی صورت می گیرد و نه تنها در یک کشور آنهم کشور عقب افتاده ای مانند ایران. انقلاب های سوسیالیستی حداقل در چند کشور پیشرفته بایستی تحقق یابد تا کشورهای مانند ایران پس از انقلاب آغاز به ساختن سوسیالیزم کنند. یک اقتصاد عقب افتاده یک روزه با تغییر دولت جهش فوری نمی تواند کند. بحث امروز ما در مورد اجرای سوسیالیزم همین امروز در ایران نیست. این یک بحث نظری است برای آماده کردن خود برای ساختن سوسیالیزم در آینده. این بحثی که نشان می دهد به نظام سرمایه داری نبایستی تسلیم شد و برای آلترنتیو عالی تر باید تلاش کرد (حتی اگر عده ای و دولتهایی در تاریخ به نام سوسیالیزم عملیاتی مخرب تر از سرمایه داری انجام داده باشند).

اما عدم ساختن فوری سوسیالیزم در کشوری مانند ایران نیز به این مفهوم نیست که باید به وضعیت موجود تن داد و دست روی دست گذاشت تا کشورهای اروپایی انقلاب سوسیالیستی را به فرجام برسانند. ما در ایران متکی بر قدرت کارگران ایران و متحدان آنان که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می دهند؛ می توانیم تدارک تسخیر قدرت و سرنگونی رژیم را فراهم آوریم (البته بستگی به تناسب قوای طبقاتی). این کار هم تنها از طریق اعتصاب سراسری عمومی کارگری و نهایتا قیام مسلحانه عملی است. زیرا این رژیم با زبان خوش کنار نخواهد رفت.

بنابراین ما خواهان تشکیل یک حکومت کارگری در ایران هسیتم. حکومتی که متکی بر شوراهای کارگری، دهقاتی، محلات و غیره باشد. این را ما یک انقلاب کارگری می نامیم که آغاز انقلاب سوسیالیستی است. اما همین موضوع هم ممکن است به شکلی که ما می خواهیم رخ ندهد. سوسیالیست ها و کارگران پیشرو امروز مسلما در موقعیت به دست گرفتن قدرت نیستند. پس چه باید کرد؟ پیشنهاد ما به کل جامعه و تمام نیروهای اپوزیسیون اینست که با حفظ برنامه و حزب و تشکیلات خود؛ در وهله نخست تدارک سرنگونی این رژیم را فراهم آورند (اگر می گویند اصلاح طلبان با اقتدارگرایان فرق دارند پس اصلاح طلبان هم باید در این روند شرکت داشته باشند وگرنه خود بخشی از همان رژیمی هستند که سرنگون می شود).

پس از سرنگونی رژيم، چنانچه حکومت شورايی (کارگران و دهقانان فقير) به علت عدم آمادگی شوراهای کارگری و يا عدم وجود يک حزب پيشتاز انقلابی سراسری به مثابه سازمانده جنبش کارگری، شکل نگيرد، ما در هيچ حکومتی ديگری شرکت نمی کنیم. اما، در عين حال در اين مقطع، خواهان تشکيل «مجلس مؤسسان دمکراتيک و انقلابی» ( نه مجلس مؤسسان به مفهوم پارلمان عادی بورژوايی) می شویم. مجلس مؤسسانی که هيچ ارگان و سازمان و فردی را بالای سر خود نپذيرفته و توسط نيروهای مسلح توده ای نظارت شده و توسط نمايندگان واقعی مردم با رأی مستقيم، همگانی، مخفی و آزاد تشکيل می گردد، تأسيس گردد. اين مجلس کار خود را در راستای تدارک تشکيل يک حکومت انقلابی (کارگری و دهقانی) آغاز می کند. تا تشکيل حکومت کارگری، نمايندگان کارگران و دهقانان فقير و حزب های وابسته به آنها بطور مستقل در اين مجلس شرکت خواهند کرد.

چنين مجلسی البته يک «حکومت» نيست، بلکه تنها تجمع يا نهادی است برای تدوين «قانون اساسی» و تشکيل حکومت کارگری آتی. شرکت در چنين مجلسی با شرکت در حکومت بورژوايی متفاوت است. نمايندگان طبقه کارگر، شوراهای کارگری، دهقانی، زنان، مليت های تحت ستم و همچنين ساير قشرهای غيرپرولتری و متحدان طبقه کارگر برای متقاعد کردن کل جامعه به برنامه انقلابی خود، به زمان تنفس نياز دارند. تشکيل مجلس مؤسسان انقلابی و دمکراتيک اين زمان تنفس را ايجاد می کند که قشرهای تحت ستم جامعه و ضرورت تشکيل يک حکومت کارگری متکی بر جمهوری شورايی پی ببرند. از اينرو کمونيست ها خواهان تشکيل مجلس مؤسسان می گردند.

اما، چرا بورژوازی به چنين مجلسی تن می دهد؟ علت آن ساده است. بورژوازی چنانچه توان و قدرت تغيير شکل حکومت را داشته باشد مسلماً با استفاده از نيرويش (و همکاری غرب) چنين می کند. اما، در وضعيتی که در جامعه نيروی دوگانه وجود داشته باشد (پس از سرنگونی) و هيچ يک از طبقات آرای اکثريت مردم را به خود جلب نکرده باشند، يک خلاء سياسی رخ خواهد داد که بورژوازی برای حفظ موقعيت خود به دمکراتيک ترين شکل از مجلس بورژوايی تن می دهد. اين طبقه نيز برای استحکام خود نياز به زمان تنفس دارد. تفرقه و انشقاق در بورژوازی نيز وجود دارد.

بنابراين مبارزه برای تشکيل مجلس مؤسسان انقلابی و دمکراتيک در دستور کار کمونيست ها نیز قرار می گيرد. چنانچه مجلس مؤسسانی غيردمکراتيک و تحميلی شکل گيرد، واضح است که کمونيست ها و نمايندگان کارگران نبايد در آن شرکت کنند. نمايندگان قشرهای تحت ستم جامعه که مدافع عقايد انقلابی اند هيچگاه و در هيچ موقعيتی خود را اسير دست بورژوازی و خرده بورژوازی، نمی کنند.

اما، چنانچه مجلس مؤسسانی تحت کنترل و نظارت توده های مسلح شکل گرفت، کمونيست ها نيز در اين مجلس دمکراتيک شرکت می کنند. شرکت کمونيست ها در اين مجلس برای ارائه برنامه انقلابی است. آنها در اين مجلس خواهان اشتراکی شدن زمين ها، کنترل کارگری بر توليد و توزيع و حق تعيين سرنوشت برای مليت های تحت ستم تا سر حد جدايی، آزادی زنان و آزادی بيان، اجتماع و مطبوعات و لغو مالکيت خصوصی خواهند بود. آنها خواهان تشکيل جمهوری شورايی و حکومت کارگری خواهند بود.

کارگران و زحمتکشان ايران (و جهان) نتيجه بحث های مجلس مؤسسان را بصورت آزادانه از طريق رسانه های جمعی ديده و خود قضاوت خواهند کرد که نمايندگان واقعی آنها چه نيروهايی هستند. در اين مجلس کمونيست ها  قانون اساسی را برای تشکيل حکومت کارگری تدوين خواهند کرد.

اکثريت کارگران و زحمتکشان يا به ضرورت تشکيل حکومت کارگری پی برده و متقاعد می شوند، که در آنصورت حکومت کارگری را متکی بر آراء اکثريت جامعه تشکيل داده و نمايندگان شوراهای کارگری و زحمتکشان امور سياسی و اقتصادی را برعهده گرفته و انقلاب را به پيش خواهند برد. حکومت کارگری نوين متکی بر دمکراسی کارگری آغاز به انجام تکاليف اجتماعی (دمکراتيک و ضدسرمايه داری) خواهد کرد.

اما، چنانچه بورژوازی پيروز گردد و «نوع» ديگری از حکومت بورژوايی يا حکومت «ائتلافی» را تشکيل دهد، مسير انقلاب به شکل ديگری پيش خواهد رفت. واضح است که در آن صورت کمونيست ها در آن حکومت بورژوايی شرکت نکرده و مبارزه عليه حکومت بورژوايی را در اپوزيسيون سازمان خواهند داد.

بنابراین پیشنهاد ما برای مرحله پس از سرنگونی رژیم تشکیل یک «مجلس مؤسسان دمکراتيک و انقلابی» است. در این مجلس تمام گرایشات نظری و احزاب موجود می توانند شرکت داشته و مردم را در مورد برنامه و نظرات خود متقاعد کنند و هر حزبی (یا ترکیبی از احزاب) نظریات اکثریت مردم را در مجلس موسسان با خود جلب کرد؛ حکومت بعدی را شکل می دهد و قانون اساسی را بر اساس آری همومی تصویب می کند.  ما به عنوان کمونیست ها اعتقاد داریم که حکومت بعدی یک حکومت کارگری خواهد بود. اما این حکومت را به زور نمی خواهیم تحمیل کنیم که به اتکا به آرای اکثریت جامعه این را تحقق خواهیم داد.

 

ریشه لغزش های چپ

 

دوست عزیز اردشیر ارزیابی صوری از موقعیت چپ در انقلاب 1357 ارائه می دهد. صوری به این مفهوم که تحلیل خودش را متکی بر مسایل جنبی و اشتباهات فردی آنها بنیاد می گذارد (قتل و دروغ و خیانت و غیره). در صورتی که برای ارزیابی چپ می باید به برنامه آنها پرداخت. اشتباهات و لغزش ها ذاتی نبوده که بر اساس برنامه های آنها صورت گرفته است.

در آستانه انقلاب ايران، نيروهای چپ در تعيين ماهيت طبقاتی دولت بورژوايی دچار لغزش شدند. رهبری نيروهای چپ عموماً بر اين نظريه متکی بودند که گويا انقلاب در «دو مرحله» صورت خواهد پذيرفت: مرحله نخست فاز «دمکراتيک» است که کارگران و زحمتکشان در اتحاد با بخش «مترقی» بورژوازی (بورژوازی ملی و ضدامپرياليستی) و لايحه هايی از خرده بورژازی، به مبارزه عليه امپرياليزم و بورژوازی وابسته به آن (کُمپرادر)، برخواسته و به دفع امپرياليزم می پردازند. سپس در فاز دوم، پرولتاريا همراه با زحمتکشان فقير بورژوازی را سرنگون خواهد کرد.

نتيجه اين تز انحرافی اين بود که بخشی از نيروهای چپ در ابتدا نسبت به رژيم خمينی توهم يافته و از «روحانيت مبارز» عليه امپرياليزم دفاع کردند. بخشی از چپ نسبت به حکومت بازرگان توهم يافته و عده ای نيز با بنی صدر همکاری کردند. تنها زمانی که رژيم حملات گسترده را عليه نيروهای چپ سازمان داد، «چپ» به خود آمد و به ماهيت رژيم پی برد! اما بسيار دير شده بود! زيرا که ضدانقلاب به علت ندانم کاری و سياست های اشتباه چپ خود را با سرعت مستقر کرده بود. نتيجه تأسف بارتر اين سياست ها، اين بود که به تدريج پيشروی کارگری اعتماد خود را از طيف «چپ»، بطور کلی از دست داد. اکنون «چپ» باید این اعتماد را مجددا کسب کند؛ زيرا که انقلاب کار کارگران و زحمتکشان است و نه نيروهای «چپ». بدون اين پيوند، چپ نقش تعيين کننده در انقلاب آتی ايفا نخواهد کرد. گسست از اشتباهات نظری و تشکيلاتی گذشته، نخستين گام در راه همسويی با کارگران است.

اما، متأسفانه پس از سپری شدن بيش از دو دهه سال، برخی از نيروهای چپ هنوز درس های ضروری را کسب نکرده اند. برخی به محض مشاهده اختلاف های درونی رژيم صفحات نشريات خود را در مورد «ترقی خواهی» نيروهای اسلامی مزين کردند. همان نيرو به محض شنيدن ندای «جامعه مدنی» از سوی خاتمی، در جستجوی يافتن وجه اشتراک بين عقايد «کارل مارکس» و «محمد خاتمی» در مورد «جامعه مدنی» پرداختتند! عده ای ديگر به محض مشاهده جنگ داخلی در افغانستان، رواندا و يوگسلاوی سابق، اين وقايع را به ايران تعميم داد. و «شيرازه ی، جامعه مدنيت» را در خطر ديده و «اتحاد» با گرایش های راست  را زير لوای نجات مدنيت توجيه می کنند. نتیجه این نظر امروز جای خود را به دفاع از «اصلاح طلبان» در مقابل «اقتدارگرایان» داده است.

به سخن ديگر «چپ» هنوز در ميان بورژوازی به دنبال متحدان خود می گردد و به نقش محوری طبقه کارگر کم توجه است. زيرا که هنوز فاقد يک استراتژی صحيح انقلابی است.

ریشه این نظریات در تزهایی استالینیستی 1930 متکی بر سیاست «جبهه خلق» نهفته شده است. سازش با بورژازی زیر لوای چپ گرایی. در واقع حزب توده خود بر اساس همین تز ساخته شد. حزبی که قرار بود «توده» مردم (کارگر؛ دهقان؛ خرده بورژوا، بورژوا ملی و بازاری) را متحد کند.

متاسفانه این تز استالینیستی هنوز در میان افراد چپ تداوم یافته است. اگر نظریات دوست عزیز اردشیر به دقت بررسی گردد به شکلی در پیوند به این تز است. از اینرو است که ایشان به نقش چپ یک برخورد صوری انجام می دهند. زیرا اگر چنین نکنند و برخورد ریشه ای کنند؛ سیاست ها و پیشنهادات خود ایشان هم زیر سوال می رود.

سرمايه داری «صنعتی» ايران در عصر امپرياليزم

دوست عزیز اردشیر می نویسد که: «اقتصاد مدرن ، اقتصاد خودکفا و غير وابسته است» مسئله اینست که برای داشتن اقتصاد خودکفا اتفاقا در ابتدا از آفتی که این وابستگی را ایجاد کرده است باید گسست کرد. یعنی از نظام جهانی سرمایه داری «مدرن»! در پیوند با این موضوع بخشی از مقاله م. رازی، برای ادامه این بحث، در زیر آورده می شود:

ظهور سرمايه داری در ايران نيز جدا از تحولات و تغييراتی که در سطح جهانی رخ داد، نبوده است. مراحل انکشاف سرمايه داری ايران نيز با جهت گيری های امپرياليستی و براساس نيازهای کشورهای متروپل تعيين و اجرا شد. به عبارت ديگر اهميت اصلی کشورهای عقب افتاده برای امپرياليزم، عبارت بود از امکانات کشورهای واپسگرا برای جذب کالاهای توليدی کشورهای متروپل. بديهی است که برای جذب کالاهای توليدی کشورهای امپرياليستی، می بايستی در ابتدا زير بنای اقتصادی کشورهای عقب افتاده تغيير داده شود تا آمادگی جذب کالاها آنها را داشته باشند. در نتيجه کشورهای نظير ايران می بايستی «صنعتی»(32) گردند. برای انجام موفقيت آميز اين طرح در ايران، يکی از پيش شرط اوليه، يعنی منبع سرشار مالی درآمد از استخراج نفت، موجود بود. حتی در اوائل دهه 1960 (1339) در آمد سالانه خالص از صادرات نفت به 400 ميليون دلار رسيده بود. پس از آن، طرح «آزاد سازی» نيروی کار (تبديل دهقانان به کارگر) ضروری بود. اين پروژه توسط «اصلاحات ارضی» و «انقلاب سفيد» شاه به اجرا گذاشته شد. شايد به توان اذعان داشت که مهمترين اقدام برای رفع مانع بر سر راه زمينه ريزی برای جذب کالاهای امپرياليستی اين پروژه «ملوکانه» بود. به بهانه «تقسيم اراضی»، بيش از نيمی از دهقانان از زمين کنده شده و به شهرها در جستجوی کار درکارخانه های جديد التأسيس روانه شدند. بورژوازی تازه به دوران رسيده ايران، کارخانه ها را با کمک بانک های بين المللی(33) متکی بر «برنامه هفت ساله دوم عمرانی» (1341- 1334) تأسيس کردند. وام های کلان به سرمايه داران تازه به دوران رسيده(34)، توسط بانک های نوين(35) تعلق گرفت. بدين ترتيب کارخانه های وسايل مصرفی (کالاهای که در کشورهای امپرياليستی اشباع شده بودند) از طريق ايجاد کارخانه ها و اشتغال نيروی کار کارگران به جريان افتاد.

برای نمونه، در سال های 1318- 1305 توليدات داخلی پارچه، شکر، کبريت، روغن نباتی، صابون و چای را ظاهر گشتند. اين کالاها در قرن 19 بيش از 90 درصد از کالاهای وارداتی ايران را تشکيل می دادند. به تدريج کارخانه های توليد سيمان، شيشه، آجر، بلور و چرم نيز به ليست فوق افزوده شد. احداث کارخانه های برنج کوبی، آبجوسازی، چای خشک کنی و توليد محصولات کاغذی نيز به دنبال آمد. در دوره 20 ساله بين 1305 تا 1325 در حدود 178 کارخانه وسايل مصرفی تأسيس شده و تعداد کارگران از حدود 3500 نفر به 40 هزار نفر افزايش يافت. سهم سرمايه ثابت ناخالص ملی از 8.9 درصد در سال 1300 به 15.20 درصد افزايش يافت.

در سال 1314 حدود 4 در صد کل واردات کشور را سيمان تشکيل می داد (برای احداث راه آهن سراسری). با سرمايه گذاری دانمارک دو کارخانه سيمان سازی تأسيس شد که توليد سالانه سيمان را به 40 هزار تن رساند. سپس 12 کارخانه ريسندگی و بافتدگی و 100 کارخانه پنبه پاک کنی احداث شدند؛ و 14000 نفر در صنعت نساجی مشغول به کار شدند. در همين دوره جمعاً 92 کارخانه و واحدهای توليدی داير شده و در حدود17000 تُن ماشين آلات وارد ايران شد. و در فاصله 1318-1313 معادل 2470 ميليون ريال (77 ميليون دلار) در راه آهن سراسری سرمايه گذاری شد.

از سال 1337 به بعد، با افرايش صادرات نفت، کارخانه های وسايل مصرفی افزايش يافتند. کارخانه های توليد کالاهای مصرفی با دوام مانند يخچال، کولر، راديو، تلويزيون، در و پنجره اتومبيل و همچنين ساير وسايل مصرفی مانند پودر لباس شوئی، کفش ماشينی، کنسروسازی، محصولات غذايی به ليست بالا افزوده شد. دردوره 12 ساله 1347- 1335 مبلغی در حدود 78 ميليون دلار سرمايه خارجی تحت عنوان سرمايه های «مشارکتی» وارد اقتصاد ايران شد. 54 درصد اين مبلغ سرمايه های ايالات متحده آمريکا ، 8 درصد آلمان، 7 درصد انگلستان، 6 درصد فرانسه و 5 درصد سوئيس بودند. در دهه 1350 احداث کارخانه های ذوب آهن اصفهان و کارخانه های پتروشيمی و مونتاژ اتومبيل تراکتوری سازی نيز اضافه شد.(36) در دوره پس از انقلاب 1357 گرچه توليد بسياری از صنايع يا متوقف شده و يا سرعت آنها نازل تر از پيش شده بود، اما روند و گرايش فوق همچنان ادامه يافته و بازسازی اقتصادی در دو دهه پيش در همان چارچوب اقتصادی پيش ادامه يافته است.(37)

آنچه درطول حيات اقتصادی سرمايه داری ايران مشاهده شده، يک روند مشخص متکی بر نيازهای امپرياليستی، است. تمام توليدات کشور تنها به توليد وسايل مصرفی (بخش 2) محدود بوده است. کارخانه های مونتاژ اتومبيل، پتروشيمی و ذوب آهن نيز به مفهوم «صنعتی» شدن ايران نبوده است. امپرياليزم تنها زمينه های اقتصادی برای به فروش رساندن کالاهای سرمايه ای خود در ايران را فراهم آورد. ايران در دوره شکوفايی خود (پس از انقلاب سفيد) هرگز به توليد وسايل توليدی (بخش1) و جهش صنعتی نايل نيامد، زيرا فاقد چنين امکانانی بود. سرمايه داری ايران و بورژوازی ناقص الخلقه تحميلی بر ايران توسط امپرياليزم، اصولاً به منظور زمينه ريزی و شکوفايی اقتصادی کشور طرح ريزی نشده بود.

کل مقاله م. رازی

اقتصاد جهانی و ساختار اقتصادی ايران

مفهوم سوسياليزم

پس از سرنگونی دولت سرمايه داری، و استقرار دولت كارگری، از لحاظ اقتصادی بايد سه مرحله از يكديگر متمايز شوند:

*مرحله ی انتقال از سرمايه داری به سوسياليزم

*مرحله‌ی اول كمونيزم (جامعه ی سوسياليستی)

* مرحله ی دوم كمونيزم (جامعه ی كمونيستی)

اما، طيف "چپ" اين مفاهيم را همواره مخدوش كرده است. آنان بر اين اعتقاد بوده و هستند كه پرولتاريا به محض كسب قدرت، وارد ساختن جامعه ی سوسياليستی می شود. برای مثال- با اتكاء بر اين نظريات- برخی از آنان (عمدتاً پيروان سابق مسكو) تا همين اواخر جامعه شوروی را يك جامعه "سوسياليستی" پنداشته و معتقد بودند كه سوسياليزم در شوروی ساخته شده است! (البته، امروز ديگر پس از فروپاشی جامعه ی شوروی، كسی چنين ادعايی را نمی تواند كند). برخی ديگر نيز، با مشاهده انحطاط جامعه ی شوروی به اين نتيجه رسيدند كه در اين جامعه مدت هاست كه نوعی سرمايه داری- "سرمايه داری دولتی"- حاكم بوده است. وقايع اخير در شوروی، چنين تحليل هائی را در عمل از اعتبار ساقط كرده است. علت اصلی اين اختشاش، در عدم درك صحيح از مفهوم سوسياليزم و بخصوص مرحله ی انتقال از سرمايه داری به سوسياليزم نهفته است.

مرحله انتقال از سرمايه داری به سوسياليزم
از ديدگاه ماركس و انگلس، هيچگاه تفاوت كيفی ميان دو مقوله سوسياليزم و كمونيزم وجود نداشت. سوسياليزم صرفاً مرحله نخست كمونيزم است. در سوسياليزم طبقات و دولت از ميان رفته و به هر فرد در جامعه به اندازه سهمش در توليد اجتماعی از محصول آن توليد تعلق می گيرد. سپس در مرحله كمونيزم- با رشد كيفی نيروهای مولده در سطح جهانی و وفور اقتصادی- به هر كس به اندازه نيازش تعلق می گيرد. اما قبل از رسيدن به جامعه ی كمونيستی (ابتدا به مرحله نخست- جامعه سوسياليستی- و سپس مرحله دوم آن- جامعه كمونيستی)، جامعه وارد يك مرحله ی مشخص از تكامل می شود: مرحله گذار از سرمايه داری به سوسياليزم. جامعه ی در حال گذار از سرمايه داری به سوسياليزم عمدتاً از طريق انهدام مالكيت خصوصی بر وسائل توليد (زمين، صنايع، بانك ها و غيره)، انحصار تجارت خارجی و معرفی اقتصاد با برنامه تعيين می شود. در اين جامعه، توليد ديگر توسط قانون ارزش تعيين نمی شود. اما در اين جامعه، برخلاف جامعه آتی سوسياليستی، يك تضاد اساسی ميان وجه توليد كه ديگر غيركاپيتاليستی است و وجه توزيع كه اساساً بورژوائی باقی می ماند، وجود خواهد داشت.

ماركس در "نقد برنامه گوتا"، به تفصيل به بقای نابرابری های اجتماعی در دوران انتقالی و حتی در مراحل اوليه سوسياليزم اشاره می كند. وی علت اين نابرابری ها را بقای معيارهای بورژوايی در توزيع می داند (انگيزه های مادی، مبارزه برای ارتقاء دستمزدها، نابرابری در مصرف و غيره).

اين تضاد اساسی دوران انتقالی از اين واقعيت ناشی می شود كه وجه "توليد" سوسياليستی در قياس با وجه توليد سرمايه داری، مرحله بسيار عالی تری از تكامل نيروهای مولده را طلب می كند- مرحله وفور مادی كه معيارهای بورژوائی توزيع را غيرضروری می كند.

برای حل تضادهای اين جامعه، دو تكليف اساسی تاريخی می بايد تحقق يابند:

الف) تقسيم كار طبقاتی، اقتصاد پولی و گرايش به سود جويی و ثروتمند گشتن و كليه بازمانده های ايدئولوژيك سرمايه داری و غيره می بايد آگاهانه از بين بروند.

ب) رشد مؤثر نيروهای مولده در راستای ايجاد وفور اقتصادی برای تمامی بشريت می بايد تحقق يابد.

در اين مرحله، توليد كالائی، طبقات اجتماعی و دولت نيز می بايد مرحله اضمحلال خود را طی كنند. در مرحله انتقالی، از دولت صرفاً برای جلوگيری از بازگشت طبقه ی حاكم سابق و تنظيم فعاليت های اقتصادی روزمره استفاده می شود. با پايان پذيرفتن اين نقش، دولت تحت ديكتاتوری پرولتاريا نيز بايد از بين برود. البته سرعت انهدام دولت و طبقات نه تنها بستگی به مبارزات طبقاتی داخلی دارد، كه با مبارزات طبقاتی بين المللی نيز پيوند خورده اند.

سرمایه داری آلترناتیو نیست

اردشیر عزیز می نویسد:

"کدام آلترناتيو برای شما مطلوبتر و اصوليتر و يا عملی تر است: ۱ تبديل يک کشور نيمه فئودالی به يک کشور سوسياليستی ۲. تبديل يک کشور بورژوازی کمپرادور به يک کشور سوسياليستی ۳. تبديل يک کشور مدرن بورژوازی به نظام سوسياليستی."
با طرح این سوالات و شمردن محسنات دوره نظام شاهنشاهی (البته با اعتراف به دزدی ها که شده!) ظاهرا ایشان می خواهند نشان دهند که بهتر است ابتدا به یک کشور مدرن بورژوایی تن بدهیم و سپس اگر فرصت و عمری باقی ماند به سوسیالیزم برسیم. زیرا که آن نظامی مترقی تر (و نزدیک تر به سوسیالیزم) از نظام «نیمه فئودالی» و «بورژواکمپرداور» است.
با عرض معدزت از دوست عزیز اردشیر؛ طرح سوالات ایشان از اساس اشتباه است و ناشی از عدم شناخت واقعی وضعیت اقتصادی جهانی است. بر خلاف نظر ایشان در عصر کنونی جهان امروزی به سه بخش کشورهای «نیمه فئودالی»؛ «بورژوا کمپرادور» و «مدرن بورژواری» تقسیم نگشته است. اگر چنین بود ما هم محققا با دوست گرامی در یک جبهه می بودیم. تصوری که ایشان ترسیم می کنند متعلق به قرون 17 تا 18 (یا دوران سرمایه داری صنعتی) در اروپا است. جهان قرن 20 و 21 کاملا با وضعیت دو قرن پیش متفاوت است و در نتیجه باید به دنبال راه حل های دیگر سیاسی و حکومتی برای دستیابی به دمکراسی و آزادی و رفاه اجتماعی گشت. از قرن بیستم به بعد جهان در واقع به دو دسته تقسیم شده است. جهان کشورهای متروپل غربی (پیشرفته) و سایر کشورهای «جهان سوم» (واپسگرا). دسته اول دارندگان همه چیز هستند و دسته دوم دارندگان هیج چیز (لزومی به تجزیه و تحلیل نیست فقط نگاه کنید به زلزله اخیر در کشورهای آسیای جنوبی و عمق فقر